ارتباط با کربلاگ کربلاگ کربلاگ ، فرصتی برای تجمیع دل نوشته های کربلائیان در خصوص وقایع عاشورا - www.Karblog.ir
   السلام عليكَ يا ابا عَبداللهِ وَ علي الاَرواح الَّتي حَلت بفنآئِكَ عليكَ مِني سلامُ الله ابداً ما بَقيتُ وَ بقيَ الليلُ وَ النهارَوَ لاجعلهُ اللهُ اخرَ العهدِمني لزيارتكم السلامُ علي الحسين وعلي علي بن الحيسين و علي اولاد الحسين و علي اصحاب الحسين   
متن زیارت عاشورا
عاشورا ، راز خلقت
روز دهم ماه محرم ـ معروف به روز عاشورا ـ عظيم‏ترين روز سوگوارى و ماتم در فرهنگ اسلامی به شمار می‏رود. در دهمین روز ماه محرم الحرام سال 61 هجری قمری (مقارن با اکتبر سال 680 میلادی) بزرگ‏ترين فاجعه در حق اهل بیت پيامبر (ص) انجام ‏گرفت و امام حسين بن علی (ع) به همراه بیش از صد نفر از خاندان و یارانش به شکل دردناکی به شهادت رسیدند. امام حسين‏(ع) كه به دعوت اهل كوفه به سوی مردم این شهر شتافته بود تا با کمک آنان ظلم را ریشه‏کن کند، پيش از رسيدن به كوفه، با پیمان‏شکنی مردم این شهر، در "سرزمین كربلا" به محاصره‏ نيروهاى دشمن درآمد. امام و خاندان و اصحابش، چون حاضر نشدند ذلت تسليم و بيعت با حكومت غاصب وظالم يزيدى را بپذيرند، با لب تشنه و با رشادتى شگفت، تا آخرين نفر جنگيدند و به شهادت رسيدند. بازماندگان و بانوان آن حضرت(ع) نیز به اسارت نيروهاى ظلمت درآمدند.
تصویر تصادفی
کربلاگ
بازدید از کربلاگ
کل بازدیدکنندگان : 287284 نفر
بازدیدکنندگان آنلاین : 68 نفر
IP بازدیدکننده : 54.80.123.20
امروز شنبه 1 ارديبهشت 1397
Saturday,21 2018


دايره المعارف جامع عاشورا دايره المعارف جامع عاشورا دايره المعارف جامع عاشورا
 
کربلاگ از وبلاگ تا کربلای معلی همسفر امام حسین در عاشورا

دايره المعارف جامع عاشورا
اصطلاحات عاشورايي شروع شده با «م»

مؤذن حسين

از شهداي روز عاشوراست. او همان «حجاج بن مسروق جعفي» مؤذن امام حسين عليه السلام است که به «مؤذن حسين» عليه السلام، شهرت دارد.ماتم ماتم، ماتم، ماتم و... به معناي عزاداري و مصيبت و عزاست.اصل آن به معناي محل تجمع زنان و مردان در غم و شادي است، (1) اما به مراسمي هم که در سوگواري امام حسين «ع » برگزار مي شود، مي گويند.به محل عزاداري، عزاخانه، ماتم سرا و ماتمکده هم گفته مي شود.به برگزار کردن آيين سوگواري، ماتم گرفتن و به ماتم نشستن مي گويند.در آداب اسلامي، اقامه عزا براي متوفي و رسيدگي به بازماندگان و تغذيه داغديدگان آمده است. (2) درباره سيد الشهدا «ع » روايات بسياري آمده است که براي آن حضرت در ملکوت اعلا ماتمها برگزار شد.در زيارت مي خوانيم: «و اقيمت عليک المآتم في اعلي عليين ». (3) اسيران اهل بيت «ع » چون به شام برده شدند و وارد دربار يزيد گشتند، خاندان اموي هم براي شهداي کربلا ماتم بر پا کردند. (4) ام سلمه نيز، پس از خبر يافتن از شهادت امام حسين «ع » توسط آن شيشه پر از خاک که به خون تبديل شده بود، آن روز را روز ماتم و نوحه بر حسين «ع » قرار داد. (5) به روايت امام صادق «ع »، پس از شهادت ابا عبدالله، همسر اوماتم براي او بر پا داشت و از ماده اي براي اشکبار شدن چشمانش استفاده مي کرد. (6) عظيم ترين ماتم تاريخ، همان حادثه جانگداز کربلاست که هرگز از شور و سوز آن کاسته نمي شود.به قول محتشم:
باز اين چه شورش است که در خلق عالم است          باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
ايام عاشورا براي شيعه، فصل گريستن و به عزاي حسيني نشستن است و اين سنت ديني مايه بقاي ياد حماسه سازان عاشورا گشته است.عاشورا براي پيروان اهل بيت، روز غم و اندوه و براي جفا کاران مخالف عترت، روز شادي بوده است.سرزمين شام و عراق در اين زمينه دو روش مخالف هم داشته است، سيد رضي در يکي از اشعارش از سوگواريهاي سرزمين عراق ياد مي کند که شاميان، همانها را روز عيد و جشن مي دانستند:
کانت ماتم بالعراق تعدها        اموية بالشام من اعيادها (7) .
حضرت سجاد «ع » نيز در شعري از سختيهاي روزگارشان پس از عاشورا و محنتهاي جانکاه آن روزگار سخن مي گويد، از جمله مي فرمايد:
يفرح هذا الوري بعيدهم     و نحن اعيادنا ماتمنا (8) .
اين مردم به عيدشان خوشحال مي شوند، در حالي که عيدهاي ما، سوگ و ماتم ماست. اين مضمون همان سخن معروف است که: «بني اميه براي ما عيد نگذاشتند».پاورقي

(1) مجمع البحرين، طريحي.
(2) ر.ک: «بحار الانوار»، ج 79، ص 71 تا 113 «باب التعزية و الماتم‏» که به آداب و سنن مربوط به ماتم و تعزيت گويي و سوگواري پرداخته است.
(3) بحار الانوار، ج 98، ص 241 و 323.
(4) همان، ج 45، ص 143 و 155.
(5) همان، ص 231.
(6) همان، ص 170، فروع کافي، ج 1، ص 466.
(7) بحار الانوار، ج 45، ص 250.
(8) همان، ج 46، ص 92.

مادام ديولافوا در سال (1299 ه. 1881 م) و زمان حکومت تقي پاشا، والي بغداد، جهانگرد معروف فرانسوي «مادام ديولافوا» با شوهر مهندس خود پس از ديدار خود از ايران و بابل وارد کربلا شدند و از مدارس کربلا ديدن نمودند. او گفته که طلاب علوم ديني در آنها سکونت داشتند و مي گويد خواستيم از حرم ديدن کنيم که پاسبانان حرم از ورود ما جلوگيري کردند و حتي نگذاشتند که از دروازه ي رسمي شهر وارد شويم، از پشت سور وارد شهر شده و در يک خانه ي محقر و رطوبتي مستقر شديم. از پشت بام شهر را نگاه کرديم و از دور، بارگاه حسيني معلوم بود. قبه با طلا پوشيده شده و از آثار صفوي بود. عمده هدف مادام ديولافوا از زيارت کربلا، ديدن آثار باستاني حرم حسيني بود. او مي گويد: بالاخره به نتيجه ي مثبت نرسيديم و به ديدن «کنسول» ايراني رفتيم، جدا مرد شريفي بود و از ما پذيرايي بسيار عالي به عمل آورد و اصرار داشت که به منزل او وارد شويم. سرانجام قرار بر اين شد که از بالاي خانه هاي مجاور صحن خصوصيات حرم را مشاهده نمايند به شرط اينکه کلاه قرمز ترکي بر سرشان بگذارند تا اهالي متوجه نباشند که آنها خارجي هستند.ماربين نويسنده ي مسيحي آلماني (مستشرق) مؤلف کتاب: «السياسة الحسينية».
ماربين نويسنده آلماني درباره قيام اباعبدالله الحسين عليه السلام مي گويد: «حسين پسر علي نبيره محمد که از دختر محبوبش فاطمه متولد شد، تنها کسي است که در چهارده قرن پيش در برابر حکومت جور و ظلم قد علم کرد... موضوعي را که نمي توان ناديده گرفته اين است که حسين اول شخص سياستمداري بود که تا به امروز احدي چنين سياست مؤثري اختيار ننموده است. حسين به شعار هميشگي خود مي گفت من در راه حق و حقيقت کشته مي شوم و دست به ناحق نخواهم داد...
حسين ديد حرکات بني اميه که سلطنت مطلقه داشتند و دستورات اسلام را پايمال مي کردند نزديک است پايه هاي استوار و مستحکم اسلام را درهم ريزد و اگر بيش از اين مسامحه کند نام و نشآني از اسلام و مسلماني باقي نخواهد ماند اين بود که تصميم گرفت در برابر حکومت ظلم و جور قد علم کند و براي پايدار داشتن پرچم اسلام پرچمي که با فداکاري و از خود گذشتگيهاي جدش و با ايثار خون پاک صدها مسلمان غيرتمند برافراشته شده بود جان و مال و خانواده و فرزندان و دوستان خود را فدا نمايد...
اين سرباز رشيد عالم اسلام به مردم دنيا نشان داد که ظلم و بيداد و ستمگري پايدار نيست و بناي ستم هرچند ظاهرا عظيم و استوار باشد در برابر حق و حقيقت چون پر کاهي بر باد خواهد رفت، مشروط بر اينکه مردمي حق طلب و حق پرست براي احياي حقيقت قيام کنند و با مبارزه فداکارانه خود دست از جان بشويند و بطلان ظلم و جور و حقانيت دين و اخلاق را با خون خود بر صفحه تاريخ گيتي ثبت کنند.
پيروان وجدان اگر با نظر دقيق اوضاع و احوال آن دوره و پيشرفته مقاصد بني اميه و وضع سلطنت و دشمني و عداوت آنها را با حق و حقيقت بنگرند، بدون تأمل تصديق خواهند کرد که حسين با قرباني کردن عزيزترين افراد خود و با اثبات مظلوميت و حقانيت خود به دنيا درس فداکاري و جانبازي آموخت و نام اسلام و اسلاميان را در تاريخ ثبت و در عالم بلند آوازه ساخت. و اگر چنين حادثه جانگدازي پيش نيامده بود قطعا اسلام به حالت کنوني باقي نمي ماند و ممکن بود يکباره اسلام و اسلاميان محو و نابود گردند.
حسين به هفتاد و دو تن از ياران خود چنين گفت: من ننگ دارم از اينکه پسر معاويه شراب بخورد و اشعار هوس آلود بسازد قبايل بيمناک اسلام را با زر و زور بترساند و پايه حکومت بيداد را استوار کند... اما دين خدا بي پناه باشد.
من بايد قيام کنم و با خون خود دين اسلام را آبياري نمايم، اگر شما از اين راه پرخطر مي ترسيد فورا برگرديد و مرا به حال خود واگذاريد ولي يارانش کشته شدند و فداکاري را بر زندگي ترجيح دادند.»
وي در جاي ديگري مي افزايد: «چندين سال متوالي حسين تدارک کشته شدن خود را ديد و مقصدي بسيار عالي مدنظر داشت. حسين بن علي چون قصدي جز کشته شدن که مقدمه ي آن خيالات عالي و آن (روليسيون) مقدس بود، مدنظر نداشت بزرگترين وسيله را بي کسي و مظلوميت دانسته و اختيار کرد تا مصائب وي در قلوب مؤثر واقع گردد. حسين در افشاي ظلم و ستم بني اميه و ابراز خيالاتشان در عداوت بني هاشم و اولاد محمد دقيقه اي فروگذار ننمود. حسين با آن همه مصائب جانکاه و افکار متراکم و عطش و کثرت جراحات باز هم از مقصد عالي خود (تحريک احساسات) صرف نظر ننموده و با اينکه مي دانست بني اميه بر فرزند کوچکش رحم نخواهند کرد، بخاطر بزرگ ساختن مصائب خود او را بر سر دست گرفته، به ظاهر تقاضاي آب کرد و با تير جواب شنيد».ماريه بنت سعد ماريه به معناي سپيد درخشان رنگ تابان بدن. (1) ماريه دختر سعد، بانوي شجاع وشيعي از مردم بصره بود که خانه اش پايگاه تجمع شيعه در اين شهر محسوب مي شد. فضايل و تعاليم اهل بيت از آنجا منتشر مي گشت.در ايام نهضت کربلا، عده اي که به اين خانه تردد داشتند، براي ياري امام حسين «ع » به کوفه رفتند. (2) .پاورقي(1) لغت نامه، دهخدا.
(2) حياة الامام الحسين، ج 2، ص 328.ماريه بنت سعد ماريه، به معناي سپيد درخشان. ماريه دختر سعد، بانوي شجاع و شيعي از مردم بصره بود که خانه اش پايگاه تجمع شيعه در اين شهر محسوب مي شد. فضايل و تعاليم اهل بيت از آنجا منتشر مي گشت. در ايام نهضت کربلا، عده اي که به اين خانه تردد داشتند، براي ياري امام حسين عليه السلام به کوفه رفتند.مالك بن انس كاهلي به قولي وي همان «انس بن حارث کاهلي» يار وفادار سيدالشهداء عليه السلام است که در کربلا به شهادت رسيد.مالك بن انس مالكي «بحار» او را از شهداي عاشوراي حسيني ذکر مي نمايد و از رجزهاي جالب و کوتاه سخن مالک است:
آل علي شيعه الرحمن         و آل حرب شيعة الشيطان
يعني پيروان علي پيروان خداي رحمانند - و پيروان بني اميه (آل حرب) پيروان شيطانند.مالك بن اوس مالكي از شهداي عاشوراي حسيني و رزم آوران کربلا است که پس از نبرد با دشمن به شهادت رسيد.مالك بن بشير بدي از جنايتکاران روز عاشوراست که تحت فرمان عمر سعد اقدام به قتل اصحاب سيدالشهداء عليه السلام مي نمود.
مالک بن اعين جهني گفت: عبدالله دباس، همان کسي که محمد فرزند عمار ياسر را کشته بود، تني چند از قاتلان حسين را به مختار معرفي کرد از جمله: 1- عبدالله بن اسيد جهني 2- مالک بن بشير بدي 3- حمل بن مالک محاربي.
مختار يکي از افسران شجاع خود به نام ابونمر «مالک بن عمرو نهدي» را به تعقيب آنان فرستاد و آنان را که در منطقه ي «قادسيه» بودند، دستگيرشان نمود و شب هنگام بود که به کوفه بازگشت و آنان را به نزد مختار آورد. مختار تا چشمش به آن جانيان افتاد، فرياد زد: اي دشمنان خدا و اي دشمنان کتاب خدا و اي دشمنان رسول خدا و اي دشمنان اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم حسين بن علي عليه السلام چه شد؟! حسين عليه السلام را به من تحويل دهيد، اي پست فطرتان، کسي را کشتيد که شما را بر اقامه ي نماز امر مي کرد... آنان با وحشت گفتند: اي امير، رحمت خدا بر تو باد. ما خودمان داوطلبانه به جنگ حسين عليه السلام نرفتيم ما را بردند، مجبور بوديم. منت بر ما بنه و ما را نکش!.
مختار که به شدت ناراحت بود به آنان گفت: منت بر شما گزاريم؟! آيا شما منت بر حسين فرزند دختر پيامبرتان گذاشتيد و او را رها کرديد وبه او آب داديد؟!مالك بن داوود به قولي او همان مالک بن دودان از شهداي روز عاشوراست.مالك بن دودان از شهداي عاشوراست.هنگامي که به ميدان رفت، چنين رجز مي خواند:
اليکم من مالک الضرغام          ضرب فتي يحمي عن الکرام
يرجو ثواب الله ذي الانعام (1) . پاورقي(1) مناقب، ابن شهر آشوب، ج 4، ص 104.مالك بن دودان دودان را بعضي از انساب نويسان داوود نوشته اند. از دلاوران و مجاهدان بنام شيعه و از شهداي عاشورا و کربلا حسين عليه السلام است. از رجزهاي اوست:
الکيم من مالک الضرغام             ضرب فتي يحمي عن الکرام          يرجو ثواب الله ذي الانعام
يعني اينک (شمشيرم) حواله به سوي شما است و از مالک شيردل - ضربت قهرمانانه اي که از بزرگمردان الهي (اباعبدالله الحسين و اهل بيت) حمايت مي نمايد. مالک شيردلانه جنگيد و به شهادت رسيد.
دودان: دودان بن اسد، تيره اي از «بني اسد خزيمه»، قبيله اي از عدنان. (عدنان، عرب شمال).مالك بن عبد بن سريع در کتب رجال مانند رجال شيخ طوسي و مامقاني و نيز در تاريخ طبري و مقتل ابومخنف او را از اصحاب امام
حسين عليه السلام و از شهداي کربلا نگاشته اند چنانکه در زيارت ناحيه مقدسه است: «السلام علي مالک بن عبد بن سريع» - طبري در تاريخ خود اضافه مي نمايد: مالک بن عبد بن سريع و سيف دو پسر عمو و دو برادر مادري بودند که به اتفاق شبيب بن الحرث مولاي خود به ياري امام به کربلا آمده و شهيد شدند. اين بزرگوار نيز همچون ديگر ياران حسيني مردانه جنگيد تا به شهادت رسيد.مالك بن عبد بن سريع جابري از شهداي کربلا مي باشد. به قولي او همان «مالک بن عبدالله جابري» است.مالك بن عبدالله او و برادرش سيف بن الحرث از شهداي روز عاشورا مي باشند.مالك بن عبدالله بن سريع جابري از شهداي کربلاست. پسرعموي «سيف بن حارث بن سريع جابري» بود و از شهداي جوان کربلا محسوب مي شد. اين دو از کوفه حرکت کرده و در کربلا به امام حسين عليه السلام پيوستند. روز عاشورا پس از شهادت حنظلة بن قيس، هنگامي که دشمن به خيمه گاه امام حسين عليه السلام نزديک شده بود، گريان خدمت امام آمدند و اذن ميدان طلبيدند. سپس هردو با هم به ميدان رفته، جنگيدند تا شهيد شدند. آن دو هم برادر مادري و هم پسر عمو بودند.مالك بن عبدالله جابري از شهداي کربلاست، وي و برادرش سيف بن حارث بن سريع، در کربلا به حسين بن علي «ع » پيوستند و عصر عاشورا، در لحظاتي که سپاه کوفه به خيمه گاه امام حسين «ع » نزديک شده بودند، اجازه ميدان گرفته، جنگيدند و شهيد شدند. (1) .پاورقي(1) عنصر شجاعت، ج 2، ص 130.مالك بن عبدالله جابري از صلحا و پيروان ائمه اهل بيت است چنانکه در زيارت رجبيه نام شريف اين شهيد نيز به عنوان يکي از شهداي کربلا و عاشوراي حسيني آمده است: «السلام علي مالک بن عبدالله الجابري...».مالك بن عمرو نهدي يکي از افسران شجاع مختار بن ابوعبيد ثقفي بود. هم او بود که به دستور مختار اقدام به تعقيب و دستگيري قتله ي امام حسين عليه السلام مي نمود.
مالک بن اعين جهني گفت: عبدالله دباس، همان کسي که محمد فرزند عمار ياسر را کشته بود، تني چند از قاتلان حسين را به مختار معرفي کرد از جمله:
1- عبدالله بن اسيد جهني 2- مالک بن بشير بدي 3- حمل بن مالک محاربي.
مختار يکي از افسران شجاع خود به نام ابونمر «مالک بن عمرو نهدي» را به تعقيب آنان فرستاد و آنان را که در منطقه ي «قادسيه» بودند، دستگيرشان نمود و شب هنگام بود که به کوفه بازگشت و آنان را به نزد مختار آورد. مختار تا چشمش به آن جانيان افتاد، فرياد زد: اي دشمنان خدا و اي دشمنان کتاب خدا و اي دشمنان رسول خدا و اي دشمنان اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم حسين بن علي عليه السلام چه شد؟! حسين عليه السلام را به من تحويل دهيد، اي پست فطرتان، کسي را کشتيد که شما را بر اقامه ي نماز امر مي کرد... آنان باوحشت گفتند: اي امير، رحمت خدا بر تو باد. ما خودمان داوطلبانه به جنگ حسين عليه السلام نرفتيم ما را بردند، مجبور بوديم. منت بر ما بنه و ما را نکش!.
مختار که به شدت ناراحت بود به آنان گفت: منت بر شما گذاريم؟! آيا شما منت بر حسين فرزند دختر پيامبرتان
گذاشتيد و او را رها کرديد و به او آب داديد؟!.
او توانست در آخرين نبرد مصعب بن زبير عليه مختار بن ابوعبيد ثقفي، با يک گروه پنجاه نفري «محمد بن اشعث» را تعقيب و او را به هلاکت برسانند. به قولي، مالک بن عمرو، خود به تنهايي محمد بن اشعث را به هلاکت رساند. سرانجام در همين جنگ مالک بن عمرو به دست نيروهاي ابن زبير به قتل رسيد.مالك بن مسمع وي از دوستان «زياد بن عمرو عتکي» (يکي از حاميان و هواداران مثني بن مخربة بن عبدي) بود. «زياد بن عمرو عتکي» با شنيدن خبر درگيري نيروهاي «مصعب بن زبير» به فرمان «قباع» که در «مدينة الرزق» به وقوع پيوسته بود باشتاب، سوار بر اسبش شد و همراه «مالک بن مسمع» خود را به «مثني» و نيروهايي که مجددا دور او جمع شده بودند رساندند و گفتند: «بخدا سوگند ما هم عقيده ي شما نيستيم و مخالف مختار هستيم، اما نخواستيم شما را سرکوب کنند، به همان کوفه برويد که آن جا پايگاه شماست.»
وي از هواداران و افسران مصعب بن زبير بود. در جنگ مصعب بن زبير، عليه مختار بن ابوعبيد ثقفي، مصعب، ارتش خود را مهياي حرکت به سوي کوفه کرد. وي در اين جنگ، مالک بن مسمع را به فرماندهي طايفه ي «بکر بن وائل» منصوب کرد، که اينان طايفه ي بزرگي بودند که در پنج ناحيه ي بصره سکونت داشتند.مالك بن منذر وي از هواداران و افسران مصعب بن زبير بود. در جنگ مصعب عليه مختار بن ابوعبيد ثقفي، مصعب، ارتش خود را مهياي حرکت به سوي کوفه کرد. وي در اين جنگ «مالک بن منذر» را به سرکردگي طايفه ي «عبدالقيس» گماشت.مالك بن نضر ارحبي وي به اتفاق ضحاک بن عبدالله مشرقي در مسير راه کربلا با سيد الشهدا «ع » ديدار کردند. امام از آنان دعوت به ياري کرد.آن دو به بهانه قرض داشتن و سرکشي به خانواده، رفتند و توفيق حضور در حماسه عاشورا نيافتند.مالك بن نضر ارحبي وي به اتفاق ضحاک بن عبدالله مشرقي درمسير راه کربلا با سيدالشهداء عليه السلام ديدار کردند. امام از آنان دعوت به ياري کرد. آن دو به بهانه ي قرض داشتن و سرکشي به خانواده، رفتند و توفيق حضور در حماسه ي عاشورا را نيافتند.مالك بن هشيم بدائي وي از هواداران و نيروهاي تحت امر عمرسعد در کربلا بود. مالک بن هشيم همان کسي است که پس از شهادت امام حسين عليه السلام، کلاهخود آن حضرت را به غارت برد. پس از قيام، مختار دستور داد تا دست و پاي او را قطع کردند و با همان حال به هلاکت رسيد.ماه بني هاشم فرزند امير المؤمنين، برادر سيد الشهدا، فرمانده و پرچمدار سپاه امام حسين «ع » در روز عاشورا.عباس در لغت، به معناي شير بيشه، شيري که شيران از او بگريزند است. (1) .
مادرش «فاطمه کلابيه » بود که بعدها با کنيه «ام البنين » شهرت يافت.علي «ع » پس از شهادت فاطمه زهرا با ام البنين ازدواج کرد.عباس، ثمره اين ازدواج بود.ولادتش را در 4 شعبان سال 26 هجري در مدينه نوشته اند و بزرگترين فرزند ام البنين بود و اين چهار فرزند رشيد، همه در کربلا در رکاب امام حسين «ع » به شهادت رسيدند.وقتي امير المؤمنين شهيد شد، عباس چهارده ساله بود و در کربلا 34 سال داشت.کنيه اش «ابو الفضل » و «ابو فاضل » بود و از معروفترين لقبهايش، قمر بني هاشم، سقاء، صاحب لواء الحسين، علمدار، ابو القربه، عبد صالح، باب الحوايج و... است.
عباس با لبابه، دختر عبيد الله بن عباس (پسر عموي پدرش) ازدواج کرد و از اين ازدواج، دو پسر به نامهاي عبيد الله و فضل يافت.بعضي دو پسر ديگر براي او به نامهاي محمد و قاسم ذکر کرده اند.
آن حضرت، قامتي رشيد، چهره اي زيبا و شجاعتي کم نظير داشت و به خاطر سيماي جذابش او را «قمر بني هاشم » مي گفتند.در حادثه کربلا، سمت پرچمداري سپاه حسين «ع » و سقايي خيمه هاي اطفال و اهل بيت امام را داشت و در رکاب برادر، غير از تهيه آب، نگهباني خيمه ها و امور مربوط به آسايش و امنيت خاندان حسين «ع » نير برعهده او بود و تا زنده بود، دودمان امامت، آسايش و امنيت داشتند. (2) روز تاسوعا که امام ، او را براي مهلت گرفتن نزد سپاه کوفه فرستاد، تعبير والا و بالاي «بنفسي انت يا اخي» (3) (جانم فدايت اي برادر) به کار برد.
روز عاشورا، سه برادر ديگر عباس پيش از او به شهادت رسيدند.وقتي علمدار کربلا از امام حسين «ع » اذن ميدان طلبيد حضرت از او خواست که براي کودکان تشنه و خيمه هاي بي آب، آب تهيه کند.ابوالفضل «ع » به فرات رفت و مشک آب را پر کرد و در بازگشت به خيمه ها با سپاه دشمن که فرات را در محاصره داشتند درگير شد و دستهايش قطع گرديد و به شهادت رسيد. البته پيش از آن نيز چندين نوبت.همرکاب با سيد الشهدا به ميدان رفته و با سپاه يزيد جنگيده بود.عباس، مظهر ايثار و وفاداري و گذشت بود.وقتي وارد فرات شد، با آنکه تشنه بود، اما بخاطر تشنگي برادرش حسين «ع » آب نخورد و خطاب به خويش چنين گفت:
يا نفس من بعد الحسين هوني          و بعده لا کنت ان تکوني
هذا الحسين وارد المنون           و تشربين بارد المعين           تالله ما هذا فعال ديني
و سوگند ياد کرد که آب ننوشد. (4) وقتي دست راستش قطع شد، اين رجز را مي خواند:
و الله ان قطعتموا يميني           اني احامي ابدا عن ديني
و عن امام صادق اليقين         نجل النبي الطاهر الامين
و چون دست چپش قطع شد، چنين گفت:
يا نفس لا تخشي من الکفار         و ابشري برحمة الجبار
مع النبي السيد المختار        قد قطعوا ببغيهم يساري         فاصلهم يا رب حر النار
شهادت عباس، براي امام حسين بسيار ناگوار و شکننده بود.جمله پر سوز امام، وقتي که به بالين عباس رسيد، اين بود: «الآن انکسر ظهري و قلت حيلتي و شمت بي عدوي ». (5) و پيکرش، کنار «نهر علقمه » ماند و سيد الشهدا به سوي خيمه آمد و شهادت او را به اهل بيت خبر داد. هنگام دفن شهداي کربلا نيز، در همان محل دفن شد.از اين رو امروز حرم اباالفضل «ع » با حرم سيد الشهدا فاصله دارد.
مقام والاي عباس بن علي «ع » بسيار است.تعابير بلندي که در زيارتنامه اوست، گوياي آن است. اين زيارت که از قول حضرت صادق «ع » روايت شده، از جمله چنين دارد: «السلام عليک ايها العبد الصالح المطيع لله و لرسوله و لامير المؤمنين و الحسن و الحسين... اشهد الله انک مضيت علي ما مضي به البدريون و المجاهدون في سبيل الله المناصحون في جهاد اعدائه المبالغون في نصرة اوليائه الذابون عن احبائه...» (6) که تاييد و تاکيدي بر مقام عبوديت و صلاح و طاعت او و نيز تداوم خط مجاهدان بدر و مبارزان با دشمن و ياوران اولياء خدا و مدافعان از دوستان خداست.امام سجاد «ع » نيز سيماي درخشان عباس بن علي را اينگونه ترسيم فرموده است: «رحم الله عمي العباس فلقد آثر و ابلي و فدا اخاه بنفسه حتي قطعت يداه فابدله الله عز و جل بهما جناحين يطير بهما مع الملائکة في الجنة کما جعل جعفر بن ابي طالب.و ان للعباس عند الله تبارک و تعالي منزلة يغبطه بها جميع الشهداء يوم القيامة » (7) .که در آن نيز مقام ايثار، گذشت، فداکاري، جانبازي، قطع شدن دستانش و يافتن بال پرواز در بهشت، همبال با جعفر طيار و فرشتگان مطرح است و اينکه: عمويم عباس، نزد خداي متعال، مقامي دارد که روز قيامت، همه شهيدان به آن غبطه مي خورند و رشک مي برند.
عباس يعني تا شهادت يکه تازي         عباس يعني عشق، يعني پاکبازي
عباس يعني با شهيدان همنوازي         عباس يعني يک نيستان تکنوازي
عباس يعني رنگ سرخ پرچم عشق         يعني مسير سبز پر پيچ و خم عشق
جوشيدن بحر وفا، معناي عباس      لب تشنه رفتن تا خدا، معناي عباس (8) .
در زيارت ناحيه مقدسه نيز از زبان حضرت مهدي «ع » به او اينگونه سلام داده شده است: «السلام علي ابي الفضل العباس بن امير المؤمنين، المواسي اخاه بنفسه، الآخذ لغده من امسه، الفادي له، الواقي الساعي اليه بمائه، المقطوعة يداه...» (9) سلام بر عباس، که با جانش در راه برادر مواسات و ايثار کرد، آنکه از امروزش براي فردايش بهره گرفت، خود را فداي برادر کرد و با آبرو براي او تلاش کرد...
کربلا کعبه ي عشق است و من اندر احرام         شد در اين قبله ي عشاق، دو تا تقصيرم
دست من خورد به آبي که نصيب تو نشد           چشم من داد از آن آب روان تصويرم
بايد اين ديده و اين دست دهم قرباني        تا که تکميل شود حج من و تقديرم (10) .پاورقي(1) لغت نامه دهخدا.
(2) اليوم نامت اعين بک لم تنم  و تسهدت اخري فعز منامها.
(3) ارشاد، ج 27 ص 90.
(4) بحارالانوار، ج 45، ص 41.
(5) معالي السبطين، ج 1، ص 446. مقتل خوارزمي، ج 2، ص 30.
(6) مفاتيح الجنان، ص 435.
(7) سفينة البحار، ج 2، ص 155.
(8) خليل شفيعي.
(9) بحار الانوار، ج 45، ص 66.
(10) اي اشکها بريزيد، حسان، ص 210.درباره زندگي عباس بن علي عليه السلام.ر.ک: «العباس بن علي‏»، باقر شريف ‏القرشي، 214 صفحه، دار الکتاب الاسلامي و «عباس بن علي»، جواد محدثي، از سري آشنايي با اسوه ها.ماه بني هاشم يا، قمر بني هاشم، از القاب حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام است.ماهيت قيام كربلا براي حفظ هويت نهضت عاشورا و اهداف آن، بايد «ماهيت » آن را خوب شناخت. ماهيت قيام امام حسين «ع » را از منابع مستند و خدشه ناپذير زير مي توان شناخت:
الف: خطبه هاي امام و اهل بيت، که در مکه و بين راه حجاز و عراق و در کربلا وپس از آن در کوفه، شام و مدينه ايراد شده است.
ب: سخناني که امام، در پاسخ به پرسشها، پيشنهادها و خيرخواهيهاي اين و آن، درطول نهضت بيان کرده است.
ج: رجزهايي که امام و اصحاب او، روز عاشورا در مقابل دشمن خوانده اند و همه آنها در مآخذ معتبر ثبت شده است.
د: نامه هايي که ميان امام و مردم کوفه و بصره رد و بدل شده است، نامه هاي يزيد به ابن زياد، ابن زياد به يزيد و عمر سعد، نامه هاي عمر سعد به ابن زياد، ابن زياد به حاکم مدينه و... .
از مجموع اين منابع و اسناد مکتوب و موجود، مي توان اهداف، ماهيت، ديدگاههاي طرفين را به دست آورد.در عين حال مي توان گفت نهضت امام حسين «ع » چهار بعد داشت: ويران کردن، ساختن، تجديد و آفريدن و ابداع.اما توضيح مختصر اين ابعاد:
«ويران کردن »: در هم شکستن و ويران کردن هيکل و اسکلتي که به امويان امکان داده بود به اسم «دين »، ستمگري کنند و به نام خلافت، کاخهاي عياشي خود را بر استخوانها و جمجمه هاي محرومان و آزاديخواهان بنا کنند و آزاد مردان را از صحنه کنار بزنند يا به شهادت برسانند. انقلاب کربلا، بنيان ستم و تحميق و تزوير را در هم شکست و پايه هاي آن را متزلزل ساخت.
«ساختن »: دميدن روح شهامت و بيداري در کالبد جامعه اسلامي و پروراندن نسلي خداجوي و شهادت طلب و ستيزه گر با سلطه ستم، به دليل حرکتهاي انقلابي پس از عاشورا.
«تجديد»: ارزشهاي اسلامي که با نقشه ها و توطئه هاي بني اميه کهنه و فراموش شده و مفاهيم ديني که به دست آنان تحريف گشته بود، دوباره احيا شد.ديدگاه اصلي دين درباره حکومت و حاکم و بيت المال و حقوق مردم مطرح گشت و بناي عقيده و ايمان، روحي تازه يافت و تحريفها زدوده گشت و روحهاي کوچک، آن عظمت را يافتند که در برابر طاغوت بايستند و امر به معروف و نهي از منکر کنند.
«ابداع »: نمونه هاي زنده و بزرگ و قهرمان براي بشريت ساخته شد که همواره خار سر راه متجاوزان به حقوق محرومان بودند و ايجاد يک خط آزاد يبخش که با روح تقوا واخلاص خدايي اشباع شده بود، خطي که در طول تاريخ، خواب از چشم جباران متکبر ربوده، و بستر نرمشان را خشن ساخت.اين خط، در سايه ايجاد هويت جديد انساني و اسلامي در جامعه پديد آمد و امام حسين «ع » به همه انسانها، حتي غير مسلمانان، درس آزادگي و غيرت داد.
ماهيت قيام کربلا، امر به معروف و نهي از منکر و احياء سنت پيامبر «ص » بود.نيز جهاد در راه مبارزه با جهالت و گمراهي و سرگرداني، که در زيارت آن حضرت مي خوانيم: «و بذل مهجته فيک حتي استنقذ عبادک من الجهالة و حيرة الضلالة ». (1) دست يافتن به اين هدف، نثار «خون » لازم داشت که در عاشورا انجام يافت.و تفسير «خون » و رسواگري ظالم لازم داشت که با برنامه اسراي اهل بيت تحقق يافت.در خون شهداي کربلا و سيد الشهدا «ع »، قيامت و رسالت و آزادگي نهفته بود.و اين محتوا چه خوب در اين اشعار «حسين الاعظمي » بازگو شده است:
شهيد العلي ما انت ميت و انما         يموت الذي يبلي و ليس له ذکر
و مادمک المسفوک الا قيامة         لها کل عام يوم عاشوره حشر
و مادمک المسفوک الا رسالة          مخلدة لم يخل من ذکرها عصر
و مادمک المسفوک الا تحرر         لدنيا طغت فيها الخديعة و المکر
و هدم لبنيان علي الظلم قائم         بناه الهوي و الکيد و الحقد و الغدر (2) .
و اين اهداف و آرمانها در فارسي چنين سروده شده است:
بزرگ فلسفه ي قتل شاه دين اين است          که مرگ سرخ به از زندگي ننگين است
حسين مظهر آزادگي و آزادي است         خوشا کسي که چنينش مرام و آيين است
نه ظلم کن به کسي ني به زير ظلم برو        که اين مرام حسين است و منطق دين است
همين نه گريه بر آن شاه تشنه لب کافي است           اگر چه گريه بر آلام قلب تسکين است
ببين که مقصد عالي وي چه بود اي دوست        که درک آن سبب عزو جاه و تمکين است
ز خاک مردم آزاده بوي خون آيد        نشان شيعه و آثار پيروي اين است (3) .
يکي از زيباترين سروده هايي که ماهيت و حوادث و چهره ها را در قيام عاشورا ترسيم کرده است، از حبيب الله قاآني شيرازي (م 1208) به صورت سؤال و جواب است.پاورقي(1) مفاتيح الجنان، ص 448 (زيارت امام حسين در عيد فطر و قربان).
(2) ماساة الحسين‏ «ع‏»، عبد الوهاب الکاشي، ص 29.
(3) خوشدل تهراني. مبارك غلام آزاد شده حجاج بن عبد بن مسروق. به اتفاق مولاي خود حجاج در کربلاي حسيني شرکت جست و پس از جنگ سخت و قتال با طاغيان و ظالمان به شهادت رسيد.متوكل عباسي جعفر بن معتصم بن هارون الرشيد مکني به ابوالفضل، مادرش کنيزي به نام شجاع، دهمين خليفه عباسي به سال 205 يا 206 يا 207 در بغداد متولد، و در ذيحجه سال 232 پس از مرگ برادرش واثق يعني دويست سال پس از درگذشت عباس بن عبدالمطلب و گذشت صد سال از خلافت ابوالعباس سفاح با وي به خلافت بيعت شد وي برخلاف سه خليفه پيش از خود: مامون و معتصم و واثق که طرفدار بحث و استدلال و استوار بودن عقايد ديني بر مباني عقلي و علمي بودند، مردم را به ترک مباحثه و اعمال نظر در اصول دين و مطالبي چون خلق قرآن امر مي کرد و سخت طرفدار سنت و حديث و جمود در مسايل ديني بود، اهل سنت و جماعت را تاييد مي کرد و شيعه و معتزله را سرکوب مي نمود، علماي سنت را بسيار احترام و تجليل مي کرد و آنها را به حضور در مجامع و
مساجد دعوت و به خواندن احاديث راجع به رؤيت خداوند و صفاتي چون تجسم حضرت باري جل شانه امر مي نمود و بر اين کار عطاياي جزيل و مواجب کلان مي پرداخت، ابوبکر بن ابي شيبه را در جامع رصافه و برادرش عثمان را در جامع منصور بغداد گماشت و در حضور هر يک سي هزار گرد مي آمدند و آنها احاديثي از آن قبيل بر مردم تلاوت مي کردند، سنيان وي را دعا و ثنا مي گفتند و در مدح و ستايش او که احياي سنت نموده مبالغه ها از خود نشان مي دادند. و اين واقعه به سال 234 به وقوع پيوست.
وي در طرفداري از جبهه ي سني و مخالفت با ديگر مذاهب بخصوص شيعه سخت متعصب بود که در سال 236 دستور داد مرقد مطهر حضرت ابي عبدالله الحسين (ع) و خانه هاي اطراف آن را منهدم سازند و مردمان را از زيارت آن حضرت منع نمود و آنجا را به صورت ويرانه اي درآورد و گفت آن زمين را مزرعه کنند، اين کار او باعث شد که مسلمانان رنجشي شديد از او به دل بگيرند تا جايي که بر ديوارهاي مساجد سب و الشتم او مي نوشتند و عليه او اشعاري مهيج مکتوب مي داشتند.
متوکل با آل ابوطالب عداوتي خاص داشت، پيوسته درصدد اذيت و آزار آنها بود و به اندک تهمتي ايشان را معذب مي ساخت، وزير او فتح ابن خاقان نيز اين چنين بود، آن چه به روزگار متوکل بر آل علي گذشت در ايام هيچ يک از خلفاي بني عباس نگذشت؛ عمر بن فرح رخجي والي متوکل بر مکه و مدينه بود، وي مردم را از احسان به اين خاندان منع مي کرد و بر اين امر، سخت پيگير بود که اگر به وي خبر مي رسيد کسي اندک احساني به آنها کرده او را تحت تعقيب و تعذيب قرار مي داد، لاجرم مردمان دست از رعايت طالبين برداشتند و به حدي کار برايشان سخت شد که زنهاي علويات پوشاک درستي به تن نداشتند، چند تن از ايشان با يک جامه به نوبت نماز مي گزاردند.
متوکل جهت فرزندان خود، منتصر و معتز و مؤيد از مردم بيعت گرفت و به ولايت عهدي که به ترتيب مذکور پس از خود پست خلافت را به دست گيرند، ولي بعدا بر اين شد که معتز را به جهت علاقه اي که به مادرش داشت بر منتصر پيشي اندازد، از منتصر خواست که از مقام اولويت خويش تنازل کند، وي نپذيرفت، متوکل که از او رنجيده خاطر شده بود، پيوسته وي را در مجالس عمومي مي خواند و در پيش چشم مردم به وي توهين مي نمود و زخم زبان مي زد و از منزلتش در نظر مردم مي کاست، اتفاقا مسئله اي پيش آمده بود که ترکان درباري نيز از متوکل آزرده خاطر گشته بودند، منتصر که اين معني را درک کرده بود، بر اين شد که به دستياري ترکان به حيات پدر خاتمه دهد، از اين رو چند تن از غلامان ترک و در راس آنها بغاء صغير را جهت کشتن پدر گماشت، شبي که متوکل در قصر خود با نديمان سرگرم مي گساري بود و وي را در حالت مستي ربوده بود، بغاء داخل قصر شد و نديمان را مرخص کرد همگي بيرون شدند و جز فتح بن خاقان که نزد متوکل بماند آنگاه غلاماني که مهياي قتل بودند با شمشيرهاي برهنه بر متوکل هجوم آوردند، فتح بن خاقان که چنين ديد فرياد کشيد: واي بر شما مي خواهيد خليفه را بکشيد؟! و خود را بر روي متوکل افکند؛ غلامان شمشيرها کشيده و بر فتح و متوکل فرودآوردند، و خون هر دو بريختند و بيرون شدند و به نزد منتصر رفته و با وي به خلافت سلام کردند.
قتل متوکل در سه ساعت از شب چهارشنبه سوم يا چهارم شوال سال 247 در سامراء واقع شد. مدت خلافتش چهارده سال و ده ماه و سنين عمرش به چهل و يک سال رسيد، مادرش کنيزي بود خوارزميه.
وي در ويران ساختن قبر حضرت ابي عبدالله عليه السلام تلاش بسيار کرد. به دستور وي پاسگاهي در نزديکي کربلا زده بودند تا هر کس را که قصد زيارت دارد بکشند. به امر متوکل، هفده بار قبر حسين عليه السلام را خراب کردند. هم به دستور او بود که قبر مطهر سيدالشهداء عليه السلام را شخم زدند و آب بر آن قبر مطهر بستند.مثني بن مخربة بن عبدي وي رهبر شيعيان بصره بود. مختار بن ابوعبيد ثقفي به او تأکيد کرد که مردم بصره را به خونخواهي حسين عليه السلام دعوت کند.
«مثني بن مخربة بن عبدي» از معتمدين مختار بود که به قيام دعوت شده بود.
طبري گويد: «سال 66 ه.ق «مثني بن مخربه ي عبدي» در بصره مردم را به بيعت با مختار دعوت کرد.» مثني، از سران و بزرگان بصره بود. وي از شيعيان مخلص و محبان واقعي اهل بيت بود. وي مردم بصره را به ياري اميرمؤمنان دعوت کرد و هنگامي که معاويه، يکي از يارانش به نام «ابن حضرمي» را به سوي بصره فرستاد، مثني بن مخربه به او پيغام داد که از بصره برود و الا با شمشيرهاي برهنه، او را بيرون خواهد کرد و اضافه نمود: ممکن نيسته پسر عم رسول خدا را ياري نکنيم و داخل طاعت طغيانگر معاويه و دار و دسته اش شويم نه به خدا سوگند، دست از علي عليه السلام برنخواهيم داشت.
مثني در قيام توابين، کمال همکاري را نمود و هنگامي که سليمان بن صرد، رهبر قيام توابين، سران شيعه را به خونخواهي امام حسين عليه السلام دعوت کرد، مثني از طرف مردم بصره در جواب نامه ي دعوت سليمان نوشت: «بحمدالله ما شيعيان، بر تصميم شما وفادار و همفکريم و بزودي با نيروهاي خود به کمک شما خواهيم آمد» و اشعاري در ذيل نامه نوشت. مثني، به وعده ي خود عمل کرد و با 300 سيصد مرد جنگي به کمک توابين شتافت، اما کمي دير رسيد، و هنگامي بود که سليمان بن صرد به شهادت رسيده بود و اکثر توابين شهيد شده بودند. مثني و نيروهايش به کوفه آمدند و مختار در آن هنگام زنداني بود.
مثني توانست به طور محرمانه با مختار تماس حاصل نمايد و اعلام بيعت و پشتيباني کند، که هر گاه مختار قيام کرد با تمام قوا، او را ياري دهد. مثني با جمعي از سران شيعه در کوفه، در جواب نامه ي سري مختار، اعلام وفاداري و همکاري کردند. مختار، مثني بن مخربه را مأمور کرد که از نفوذ خود، در ميان مردم بصره، استفاده کند و آنان را به قيام و بيعت با مختار، دعوت کند. فرمان سري مختار به مثني چنين بود:
«به ولايت خويش بصره، برو و مردم را دعوت کن، اما بااحتياط و محرمانه» مثني، به بصره بازگشت و مردم را براي خونخواهي شهداي کربلا به قيام دعوت نمود، و جمع کثيري از عشيره و طايفه خود را و تعدادي از مردم بصره، محرمانه با او بيعت کردند.
پس از مسلط شدن مختار بر اوضاع کوفه و فرار ابن مطيع، استاندار سابق کوفه که از طرف ابن زبير منصوب شده بود، مثني آشکارا به حمايت از مختار قيام کرده، در مسجد بصره سخنراني کرد و طايفه او و جمعي از شيعيان با وي همراه شدند و براي ياري مختار به سوي کوفه حرکت کردند. مثني با نيروهايش به «مدينة الرزق» رفت و در آنجا اردو زد و آذوقه زيادي فراهم کردند، و شترها ذبح نمودند.
مثني و نيروهايش، در نزديکي شهر بصره اردو زدند و قصد حرکت به سوي کوفه را داشتند که از طرف «قباع» نماينده ي مصعب بن زبير نيرويي به فرماندهي «عباد بن حصين» و «قيس بن هيثم» از راه کوفه، حرکت کردند و از منطقه ي «شوره زار» گذشتند و نزديک نيروهاي مثني مستقر شدند، مردم درهاي خانه ي خود را به روي آنان بستند و هيچ کس به ياري عباد نيامد و حتي کسي که از او سؤالي بکند در آن حول و حوش به چشم نمي خورد، عباد، فرياد زد: کسي از بني تميم اين جا نيست؟! مردي به نام «حنيفة الاعور» گفت: امير! آن جا خانه ي «وراد» از طايفه ي عبدشمس است. عباد گفت: برو در بزن و ببين چه کسي در خانه هست؟ آن مرد، دق الباب کرد و «وراد» درب خانه اش را گشود، تا چشم عباد به او افتاد، شروع کرد بر سر او فرياد زدن و ناسزا گفتن، که تو اينجايي و به سراغ من نمي آيي؟! وراد گفت: نمي دانم منظور شما چيست؟ چه کار بايد بکنم؟ عباد گفت: زود باش اسلحه ات را بردار و سوار شو بيا! وراد، سلاح خود را برداشت و سوار شد و در کنار عباد و نيروهايش ايستاد و در همان محل، مستقر شدند تا مثني و نيروهايش که عازم کوفه بودند سر رسيدند. عباد به وراد گفت: با نيروهاي قيس همانجا باشيد تا من بروم و برگردم. عباد و نيروهايش، حرکت کردند و از مسير «ذباحان» خود را به «کلاء» رساندند و از آن جا به «مدينة الرزق» آمدند. مدينة الرزق (محل نگهداري بيت المال) چهار در داشت، دري به سمت بصره و دري به طرف بازار «سرکه فروشان» و دري به طرف مسجد و دري به سوي بازار «سمساران»، که دري کوچک بود، باز مي شد. عباد و تعدادي از نيروهايش آنجا توقف کردند و نردباني آوردند و عباد، نردبان را کنار ديوار مدينة الرزق نهاد و به پشت بام رفت و حدود سه هزار نفر از افرادش همراه او به پشت بام «دارالرزق» رفتند، عباد به آنان گفت: شما همين جا روي بام باشيد، وقتي صداي تکبير را شنيدند شما هم با صداي بلند تکبير بگوييد. عباد، با تعدادي از نيروها برگشت و سراغ وراد و قيس و نيروهايي که آنجا مستقر بودند رفت و به وراد گفت با نيروها به مثني و ياران او حمله کن، وراد و نيروهاي تحت فرمانش، به نيروهاي مثني حمله کردند و جنگ سختي بين آنان درگرفت و چهل نفر از ياران مثني، به شهادت رسيدند و جمعي نيز از نيروهاي دشمن هلاک گشتند، صداي تکبير شنيدند، سخت وحشت کردند و متفرق شدند، عباد وقتي ديد که نيروهاي مثني، شکست خوردند و متواري شدند به ياران خود گفت: آنان را تعقيب نکنيد؛ و بدين سان مدينة الرزق مجددا به دست عمال ابن زياد افتاد، و نيروهاي عباد به سوي شهر بصره به نزد «قباع» بازگشتند. «زيادب ن عمرو عتکي» که از حاميان و همفکران مثني بود با شنيدن خبر درگيري نيروهاي طرفدار ابن زبير به فرمان «قباع» باشتاب، سوار بر اسب شد و وارد بصره گرديد. قباع بالاي منبر نشسته بود. زياد، فرياد زد: «اي قباع، نيروهايت را از مقابل برادران ما برگردان و در غير اينصورت، با آنان خواهيم جنگيد. قباع «احنف بن قيس» که ريش سفيد مردم بصره و قبلا از ياران وفادار اميرمؤمنان بود و عمرو بن عبدالرحمن، نماينده ي ابن زبير را خواست و به آنان مأموريت داد که بين مردم بصره را اصلاح کنند و جلوي درگيري را بگيرند... احنف و عبدالرحمن، به سوي طايفه ي عبدالقيس آمدند و احنف فرياد زد: اي مردم «بکر» و «ازد»! مگر شما در بيعت ابن زبير نيستند؟ همه گفتند: آري، ولي حاضر نيستيم با برادرانمان درگير شويم و يا آنان را تسليم شما کنيم. احنف گفت: ما کاري به آنان نداريم، آنان آزادند، هر کجا که مي خواهند بروند و اين شهر و مردمش را آسوده بگذارند، و در اين جا فتنه برپا نکنند. زياد و مالک بن مسمع، خود را به مثني و نيروهايي که مجددا دور او جمع شده بودند رساندند و گفتند: «بخدا سوگند ما هم عقيده ي شما نيستيم و مخالف مختار هستيم، اما نخواستيم شما را سرکوب کنند، به همان کوفه برويد که آن جا پايگاه شماست.» مثني، هنگامي که ديد دعوت بيشتر، اثري ندارد، سخن آنان را پذيرفت و با افراد خود به سوي کوفه حرکت کرد. احنف با ناراحتي، به شهر «بصره» بازگشت و مي گفت: «هرگز در رأي خود خطا نرفتم مگر امروز که اين قوم (مثني و يارانش) و طايفه ي مهم (بکر و ازد) را پشت سر خود نهادم.» عباد و قيس هم پيش قباع رفتند و مثني با تعداد کمي از ياران خود به سوي مختار شتافت.
مثني با تعداد باقي مانده ي ياران خود، به کوفه آمدند و ماجراي درگيري و مخالفت مردم بصره را به اطلاع مختار رساندند و گفتند که زياد بن عمرو و مالک بن مسمع با ما درگير نشدند و مانع حرکت ما نگشتند. مختار از شنيدن اين سخن، احتمال داد زمينه همکاري اين دو نفر از سران بصره با او مساعد است،بنابراين نامه اي بدين مضمون براي آن دو نوشت:
«... اما بعد، بشنويد و اطاعت کنيد تا از دنيا هر چند بخواهيد به شما دهم و بهشت را براي شما تضمين نمايم...» مالک، رو به زياد کرد و با لبخندي تمسخرآميز گفت: «ابواسحاق (مختار) خيلي سخاوتمندانه مي بخشد، هم دنيا و هم آخرت را به ما مي دهد؟!» زياد با شوخي گفت: «اي ابوغان، ولي من نسيه نبرد نمي کنم، هر کس به ما پول داد کمک وي شمشير مي زنيم.»مثير الاحزان برانگيزاننده اندوهها، نام کتاب مقتل معروفي است از شيخ نجم الدين جعفر بن محمد بن جعفر حلي، معروف به «ابن نما»، متوفاي 645 ق.به همين نام، کتاب ديگري در مقتل و مناقب از «صاحب جواهر» وجود دارد. (1) .پاورقي(1) الذريعة الي تصانيف الشيعه، شيخ آقا بزرگ تهراني، ج 19، ص 349 (وي غير از صاحب جواهر فقيه است) .مجالد بن سعيد او از روايتگران وقايع عاشوراست. وي جريان «قصر بني مقاتل» را از «عامر شعبي» روايت مي کند. و روايت ديگري نيز دارد که: پيمان شکني مردم و تنها نهادن «مسلم»، رفتن او به خانه ي «طوعه» آن زن آزاده و باايمان، سخنراني شرربار ابن زياد و دعوت همگان به جاسوسي به نفع استبداد و يافتن «مسلم»، گزارش بلال بر وجود «مسلم» در خانه ي خودشان، و گسيل انبوهي از رجاله ها به سرکردگي «محمد بن اشعث» براي پيکار با مسلم را بازمي گويد.
از نامبرده در تاريخ طبري هفتاد روايت موجود است که بيشتر آنها را از «شعبي» آورده و «ابومخنف» از او به «محدث» تعبير مي کند.
«ذهبي» او را فردي مشهور و صاحب روايت شمرده و برخي نيز او را پيرو مذهب خاندان رسالت عنوان ساخته اند. او در سال 143 ه.ق از دنيا رفت.
«ذهبي» به نقل از «بخاري» در بيوگرافي «مجالد» روايتي را در مورد دخت فرزانه ي پيامبر آورده است که اين روايت را نامبرده از «شعبي» و او نيز از «ابن عباس» روايت مي کند و به دليل همين روايت نيز او را شيعه و پيرو مذهب اهل بيت مي شمارد.مجالس حسيني محفلها و مجلسهايي که در سوگ حسيني و براي احياي خاطره عاشورا، در مساجد وحسينيه ها و منازل، در ايام عاشورا يا در روزهاي ديگر در طول سال برگزار مي شود و از پر برکت ترين آثار شهادت ابا عبدالله «ع » و زمينه مناسبي براي تبليغ و موعظه و تقويت آگاهي مردم به دين و علايق مذهبي است و در روايات نيز تاکيده شده که چنين مجالسي همواره برپا شود.طبق روايات، براي سيد الشهدا «ع » مجالس متعددي از سوي فرشتگان، جنيان، کروبيان، انبياي پيشين، رسول خدا و ائمه (ص) برگزار شده که بر شهادت مظلومانه آن حضرت گريسته اند.همچنين مجالسي که پس از حادثه عاشورا در کربلا، کوفه، شام، دير راهب، مدينه، مکه و... در همان سال حادثه برگزار شده است.مرحوم شيخ جعفر شوشتري بطور مبسوط، به توضيح اين مجالس پرداخته است و در هر کدام، مرثيه خوان، گريه کننده، زمان و محل آن را توضيح داده است. (1) کل اين مجالس را به پنج دسته، تقسيم کرده است:
-مجالسي که قبل از خلقت آدم، برگزار شده است.
-مجالسي که بعد از آدم و قبل از تولد امام حسين «ع » برگزار شده است.
-مجالسي که قبل از شهادتش برگزار شده است.
-مجالسي که بعد از شهادتش در دنيا برگزار شده است.
-مجالسي که پس از فناي دنيا، در قيامت بر پا خواهد شد.
«مجالس حسيني » نيز، نام کتابي از علي محمد علي دخيل است (ترجمه مصطفي خبازان) که مجموعه اي از مقالات، درباره چهارده معصوم و معارف اهل بيت «ع » است. همچنانکه «مقتل » نام نوعي از کتابها در شهادت امام حسين «ع » است، مجلس و مجالس نيز نوعي کتب است که بخش بخش به بيان فضايل و مسايل مربوط به سيد الشهدا مي پردازد و براي وعاظ نوشته مي شود که از روي آن منبر روند و مطالبش را براي حاضران بگويند، به اين نام کتب متعددي نگاشته شده است.از جمله «المجالس الحسينية » که کتابي فارسي در اسرار شهادت امام حسين «ع » است.از نظام العلماء ميرزا رفيع تبريزي (م 1336). (2) .پاورقي(1) الخصائص الحسينيه، شوشتري، ص 102 تا 137.
(2) الذريعة الي تصانيف الشيعه، ج 19، ص 359.مجرم بن عقبه وي همان «مسلم بن عقبه» سردار جنايت پيشه ي يزيد است که در واقعه ي «حره» مردم مدينه را قتل عام نمود و به بيش از 900 دختر باکره در آن روز تجاوز کردند و بيش از هزار صحابه ي پيغمبر را به قتل رساند. بعضي از مورخين به دليل جنايات فجيع اين شخص، نامش را از «مسلم» به «مجرم» تغيير دادند.مجلس محل نشستن، مدت زمان نشستن، در اصطلاح وعظ و مرثيه خواني، محفلي که در آن به سخنراني، وعظ و ذکر مصيبت مي پردازند (مجالس حسيني) و در اصطلاح تعزيه و شبيه خواني، بخشي از مقتل و واقعه عاشورا يا صحنه هاي ديگر تاريخ اسلام، که در يک نوبت بصورت نوحه خواني و تعزيه، اجرا مي شود.چون اجراي تعزيه در يک تکيه يا مجلس بوده، يک صحنه از وقايع عاشورا که نمايش داده مي شد به آن مجلس مي گفتند و تدوين کننده و محرر اينگونه متون را «مجلس نويس » مي خواندند و گوينده و خواننده آن مباحث و مجالس را «مجلس خوان ».مجلس دو طفلان مسلم، مجلس قاسم، مجلس حضرت عباس، مجلس غارت خيمه ها و... از اينگونه مجالس است.مجمع بن زياد بن عمرو بن عدي جهني از قبيله بني جهنيه از ساکنان اطراف مدينه. ابن عبدالبر در الاستيعاب او را از اصحاب رسول الله و از مجاهدين بدر و احد نيز مي شمرد. مجمع از مدينه خود را به امام حسين عليه السلام در مکه رسانيد و از مکه به همراه امام تا کربلا و تا شهادت يار و ياور بود. مجمع از صلحا و ابرار و از ورزيده هاي پيکار و نبرد - در عاشورا نيز در برابر دشمن به جنگ نماياني پرداخت و جمع کثيري از دشمنان را به هلاکت رسانيد و سپس شربت شهادت نوشيد.مجمع بن عبدالله عائذي وي از شهداي کربلا در حمله اول است. (1) از قبيله مذحج و اهل يمن بود.در مسير کوفه، در منزلگاه «زباله » به سيد الشهدا «ع » پيوست و در رکاب امام به کربلا آمد.نامش در زيارت ناحيه مقدسه هم آمده است. (2) .پاورقي(1) مناقب، ابن شهر آشوب، ج 4، ص 113.
(2) عنصر شجاعت، ج 1، ص 245، انصار الحسين، ص 92.مجمع بن عبدالله عائذي مجمع بن عبدالله بن مجمع بن مالک بن اياس بن عبد مناة بن عبيدالله بن سعد العشيرة المذحجي عائذي مي باشد.
گويا اهل کوفه و يا يمن بوده است و در مسير کوفه در منزلگاه «زباله» به امام حسين عليه السلام پيوسته و در رکاب آن حضرت به کربلا آمد.
مجمع و پسرش عائذ و عمرو بن خالد و جنادة و واضح، غلام حرث و سعد غلام عمرو بن خالد يک گروه شش نفري بودند که به راهنمايي طرماح در بين راه به اردوي امام عليه السلام ملحق شدند.
ابومخنف گويد: مجمع بن عبدالله و پسرش عائذ وقتي خبردار شدند قيس بن مسهر صيداوي به شهادت رسيد و امام در کربلا در محاصره است - به اتفاق عمرو بن خالد صيداوي و سعد غلام او و جنادة بن حرث و غلام نافع بن هلال... از کوفه خارج و در عذيب الهجانات به امام حسين عليه السلام ملحق شدند. مجمع در جواب سؤال امام از وضع کوفه عرض نمود: اشراف کوفه را ابن زياد با رشوه کلان خريداري و با تهديد ساکت ساخت... عبدالله پدر مجمع از صحابه حضرت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و خود مجمع از تابعين و از اصحاب حضرت علي عليه السلام بود. حر رياحي مانع پيوستن اين گروه شش نفري به اردوي امام عليه السلام مي شده که با دستور اکيد آن حضرت دست از ممانعت برداشته و امام عليه السلام از آنان احوال کوفه را جويا شد، که جواب دادند:
بزرگان کوفه رشوه هاي کلاني گرفته و مردم دلشان با شماست ولي فردا شمشيرهايشان عليه شما خواهد بود. آنگاه امام عليه السلام از احوال قيس بن مسهر سؤال کرده و آنان سرگذشت قيس را آن طوري که اتفاق افتاده بود شرح دادند و آن حضرت بر مظلوميت قيس اشک ريخته و آيه:
«و منهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا» را قرائت کرده و درحق ياران شهيدش دعاي «اللهم اجعل لنا و لهم الجنة نزلا و اجمع بيننا و بينهم في مستقر من رحمتک و رغائب مذخور ثوابک» را از خداي تعالي خواستار شد.
ترجمه آيه: «بعضي از مؤمنين پيمان خود را به آخر بردند و شهيد شدند و بعضي ديگر در انتظارند و هرگز تغيير و تبديلي در عهد خود ندادند.»
ترجمه دعا: «خدايا بهشت را براي ما و پيروان ما جايگاه و منزگاه قرار بده و ما و آنها را در قرارگاه رحمتت جمع فرما و بخششهاي فراوان از ثوابت را براي ما ذخيره فرما.
مجمع و پسرش عائذ قبل از اولين حمله در روز عاشورا به شهادت رسيدند ولي به قول بعضي مجمع و پسرش در حمله نخست به شهادت رسيدند.
از مجمع در زيارت ناحيه مقدسه و رجبيه ياد شده است.
مذحجي: منسوب به «مذحج» قبيله اي از «کهلان» از قبايل عرب قحطان.(يمن، عرب جنوب).مجمع جهني برخي از مورخين او را از شهداي روز عاشورا دانسته اند.محاصره امام حسين هدف امام حسين «ع » رسيدن به کوفه و پيوستن به هواداران در آن شهر بود، تا بر ضد امويان قيام کنند.ابن زياد (والي کوفه) هم مي دانست که اگر امام، پاي به کوفه بگذارد، کنترل شهر از دست بيرون خواهد شد.اين بود که مانع ورود امام به کوفه شد.سپاه هزار نفري را به فرماندهي حر بن يزيد سر راه آن حضرت فرستاد، پس از گفتگوها، کاروان امام و سپاه حر همچنان پا به پاي هم پيش مي آمدند.چون به «نينوا» رسيدند، پيکي از کوفه رسيد که فرمان محاصره را همراه داشت، که امام حسين «ع » نه راه برگشت داشته باشد، نه راه پيش، فرمان چنين بود که: «اما بعد فجعجع بالحسين...» با رسيدن نامه و قاصدم، حسين «ع » را در محاصره و تنگنا قرار بده و او را جز در سرزمين بي آب و علف و دور از پناهگاه فرود نيار، به قاصدم دستور دادم تا همراه تو باشد و از تو جدا نگردد.تا خبر اجراي اين فرمان را برايم بياورد.و السلام.
در پي آن دستور بود که امام به اجبار در آن منطقه فرود آمد.اين حادثه در روز پنج شنبه دوم محرم سال 61 هجري بود.فرداي آن روز، عمر سعد با چهار هزار نفر از کوفه رسيدند. (1) در پي اين محاصره، از پيوستن افراد به گروه ياران امام نيز جلوگيري مي کردند و ماهها کنترل مي شد، برخي که از کوفه خود را به امام رساندند، با استفاده از تاريکي شب يا از بيراهه بود.پاورقي(1) کامل، ابن اثير، ج 2، ص 555.محبت اهل بيت محبت، دوست داشتن و عشق ورزيدن، به زندگي انسان جهت مي دهد و اگر اين علاقه و محبت، به انسانهاي پاک و والا باشد، بيمه کننده انسان از کششهاي انحرافي است. خداوند، دوستي و مودت خاندان پيامبر «ص » را در قرآن، اجر رسالت آن حضرت قرار داده و واجب ساخته است: «قل لا اسئلکم عليه اجرا الا المودة في القربي ». (1) امام شافعي نيز به اين فرض بودن محبت اهل بيت «ع » اشاره دارد:
يا اهل بيت رسول الله حبکم           فرض من الله في القرآن انزله
کفاکم من عظيم القدر انکم       من لم يصل عليکم لا صلاة له (2) .
و همين محبت خاندان رسول، مرز حرکت در خط صحيح دين است.
تولاي شما فرض خدايي است          قبول و رد آن مرز جدايي است
ديانت بي شما کامل نگردد          بجز با عشقتان دل، دل نگردد
هر آن کس را که در دين رسول است         ولايت، مهر و امضاي قبول است (3) .
اين محبت به محبت الهي بر مي گردد: «من احبکم فقد احب الله و من ابغضکم فقد ابغض الله.» (4) دوستدار اين خانواده، دوستدار خداست و دشمنان آنان، دشمن خدايند. تاکيد به دوست داشتن اهل بيت، استفاده از اهرمي نيرومند در جهت سازندگي انسان و حرکت تربيتي و اجتماعي اوست.آنکه طعم محبت اهل بيت را بچشد، محبتهاي ديگر برايش جذاب نيست.رشته محبت اين دودمان، تا درون خانه هاي شيعيان کشيده شده و همه جا را روشن و گرم مي سازد. (5) اتصال به اين رشته محبت، مايه گرمي جان و روشنايي دل است و محب آنان، محبوب خدا مي شود.محبت حسين «ع » در اين ميان، ويژگي خاصي دارد.
رشته ي الفت بود در بين ما، کز قعر چاه           کي بدون رشته آب بي حساب آيد برون
پيامبر خدا «ص » فرمود: «حسين مني و انا من حسين، احب الله من احب حسينا». (6) ودرباره حسن و حسين «ع » و ثمره دوستي و محبت اين دو ريحانه رسول، فرمود: «من احب هذين الغلامين و اباهما و امهما فهو معي في درجتي يوم القيامة ». (7) هر کس اين دو نوجوان و پدر و مادرشان را دوست بدارد، روز قيامت در رتبه من همراهم خواهد بود.
اين کشش قلبي نسبت به سيد الشهدا «ع » را خداوند در دلها قرار داده و غم شهادتش هم بزرگترين غمهاست و سوز آن هرگز فرو نمي نشيند.رسول خدا «ص » فرمود: «ان لقتل الحسين «ع » حرارة في قلوب المؤمنين لا تبرد ابدا». (8) محبت اهل بيت و عشق به ابا عبدالله «ع » هم در دنيا رشد دهنده و کمال آفرين است، هم در آخرت نجاتبخش است. به قول ابن حماد:
آنکه از سرچشمه اين محبت سيراب شود و عشق ابا عبدالله و اهل بيت «ع »، حلاوت زندگيش گردد، بيمه شده است، چون روح دين، محبت و مودت و ولايت اهل بيت است و بدون آن، اسکلتي بي جان از دين مي ماند.
بنيان دين بي مهرتان سست و خراب است
عالم جدا از عشقتان خواب و سراب است .پاورقي(1) شوري، آيه 23.
(2) حياة الامام الحسين، ج 1، ص 69 (نقل از الصواعق المحرقه/88).
(3) از مثنوي‏ «اهل بيت آفتاب‏» از نويسنده.
(4) زيارت جامعه کبيره.
(5) درباره راههاي ايجاد محبت اهل بيت در کودکان و نوجوانان، ر.ک: «عشق برتر» از نويسنده.
(6) حياة الامام الحسين، ج 1، ص 94.
(7) سفينة البحار، ج 1، ص 257.
(8) جامع احاديث الشيعه، ج 12، ص 556. محبوبة المصطفي مورد علاقه ي رسول خدا. از القاب شريفه ي حضرت زينب سلام الله عليهاست.محتشم كاشاني شمس الشعرا، محتشم کاشاني، شاعر اوايل عهد صفوي که بيشتر به سرودن مدايح و مراثي اهل بيت پيامبر مي پرداخت، وي در سال 996 هجري بدرود حيات گفت. (1) از آثار برجسته و معروف وي، ترکيب بند پر سوز و محتواي اوست که در ايام عزاداري سيد الشهدا «ع »، مساجد، تکايا و مجالس سوگواري را با کتيبه هايي که اين اشعار، بر روي آنها نقش بسته است، سياهپوش مي کنند.شهرت محتشم، بيشتر به خاطر همين ترکيب بنداو درباره حادثه عاشوراست که در دوازده بند، سروده شده و بارها به صورتهاي مختلف چاپ شده است.ديگران هم به تبعيت از او، به سرودن ترکيب بندهايي درباره حماسه کربلا پرداخته اند.پاورقي(1) معارف و معاريف، ج 4، ص 1990. محدث قمي مرحوم شيخ عباس قمي، معروف به «محدث قمي» شاگرد مرحوم ميرزا حسين نوري و صاحب کتاب «منتهي الآمال» است. روايات و اخبار بسياري در رابطه با عاشورا از اين شخصيت بزرگوار نقل شده است. وي در منتهي الآمال خود، پس از بياني مبسوط در زشتي دروغ در مجالس عزاداري و منبر و مرثيه و استفاده از غنا در نوحه خواني و رعايت نکردن دقت در نقلهاي تاريخي، سخناني دارد، تحت عنوان «نصح و تحذير» که اهل منبر را از مبتلا شدن به معاصي برحذر مي دارد.محدث نوري او همان «ميرزا حسين نوري» مؤلف کتاب «لؤلؤ و مرجان» است.محرم نام نخستين ماه از ماههاي دوازده گانه قمري.علت نامگذاري اين ماه به محرم، آن بوده که در ايام جاهليت، جنگ در اين ماه را حرام مي دانستند و روز اول محرم را اول سال قمري قرار مي دادند.اما بني اميه با ريختن خون سيد الشهدا در اين ماه و پديد آوردن حادثه کربلا، احترام ماه حرام را نگه نداشتند.امام رضا «ع » فرمود: در جاهليت، حرمت اين ماه نگاه داشته مي شد و در آن نمي جنگيدند، ولي در اين ماه، خونهاي ما را ريختند و حرمت ما را شکستند و فرزندان و زنان ما را اسير کردند و خيمه ها را آتش زدند و غارت کردند و حرمت پيامبر را درباره ذريه اش رعايت نکردند. (1) به گفته سيد حميري:
في حرام من الشهور احلت          حرمة الله و الحرام حرام (2) .
در دوم ماه محرم الحرام سال 61 هجري، کاروان ابا عبدالله «ع » وارد کربلا شد و اردو زد. بتدريج بر سپاه کوفيان که آن حضرت را محاصره کرده بودند افزوده شد.روز نهم ماه محرم «تاسوعا» نام دارد و روز دهم آن «عاشورا»، روز شهادت سيد الشهدا و ياران و فرزندانش در کربلاست.
از آنجا که ماه محرم، يادآور حادثه کربلا و عاشوراست، فرا رسيدن آن دلها را پر از غم مي سازد و پيروان و شيفتگان امام حسين «ع »، از اول محرم، محافل و مجالسي را سياهپوش کرده، به ياد آن امام شهيد به عزاداري مي پردازند.محرم همچون عاشورا، رمز احياي خاطره حماسه هاي کربلاست و نقش اين ماه در حفظ دستاوردهاي نهضت حسيني مهم است و در اين ماه، سراسر کشورها و شهرهاي شيعه نشين، به ياد شهيدان کربلا اشک مي ريزند و از عاشوراييان درس مي گيرند.امام خميني «ره » فرموده است: «محرم، ماه نهضت بزرگ سيد شهيدان و سرور اولياء خداست که با قيام خود در مقابل طاغوت، تعليم سازندگي و کوبندگي به بشر داد و راه فناي ظالم و شکستن ستمکار را به فدايي دادن وفدايي شدن دانست.» (3) .
خيز و جامه نيلي کن، روزگار ماتم شد           دور عاشقان آمد، نوبت محرم شد
ماه خون گواه آمد، جوش اشک و آه آمد           رايت سياه آمد، کربلا مجسم شد
پاي خون دل واکن، دست موج پيدا کن         رو به سوي دريا کن، ساحلي فراهم شد
هر که رو به دريا کرد، آبروي ساحل شد         خنده را ز خاطر برد، گريه محرم شد (4) .پاورقي(1) بحار الانوار، ج 46، ص 283 و 285، مناقب، ابن شهر آشوب، ج 4، ص 86.
(2) مناقب، ج 4، ص 86.
(3) صحيفه نور، ج 2، ص 11.
(4) گلواژه، ج 2، ص 130.محسن ابوالحب محسن بن محمد حويزي حائري مشهور به ابوالحب، به سال 1235 ه.ق. متولد شد. او از خطبا و فضلاي مشهور بود. در سال 1305 ه.ق. در کربلا وفات يافته و همانجا دفن شد.محسن بن حسين ياقوت رومي در معجم البلدان - در ذيل لغت جوشن گويد: جوشن معدن مس (در سرزمين شام نزديک شهر حلب) بود که مردم از آنجا بهره ها مي بردند. اما هنگام عبور دادن اسراي اهل بيت به شام - يکي از زوجات امام حسين عليه السلام در اينجا وضع حمل نمود و فرزند او که پسر بود بر اثر شرايط نامساعد مادر و اسارت او و کمک نکردن مردم - به هنگام ولادت درگذشت - و اين مادر اسير و رنجور بر اين مردم و جوشن نفرين نمود - مردم حلب معتقدند که اين نفرين از سوز دل برخاسته و اين بانو معدن را از بهره دهي انداخت و مردم سخت گرفتار شدند، سيف الدوله ديلمي مرقدي براي جناب محسن ترتيب داد و اهل حلب اين نقطه را مشهد المحسن (محل شهادت محسن) مي نامند.محفر بن ثعلبه ي عائذي يکي از سرداران عبيدالله بن زياد است. يزيد بن معاويه همين که نامه ي عبيدالله بن زياد به او رسيد و از مضمونش آگاه شد در پاسخ نامه دستور داد که سر بريده ي حسين عليه السلام و سرهاي افرادي را که با او کشته شده بودند به همراه اموال زنان و عيالات آن حضرت به شام بفرستند. لذا ابن زياد محفر بن ثعلبه ي عائذي را خواست و سرها و اسيران و زنان را تحويل او داد و محفر آنان را همچون اسيران کفار که مردم شهر و ديار آنان را مي ديدند به شام برد. ابي مخنف گويد ابن زياد، شمر بن ذي الجوشن و خولي را طلبيد و پانصد سوار همراه آنان کرد و دستور داد که اسيران را با آن سر به طرف شام روانه کنند.محمد (اصغر) بن علي بن ابي طالب از شهداي بني هاشم در کربلا و فرزند امير المؤمنين «ع ».مادرش کنيز بود.برخي هم مادرش را اسماء بنت عميس دانسته اند. (1) .پاورقي(1) همان، ص 112.محمد ادهمي در سال 1170 ه.ق. در اعظميه متولد شد. نسبت او به امام موسي کاظم عليه السلام مي رسد. وي در شهر حله منصب قضاوت داشته و به سال 1249 ه.ق. به امر حاکم حله کشته شده است.
عجبا لقوم يدعون ولاءه           عاشوا و في الأيام عاشوراء
من لم يمت بعد الحسين تأسفا          عندي و اعداء الحسين سواء
شگفت است که گروهي دعوي دوستي او (حسين عليه السلام) را دارند و زنده هستند در حاليکه در دنيا روز عاشورايي وجود دارد.
کسي که بعد از (قتل) حسين عليه السلام از تأسف نميرد، در نزد من با دشمنان او يکسان است.محمد الاوسط بن علي بن ابيطالب نيز از شهداي کربلا و عاشوراي حسيني است. چنانکه در زيارت ناحيه مقدسه است: السلام علي محمد بن اميرالمؤمنين - مادرش امامه بنت ابي العاص است. (اميرالمؤمنين سه پسر به نام محمد داشت - محمدالاکبر يا محمد بن الحنفية و محمد الاوسط که مادرش امامه است و محمد الاصغر که مادرش ليلي بنت مسعود است) محمد الاوسط از مدينه در التزام رکاب امام بود تا در کربلا پس از نبرد و قتال با دشمن به شهادت رسيد.محمد اميرالحاج سيد محمد بن حسين بن محمد اميرالحاج حسيني نجفي، از عالمان نجف و اديبي سخنور بود. او به سال 1180 ه.ق. در نجف اشرف درگذشت و در همانجا دفن شد.محمد بن ابي سعيد بن عقيل از شهداي بني هاشم در روز عاشورا.نامش در زيارت ناحيه مقدسه هم آمده است. (1) .پاورقي(1) انصار الحسين، ص 116.محمد بن ابي سعيد بن عقيل بنا به نقل ابصارالعين پنج نفر از شهداي کربلا به سن بلوغ نرسيده بودند، يکي از آنان محمد بن ابي سعيد بن عقيل بوده که هفت سال داشته است.
بنا به نقل مرحوم مامقاني، وقتي امام عليه السلام به زمين افتاد و دشمن به خيمه ها حمله ور شد، محمد بن ابي سعيد از خيمه بيرون آمده بود که به دست لقيظ بن اياس يا (ياسر) جهني به شهادت رسيد.
مادر محمد ام ولد (کنيز) پدرش ابي سعيد نام داشته و مشهور است که مانند پدرش عقيل عليه السلام حاضر جواب و لطيفه گو بوده به طوري که عبدالله بن زبير را در مجلس معاويه طي مناظره اي به ستوه آورد.
«روزي حضرت امام حسن عليه السلام بر معاويه وارد شد و عبدالله بن زبير آنجا بود، معاويه دوست مي داشت که رجال قريش را تحريک کرده، در ميان آنها ايجاد دشمني کند به اين منظور از امام حسن عليه السلام پرسيد: اي ابامحمد! علي بزرگتر بود يا زبير (تا آن دو را به ياد جنگ جمل تحريک نمايد) امام عليه السلام فرمود:
سن آنها به يکديگر نزديک بوده و علي عليه السلام کمي از زبير بزرگتر بود، خدا علي را رحمت کند. عبدالله بن زبير گفت: خدا زبير را رحمت نمايد، ابي سعيد بن عقيل که در مجلس بود گفت: «اي عبدالله ناراحت شدي که مردي نام پدرش را به نيکي برد و براي او از خدا طلب رحمت کرد؟
- عبدالله، من هم براي پدرم زبير طلب رحمت کردم.
ابوسعيد: مگر زبير را مانند و کفو علي عليه السلام مي داني؟
- عبدالله: مگر زبير از علي چه کم دارد؟ هر دو از قريش اند و هر دو خواستار خلافت شدند و کار هيچ يک به آخر نرسيد.
ابوسعيد: از اين سخن ناروا درگذر، علي در ميان قريش و نسبت به رسول اکرم عليه السلام مقامي داشت که تو هم از آن بي خبر نيستي و چون به خلافت برخاست مهاجر و انصار او را به امامت شناختند و او خود در رأس اين دعوت بود. ولي زبير در زير فرمان زني چشم به خلافت دوخته بود و چون دو لشکر در جمل با يکديگر روبه رو شدند زبير پيش از آنکه حق غالب شود و آن را بپذيرد يا باطل درهم شکسته گردد آن را رها کرد و پا به فرار نهاد و از جنگ گريزان شد تا آن که مردي فرومايه گردن او را زد و سلاح و جامه اش از تنش بيرون کرده و سر بريده او را آورد، اما علي عليه السلام به همان عادتي که با پسرعمش رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در جنگهاي اسلامي داشت تا آخر کار ايستادگي کرد. پيش رفت، خدا علي را رحمت کند.
عبدالله ابي زبير (در مقام تعريض به امام حسن عليه السلام) گفت: اي ابوسعيد اگر ديگري با من اين گونه سخن مي گفت جواب خود را مي شنيد.
ابوسعيد گفت: آن بزرگواري که به او تعريض مي کني مقامش بالاتر از آنست که با تو طرف صحبت شود.
معاويه آنها را ساکت کرد تا بيش از اين به رسوايي او و دوستانش نيانجامد. نام محمد بن ابي سعيد در زيارت ناحيه مقدسه و رجبيه آمده است.محمد بن احمد الحسيني سيد محمد بن احمد الحسيني معروف به منشي بغدادي به سال 1237 ه وارد شهر کربلا شد. وي در کتاب خود به نام «رحله منشي بغدادي» گويد: «يکي از آباديهاي بغداد قصبه کربلا است و در آن پنج هزار نفر نفوس زندگي مي کنند و در آن روضه حسين عليه السلام است و از بغداد تا کربلا پانزده فرسخ است و در مسير راه تعدادي کاروانسرا وجود دارد. به مسافت دو فرسخ از بغداد کاروانسراي «کهينه» است و کاروانسراي «مراد» در چهار فرسخي بغداد است و کاروانسراي «البير» يا «خان النصف» در شش فرسخي بغداد است. در هشت فرسخي بغداد کاروانسراي «مزار قجي» واقع است و «مسيب» در ده فرسخي بغداد قرار دارد که در کنار فرات واقع است و در آن چهارصد خانه است و از مسيب بوسيله جسري که روي فرات گسترده شده به کربلا مي رود و پنج فرسخ راه دارد.
نهري از فرات جدا مي شود که به آن نهر حسينيه مي گويند. اطراف کربلا تا چهار فرسخي باغات وسيع وجود دارد که خرماي آن معروف است.محمد بن اشعث از هواداران ابن زياد. پدرش اشعث، از سلسله جنبانان فتنه ها در زمان حضرت علي (ع) بود (1) و از خوارج شد و در نقشه قتل آن حضرت هم شرکت داشت و خواهرش جعده در مسموم ساختن امام حسن مجتبي دست داشت. «طوعه » نيز کنيز پدر او بود که مسلم بن عقيل را در دوران تنهايي و غربت کوفه در خانه خود پناه داد.پسر طوعه که خبر شد، به اشعث خبر داد.او هم به ابن زياد گزارش داد و خانه را براي دستگيري مسلم، محاصره کردند. (2) وي از طرف ابن زياد مأمور دستگيري عبدالله بن عفيف ازدي شد.) (3) .پاورقي(1) شرح ابن ابي الحديد، ج 1، ص 7-291.
(2) مروج الذهب، ج 3، ص 58.
(3) نفس المهموم، ص 412.محمد بن اشعث بن قيس از هواداران ابن زياد بود. «طوعه» نيز کنيز او بود که مسلم بن عقيل را در دوران تنهايي و غربت کوفه در خانه ي خود پناه داد. پسر طوعه که باخبر شد، به اشعث خبر داد. او هم به ابن زياد گزارش داد و خانه را براي دستگيري مسلم محاصره کردند.
خانه ي «محمد بن اشعث» که از جانيان سرسخت کربلا بود به دست مختار بن ابوعبيد ثقفي ويران شد. قصر او واقع در روستاي قادسيه نيز ويران شد و اموالش مصادره گرديد و با صمالح خانه ي مجلل او، خانه ي «حجر بن عدي»، که به دست زياد بن ابيه ويران شده بود بازسازي شد، محمد بن اشعث نيز به بصره گريخت و سپس در جنگ مصعب، بر ضد مختار شرکت کرد و توسط ياران مختار به قتل رسيد.
وي از جمله کساني بود که «مصعب بن زبير» را به جنگ با مختار تحريک مي کرد. در آخرين جنگ مصعب بن زبير عليه مختار، محمد بن اشعث فرماندهي نيروهاي (فراري) را که به بصره گريخته بودند به عهده داشت. ابن زبير خطاب به اشعث گفت: حال اين شما و آن هم خونهاي شما. در اين جنگ، نيروهاي محمد بن اشعث با قساوت بيشتري به مردم بصره، با لشکريان مختار روبرو مي شدند و هر اسيري را که مي گرفتند، بي درنگ او را مي کشتند.
يکي از چهره هاي پليد و جانيان فاجعه ي عاشورا، «محمد بن اشعث بن قيس» است. وي از خانواده اي اشرافي و ضد انقلاب و منافق بود. پدر او «اشعث بن قيس» خان طايفه مهم «کنده» بود و همچون شاهان، کاخ نشين بود و طايفه وي نيز بسيار قوي بودند. او خود را از اصحاب اميرمؤمنان عليه السلام مي دانست و در جنگهاي امام، مانند جنگ جمل و صفين در کنار حضرت بود، و در واقعه ي حکميت، ابوموسي اشعري را بر امام تحميل کرد. و با 20000 نيروي مسلح تحت فرماندهي اش که اغلب از قبيله ي خود او بودند به روي علي عليه السلام شمشير کشيدند تا حضرت مالک اشتر را از جنگ معاويه بازگرداند. اشعث را مي توان کثيف ترين، مکارترين، منافق ترين مرد عراق دانست و نسبت به اميرمؤمنان عليه السلام خيانت ها کرد، گرچه در اوايل حکومت حضرتش، به استانداري آذربايجان منصوب شد اما در واقعه حکميت و به شکست کشاندن و ايجاد اختلاف بين نيروهاي حضرت، نقش مهمي داشت، خانواده ي او بعدها از دشمنان اهل بيت شدند. اين فرزندش محمد، در جريان کربلا، در خون اهل بيت عليه السلام شرکت داشت و دختر همين اشعث به نام «جعده» همسر امام حسن بود که با گرفتن پول و وعده و وعيد، امام حسن عليه السلام را مسموم کرد.
پس از مرگ «اشعث بن قيس»، فرزندش محمد، جاي پدر را گرفت و از حاميان سرسخت حکومت امويان شد. و محمد اشعث، خواهرزاده ابوبکر خليفه ي اول بود.
«محمد اشعث»، در منطقه ي «قادسيه» در قصري که پدرش ساخته بود، زندگي مي کرد، زيرا پدرش از ملوک و خانهاي بزرگ طايفه ي کنده بود و اين قصر، در روستايي به نام «دهکده اشعث» بنا شده بود. مختار، يکي از يارانش به نام «حوشب» را با 100 مرد مسلح، به سراغ محمد اشعث فرستاد. آنان به دهکده ي محمد اشعث رسيدند و قصر او را به محاصره ي خود درآوردند. مختار به حوشب چنين دستور داد: «به طرف قصر محمد اشعث برو و او را دستگير کن و خواهي ديد که او يا در شکارگاه مخصوص خود، سرگرم شکار و يا در قصرش خسته و درمانده است و ترسان و وحشتزده و يا گوشه اي پنهان شده است، به محض آنکه بر او غالب شدي، سرش را از بدنش جدا کن و برايم بياور».
حوشب، با نيروهاي تحت فرماندهي خود، به سمت قادسيه به روستاي اشعث رفتند و قصر محمد اشعث را محاصره کردند، اما محمد اشعث که وضع را بد ديد، از يک در مخفي قصر فرار کرد و به طرف بصره گريخت و به مصعب بن زبير پناهنده شد.
حوشب با افرادش، همچنان قصر را در محاصره داشتند و نمي دانستند که محمد اشعث از دري مخفي فرار کرده است و هنگامي که داخل قصر شدند، همه جا را گشتند و اثري از محمد اشعث نيافتند. جريان، به اطلاع مختار رسيد. مختار دستور داد قصر اين جاني پست را با خاک يکسان کردند و با خشت و گل و مصالح آن، خانه حجر بن عدي که توسط زياد بن ابيه ويران شده بود بازسازي نمودند.
محمد اشعث از جنايتکاران چهره هاي فاجعه ي کربلا بود. مصعب،احترام زيادي براي او قايل بود و از وقتي که وارد بصره شده بود، «مصعب» او را در کنار خود جاي و به سخنان وي ترتيب اثر مي داد. «محمد اشعث»، اصرار زيادي داشت که «مصعب» با مختار اعلام جنگ کند. «مصعب» در جواب «محمد اشعث» گفت: اشکال ندارد، اما من تا مردي چون «مهلب بن ابي صفره» به نزدم نيايد، دست بکار نمي شوم. «مهلب» از چهره هاي شجاع و مشهور بصره بود و در آن وقت از طرف «مصعب» به استانداري فارس منصوب شده بود، وي در امور نظامي و جنگ، بسيار کاردان و سياستمدار بود. «مصعب»، نامه اي براي «مهلب» نوشت که هر چه زودتر حرکت کند و به بصره بيايد و در نامه اشاره کرد که قصد تصرف کوفه را دارد. «مهلب» که مايل نبود در اين جنگ شرکت داشته باشد، به بهانه ي اين که گرفتار کار جمع آوري خراج نواحي فارس است، از آمدن طفره رفت و جواب رد به مصعب داد».
اصرار و پافشاري سران فراري کوفه، براي اعلام جنگ مصعب عليه مختار سبب شد که مصعب وارد عمل شود و محمد اشعث، که بيش از همه روي اين مطلب پافشاري داشت خود حاضر شد به فارس برود و «مهلب» را به بصره برگرداند. «محمد اشعث» با آن که خود را از بزرگان عراق مي دانست و در شأن او نبود که به عنوان پيک «مصعب» به فارس برود، اما اصرار زياد او بر جنگ و شرط «مصعب» که مي گفت، حتما بايد «مهلب» در کنار من باشد، سبب گرديد که «محمد اشعث» شخصا مأموريت بازگرداندن «مهلب» را به عهده بگيرد. بنابراين، وي با نامه از طرف «مصعب» حرکت کرد و به فارس، به نزد «مهلب» آمد و گفت که: من از طرف «مصعب»، پيام مهمي آورده ام. و آن اين است که هر چه زودتر با نيروهايت به بصره برگردي!.
«مهلب» نامه «مصعب» را خواند و نگاهي تعجب آميز به «محمد اشعث» انداخت و پرسيد: از شخصيتي چون شما به عنوان پيک استفاده شده است، مگر «مصعب» کس ديگري نداشت که به اين کار اعزام دارد؟! «محمد اشعث» گفت: به خدا سوگند من تاکنون پيک و مأمور کسي نشده ام و حال نيز به اين عنوان نيامده ام، اما اوضاع نامناسب و بدبختي سبب شد که من به سراغ شما بيايم. بردگان ما و موالي بر ما مسلط شده اند و افراد بي سر و پا، بر زنان و اولاد و اموال ما چيره گشته اند. و ديگر کارد به استخوان ما رسيده است.
زبان چرب و استمداد محمد اشعث، سبب شد که مهلب، تصميم به بازگشت به بصره بگيرد.
در آخرين جنگ مصعب بن زبير عليه مختار بن ابوعبيد ثقفي، پس از آنکه نيروهاي مختار شکست سختي خوردند و هزيمت شدند، «مالک بن عمرو نهدي» يکي ديگر از فرماندهان ارتش مختار، که فرمانده پياده نظام بود، هنگامي که فرار افراد خود را ديد، به شدت ناراحت بود و مردانه مي جنگيد، بعضي از دوستان وي که جان او را در خطر ديدند، اسبي براي او آوردند و گفتند: فرار کن، اين فرمانده ي دلير نپذيرفت و به آنان چنين گفت: «از سوار شدن چه فايده اي به من خواهد رسيد، به خدا سوگند اگر در اين جا بجنگم تا کشته شوم، بهتر است تا در خانه ام مرا بکشند» و با دلي پرحسرت فرياد زد: «اهل نصرت کجايند؟! اهل مقاومت چه شدند؟!»
در اين جا جمعي حدود 50 مرد جنگي، دور اين فرمانده را گرفتند و گرداني تشکيل دادند، هوا تاريک شده بود و سياهي شب دامن خود را مي گستراند و دشت هاي اطراف فرات از کشته و زخمي انباشته بود و حالت التهاب و وحشت و جنگ همچنان بر دو طرف حکمفرما بود.
اين فرمانده ي دلير با همان 50 نفر، به تيپ فراريان و ضد انقلاب کوفه، که فرمانده شان «محمد اشعث» بود، حمله ور شدند. و در تاريکي شب، کشتار فراواني از اشراف فراري کوفه نمودند، به طوري که اکثر ياران «محمد اشعث» اين قاتل فراري امام حسين عليه السلام کشته شدند.
هدف اصلي اين گردان که با روحيه شهادت طلبي مي جنگيدند شخص «محمد اشعث» بود. زيرا وي از افراد بسيار مهم کوفه، و از دشمنان سرسخت اهل بيت به شمار مي رفت. وي در حادثه کربلا، فرماندهي داشت و جنايات زيادي در کربلا، مرتکب شده بود و در تحريک «مصعب بن زبير» براي جنگ با مختار، بيش از همه نقش داشت و در اين جنگ دست او و افرادش به خون شيعيان کوفه آغشته بود.
مالک بن عمرو و فرمانده دلير مختار، که ياران وي او را «ابونمران» خطاب مي کردند، محمد «اشعث» را تعقيب کرد و موفق شد، اين دشمن خدا را به هلاکت برساند. و اين براي شيعيان کوفه بسيار خبر خوش و مهمي بود. و براي ارتش بصره و شخص «مصعب»، خبري بسيار نگران کننده و شکننده. بعضي گفته اند: «ابونمران» شخصا محمد «اشعث» را کشت، ولي طايفه ي «ابن اشعث»، يعني طايفه ي «کنده»، معتقد بودند که قاتل رئيسشان «عبدالملک بن اشناة کندي» بوده است.
با کشته شدن فرمانده ي ضد انقلاب، ياران مختار جان تازه اي گرفتند و مختار فرياد زد: «اي گروه ياران، بر روبهان حيله گر حمله بريد» و حمله اي سخت بر کوفيان ضد انقلاب، که در مقابل مختار صف آرايي کرده بودند، نمودند و «ابونمران» مردانه جنگيد و به شهادت رسيد.
و اين فرمانده ي دلير، دين خود را به اسلام ادا کرد و تا آخرين لحظه ي حيات خود از خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم دفاع نمود و در اين راه به آرزوي خود، يعني شهادت نايل شد. درباره ي کشته شدن «محمد بن اشعث» شعرا، اشعار زيادي گفته اند، از جمله، اعشي حمداني، قصيده ي مفصلي دارد که طبري 30 بيت آن را نقل کرده است.محمد بن انس بن ابي دجائه از اصحاب کربلا و شهداي عاشوراي حسيني است. که پس از نبرد سخت با دشمن به شهادت رسيد.محمد بن بشر اين مرد از روايتگران رويداد جانسوز و تکاندهنده عاشورا است.
او از جمله: گرد آمدن پيروان اهل بيت در کوفه و در منزل «سليمان بن صرد خزاعي» پس از هلاکت دجال اموي «معاويه»، سخنراني پرشور «سليمان در آن انجمن، پيرامون اوضاع سياسي و اجتماعي آن روز، نامه هاي دعوت مردم کوفه به سالار شايستگان و پاسخ آن حضرت به همراه سفير انديشمندش «مسلم» به آنان، نامه سفير امام حسين به جناب «مسلم» از راه کوفه به آن حضرت و پاسخ آن بزرگوار، رسيدن «مسلم» به کوفه و آمد و شد مردم به ديدار او در خانه «مختار»، و سخنان شرربار «ابن زياد» پس از به شهادت رساندن «هاني» را روايت مي کند. گفتني است که نامبرده، همه ي اين رويدادها را از «حجاج بن علي بارقي» آورده است که خود در همه ي اين رويدادها حضور داشته است.
او به هنگام گرد آمدن شيعيان در خانه «سليمان بن صرد خزاعي» حاضر بود، و آورده است که پس از گرد آمدن آنان، سليمان هلاکت معاويه را يادآور شد و ما سپاس خدا را به جا آورديم آنگاه پس از سخنان پرشور و روشنگرانه او، نامه اي به سوي سالار شايستگان فرستاده شد. و به دو پيک نامه توصيه شد که اصل رازداري و پوشيده نگاه داشتن موضوع را فراموش نکنند... پس از گذشت دو روز، نامه ي ديگري به سوي آن حضرت فرستاديم.
و نيز او در گرد آمدن دوستداران خاندان رسالت بر گرد «مسلم» در خانه ي «مختار»، حضور داشت، اما بخاطر خوش نداشتن درگيري و پيکار، بيعت ننمود، چرا که، «حجاج بن علي» مي گويد: من در آنجا به «محمد بن بشر» گفتم: آيا تو در اين مورد تعهد همکاري مي سپاري؟
پاسخ داد: اگر زنده باشم دوست دارم که خدا دوستان و يارانم را پيروزي ارزاني دارد، اما خود دوست ندارم کشته شوم. من آنچه در دل داشتم به شما گفتم و دوست ندارم دروغ به زبان آورم...
در «لسان الميزان» به نقل از «ابوحاتم»، نامبرده را «محمد بن سائب» معرفي نموده و مي افزايد: نياي او «بشر» بوده و او را به نيايش نسبت داده و محمد بن بشر خوانده اند...
برخي از رجال شناسان او را از ياران پنجمين و ششمين امام نور شمرده اند.محمد بن بشير حضرمي برخي از مورخين او را از شهداي روز عاشورا دانسته اند.محمد بن حنفيه تولد ايشان در سال 15 و يا 17 ه.ق. مي باشد. محمد فرزند گرامي و عظيم الشأن امام علي بن ابيطالب عليه السلام است و او را به جد مادريش «حنفيه» نسبت مي دهند. نام مادرش «خولة» دختر جعفر بن قيس... بن حنفيه بود. روزي علي عليه السلام به پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم عرض کرد: اگر خداوند، پسري به من داد اجازه مي فرماييد نام شما را بر او بگذارم؟ پيامبر فرمود: آري. و در روايت ديگر چنين است که پيامبر به علي عليه السلام فرمود:
«ان ولدت منک غلاما فسمه باسمي و کنه بکنيتي، فولد له بعد موت فاطمة عليهاالسلام، غلاما فسماه محمد و کناه ابوالقاسم». اگر پسري از تو بوجود آمد نام او را نام من و کنيه اش را کنيه ي من بگذار. سپس خداوند بعد از شهادت حضرت فاطمه عليهاالسلام فرزندي عنايت فرمود که نامش را محمد و کنيه اش را ابوالقاسم نهاد.
از امام رضا عليه السلام است که فرمود: «کان اميرالمؤمنين، يقول: (ان المحامدة تابي ان يعصي الله عزوجل، قلت: من المحامده؟! قال: محمد بن جعفر و محمد بن ابي بکر و محمد بن ابي حذيفه و محمد بن اميرالمؤمنين ابن الحنيفة رحمة الله.»
اميرمؤمنان علي عليه السلام مي فرمود: همانا محمدها، نمي گذارند که نافرماني خدا انجام گيرد. راوي پرسيد محمدها کيانند؟!. امام هشتم عليه السلام فرمود: محمد بن جعفر و محمد بن ابي بکر و محمد بن حذيفه و محمد بن اميرالمؤمنين عليهم السلام.
مرحوم مجلسي، در ذکر ماجراي حرکت امام حسين عليه السلام از مدينه به مکه و از مکه به کربلا روايتي دارد که مي تواند جواب مناسبي براي علت نيامدن محمد بن حنفيه به کربلا باشد. ايشان پس از قتل درخواست محمد حنفيه از امام حسين عليه السلام براي صرف نظر از سفر به عراق مي نويسد: «امام حسين عليه السلام در جواب محمد حنفيه فرمود»: «... من آماده ي حرکت به سوي مکه هستم و همه ي خانواده و برادران و خواهران و برادرزاده ها و شيعيانم با من همراهند و امر آنان به دست من است»... «و اما انت يا اخي، فلا، عليک ان تقيم بالمدينة فتکون لي عينا، لا نخفي عني شيئا من امورهم...؛ اما تو اي برادرم، لازم نيست مرا همراهي کني بلکه در مدينه بمان و به عنوان چشم (و خبر رسان) من باش و اوضاع مدينه را به اطلاع من برسان...».
قال الصادق عليه السلام: «ما مات محمد بن الحنفيه حتي اقرت لعلي بن الحسين عليه السلام و کانت وفاة محمد بن الحنفية سنة اربع و ثمانين من الهجرة». امام صادق عليه السلام فرمود: محمد حنفيه نمرد مگر آنکه به امامت علي بن الحسين عليه السلام اقرار و اعتراف داشت و وفات او در سال 84 ه.ق بود.
امام باقر عليه السلام فرمود: «... در بيماري محمد حنفيه من در کنارش بودم و خودم چشم او را بستم و غسلش دادم و کفنش کردم و نماز بر او خواندم و او را به خاک سپردم».محمد بن خلفه شيخ محمد بن اسماعيل بغدادي حلي مشهور به ابن خلفه، به سال 1227 يا 1247 ه.ق. در شهر حله وفات يافت و جسد او را به نجف اشرف منتقل کردند.
يا مهر أين ابن الذي بصلاته            يعطي الصلات بعفة و تکرم
يا مهر أين ابن الذي مهر امه          ماء الفرات و قلبه منه ظمي
اي اسب، کجاست پسر کسي که در هنگام نماز بخششي همراه با عفت و کرامت دارد؟
اي اسب، کجاست پسر کسي که رود
فرات مهريه ي مادرش بود و جگر او از تشنگي مي سوخت؟محمد بن زيد داعي صغير در سال 283 به دست باکفايت محمد بن زيد داعي صغير، حرم حسيني تجديد بنا گرديد و قبه ي باعظمتي براي قبر مطهر سيدالشهدا عليه السلام برپا نمود.محمد بن سائب به قولي او همان محمد بن بشر يکي از روايتگران واقعه ي عاشورا مي باشد. در «لسان الميزان» به نقل از «ابوحاتم»، نامبرده را «محمد بن سائب» معرفي نموده و مي افزايد: نياي او «بشر» بود و او را به نيايش نسبت داده و محمد بن بشر خوانده اند...
برخي از رجال شناسان او را از ياران پنجمين و ششمين امام نور شمرده اند.محمد بن عباس بن علي گويند: حضرت ابوالفضل عليه السلام در ميان فرزندان خويش علاقه ي تامي به محمد داشته، به حدي که آن پسر را از خود جدا نمي کرده است. روز عاشورا، پس از آنکه حضرت قمر بني هاشم عليه السلام برادران خود را کشته ديد، خود شمشير بر کمر فرزند بست و فرمود: اي نور ديده، از محنت آباد جهان به سوي خرم آباد جنان رهسپار شو که ساعتي نمي گذرد به تو ملحق خواهم شد. محمد دست عموي خويش، حسين بن علي عليه السلام را بوسيد و با عمه هاي خود وداع کرد و به ميدان شتافت. ابن شهر آشوب نام او را در شمار شهداي کربلا آورده است.
شهادت اين نوجوان چهارده يا پانزده ساله، پدرش را سخت بيازارد. قاتل او ملعوني از طايفه ي «بني دارم» است.محمد بن عبدالله جد بزرگوار حضرت سيدالشهدا امام حسين عليه السلام و آخرين پيامبر خداوند جل و اعلي.
ابن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصي بن کلاب بن مرة بن کعب بن لوي بن غالب بن فهر بن مالک بن نصر بن کنانة بن خزيمة بن مدرکة بن الياس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان.
مکني به ابوالقاسم پيغمبر اسلام. مادر آن حضرت آمنه دختر وهب بن عبدمناف بن زهرة بن کلاب بن مره قرشي زهري است. هنگامي که حضرت محمد صلي الله عليه و آله و سلم متولد شد پدرش عبدالله درگذشته بود و گفته اند که آن حضرت به هنگام مرگ پدر هفت يا بيست و هشت ماهه بود. تولد آن حضرت در عام الفيل (اواسط قرن ششم ميلادي) (571 م) روز هفدهم ربيع الاول است. پس از ولادت، زني از سعد بن بکر را به نام حليمه دختر ابي ذؤيب براي شيردادن او انتخاب کردند. در شش سالگي آن حضرت مادرش آمنه درگذشت و از آن پس حضرت محمد صلي الله عليه و آله و سلم به کفالت جد خود عبدالمطلب در آمد و چون به هشت سالگي رسيد عبدالمطلب نيز درگذشت و ابوطالب عم وي سرپرستي او را به عهده گرفت. محمد صلي الله عليه و آله و سلم با عم خود سفري چند به شام رفت و در اين سفرها بود که کفايت و امانت او زبان زد شد. خديجه دختر خويلد که زني مالدار بود و جماعتي از مردان را براي اداره ي امور بازرگاني خويش در خدمت داشت صداقت و امانت محمد صلي الله عليه و آله و سلم را شنيد و از وي خواست که به اتفاق ميسره غلامش مال التجاره اي را که آماده حمل بود برگيرد و به شام برد. محمد صلي الله عليه و آله و سلم اين درخواست را پذيرفت و چون بازگشت خديجه از او خواست که وي را به زني بگيرد و او پذيرفت. از خديجه چهار دختر به نام زينب و رقيه و ام کلثوم و فاطمه عليهاالسلام و سه پسر به نام قاسم و طاهر و طيب و به روايتي قاسم و طاهر و عبدالله به جهان آمدند. قاسم به مکه درگذشت و او نخستين از فرزندان رسول اکرم است که درگذشته است. خديجه نخستين همسر رسول اکرم بود و تا او زنده بود رسول اکرم همسر ديگري اختيار نکرد. سپس سوده بنت زمعة بن قيس از بني عامر را گرفت اما به روايتي ازدواج با وي در سال دهم بعثت در مکه و قبل از ازدواج با عايشه انجام شده است. زنان ديگر حضرت عبارتند از: عايشه بنت ابوبکر، حفصة بنت عمر بن الخطاب، زينب بنت خزيمة، ام سلمة بنت ابوانية بن المغيره مخزومي، زينب بنت جحش الاسدي، و...
خديجه و زينب بنت خزيمة در زمان حيات رسول اکرم به ترتيب در مکه و مدينه درگذشتند.محمد بن عبدالله بن جعفر بن ابيطالب پسر حضرت زينب و عبدالله بن جعفر، که روز عاشورا در رکاب سيدالشهداء عليه السلام به شهادت رسيد. او و برادرش عون، پس از خروج امام حسين عليه السلام از مکه، در ميان راه به او پيوستند و در کربلا در نبرد تن به تن با دشمن در محاصره قرار گرفت و به دست عامر بن نهشل تميمي شهيد شد. رجز او در ميدان مبارزه اينگونه بود:
نشکو الي الله من العدوان             قتال قوم في الردي عميان
قد ترکوا معالم القرآن           و محکم التنزيل و التبيان          و اظهروا الکفر مع الطغيان
«به خدا شکايت مي کنم، از دشمنان - قومي که از کوردلي به هلاکت افتاده اند.
نشانه هاي قرآن را ترک و عوض کردند - قرآني را که محکم و مبين بود. و کفر و طغيان را آشکار کردند.»
قابل توجه است که انشاء رجز فوق الذکر با آن محتواي عالي و نظم خوب در آن شرايط جنگ حاکي از موقعيت علمي و فرهنگي شهداي کربلا مي باشد.
محمد در زيارت ناحيه مقدسه مورد عنايت واقع شده است.
قاتل او «عامر بن نهشل تميمي» مي باشد. تاريخ طبري قاتل او را «عامر بن نهشل تيمي» معرفي کرده است.محمد بن عبدالله جعفر پسر حضرت زينب و عبدالله بن جعفر، که روز عاشورا در رکاب سيد الشهدا «ع » به شهادت رسيد.او و برادرش عون، پس از خروج امام حسين «ع » از مکه، در ميان راه به او پيوستند و در کربلا در نبرد تن به تن با دشمن در محاصره قرار گرفتند و شهيد شدند. (1) رجز او در ميدان مبارزه اينگونه بود:
نشکو الي الله من العدوان           قتال قوم في الردي عميان
قد ترکوا معالم القرآن            و محکم التنزيل و التبيان         و اظهروا الکفر مع الطغيان (2) .پاورقي(1) انصار الحسين، ص 115.
(2) عوالم (امام حسين)، ص 277.محمد بن عقيل خوارزمي محمد را از شهداي کربلا به حساب آورده است. اما شهادت ايشان مورد ترديد است.محمد بن علي (امام باقر) آن حضرت در حادثه ي کربلا حضور داشته و کودکي سه چهار ساله بوده است. در تاريخ آمده وقتي در مجلس يزيد، حکم به کشتن پدرش امام سجاد «ع» داده شد، او با يزيد و اطرافيانش سخن گفت. (1) .پاورقي(1) نفس المهموم، ص 437.محمد بن علي بن ابي طالب ايشان معروف به محمد اصغر، و از محمد حنفيه کوچکتر بود. در ميان صاحبان کتب مقاتل اين نکته که محمد اصغر همان ابوبکر بن علي عليه السلام مي باشد، اختلاف است. مرحوم شيخ مفيد معتقد است که ابوبکر کنيه محمد اصغر بوده و مادرش ليلي بنت مسعود دارميه است. ولي خوارزمي ابوبکر را کنيه عبدالله بن علي دانسته و مادرش را ليلي بنت مسعود معرفي مي کند. و طبري محمد بن علي عليه السلام را شهيد کربلا دانسته و مادرش را ام ولد معرفي مي کند.
و مرحوم سماوي در جمع اين اختلافها مي گويد: مادر ابوبکر ليلي بود و نامش يا محمد اصغر و يا عبدالله است. مرحوم شيخ عباس قمي نيز اين گفته را انتخاب کرده است.
در هر حال شهادت محمد بن علي عليه السلام در کربلا قطعي است و در زيارت ناحيه مقدسه نامش به بزرگي ياد شده است.
قاتلان محمد، تعدادي از جمله: عقبة الغنوي، زجر بن بدر نخعي و مردي از بني ابان بن دارم بودند. محمد هنگام مبارزه در ميدان اين گونه رجز مي خواند:
شيخي علي ذوالفخار الاطول            من هاشم الخير الکريم اللمفضل
هذا حسين بن النبي المرسل          عنه نحامي بالحسام المصقل            تفديه نفسي من اخ مبجل
«سرورم علي عليه السلام است که بسيار سربلند است - از هاشم، نيکمرد کريم و بخشنده».
و اين حسين فرزند پيامبر فرستاده شده است - با شمشير آبديده از او حمايت مي کنم.
جانم فداي برادري که بزرگوار است.»محمد بن علي بن الحسين امام ابوجعفر، باقر العلوم، پنجمين پيشواي اسلام، جمعه ي نخستين روز ماه رجب سال پنجاه و هفت هجري در شهر مدينه چشم به جهان گشود. او را «محمد» ناميدند و «ابوجعفر» کنيه و «باقر العلوم» يعني «شکافنده ي دانشها» لقب آن گرامي است.
به هنگام تولد هاله اي از شکوه و عظمت نوزاد اهل بيت را فراگرفته بود، و همچون ديگر امامان پاک و پاکيزه به دنيا آمد.
امام باقر عليه السلام از دو سو - پدر و مادر - نسبت به پيامبر و حضرت علي و زهرا عليهم السلام مي رسد، زيرا پدر او امام زين العابدين فرزند امام حسين، و مادر او بانوي گرامي «ام عبدالله» دختر امام مجتبي عليه السلام است. عظمت امام باقر عليه السلام زبانزد خاص و عام بود، هرجا سخن از والايي هاشميان و علويان و فاطميان به ميان مي آمد، او را يگانه وارث آن همه قداست و شجاعت و بزرگواري مي شناختند و هاشمي و علوي و فاطميش مي خواندند.
راستگوترين لهجه ها و جذاب ترين چهره ها و بخشنده ترين انسانها برخي از ويژگيهاي امام باقر عليه السلام است.
گوشه اي از شرافت و بزرگواري آن گرامي را در گزارش زير مي خوانيم:
پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم به يکي از ياران پارساي خود «جابر بن عبدالله انصاري» فرمود: اي جابر! تو زنده مي ماني و فرزندم «محمد بن علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب» را که نامش در تورات باقر است در مي يابي بدان هنگام سلام مرا بدو برسان.
پيامبر درگذشت و جابر عمري دراز يافت - و بعدها روزي به خانه ي امام زين العابدين آمد و امام باقر را که کودکي خردسال بود ديد، به او گفت: پيش بيا... امام باقر عليه السلام آمد.
گفت: برو...
امام بازگشت. جابر اندام و راه رفتن او را تماشا کرد و گفت: به خداي کعبه سوگند آينه ي تمام نماي پيامبر است. آنگاه از امام سجاد پرسيد اين کودک کيست؟
فرمود: امام پس از من فرزندم «محمد باقر» است.
جابر برخاست و بر پاي امام باقر بوسه زد و گفت: فدايت شوم اي فرزند پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم سلام و درود پدرت پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و سلم را بپذير چه او تو را سلام رسانده است.
ديدگان امام باقر پر از اشک شد و فرمود: سلام و درود بر پدرم پيامبر خدا باد تا بدان هنگام که آسمانها و زمين پايدارند و بر تو اي جابر که سلام او را به من رساندي.
دانش امام باقر عليه السلام نيز همانند ديگر امامان از سرچشمه ي وحي مي بود، آنان آموزگاري نداشتند و در مکتب بشري درس نخوانده بودند، «جابر بن عبدالله» نزد امام باقر عليه السلام مي آمد و آن حضرت دانش فرامي گرفت و به آن گرامي مکرر عرض مي کرد: اي شکافنده علوم!
گواهي مي دهم تو در کودکي از دانشي خداداد برخورداري!
«عبدالله بن عطاء مکي» مي گفت: هرگز دانشمندي را نزد کسي چنان حقير و کوچک نيافتم که نزد امام باقر عليه السلام «حکم بن عتيبه» که در چشم مردمان جايگاه علمي والايي داشت در پيشگاه امام باقر چونان کودکي در برابر آموزگار بود.
شخصيت آسماني و شکوه علمي امام باقر عليه السلام چنان خيره کننده بود که جابر بن يزيد جعفي به هنگام روايت از آن گرامي مي گفت:
«وصي اوصياء ووارث علوم انبياء محمد بن علي بن الحسين مرا چنين روايت کرد...»
مردي از «عبدالله عمر» مساله اي پرسيد و او در پاسخ درماند، سؤال کننده امام باقر را نشان داد و گفت از اين کودک بپرس و مرا نيز از پاسخ او آگاه ساز. آن مرد از امام پرسيد و پاسخي قانع کننده شنيد و براي عبدالله گفت: اينان خانداني هستند که دانششان خداداد است.
«ابوبصير» مي گويد: با امام باقر عليه السلام به مسجد مدينه وارد شديم، مردم در رفت و آمد بودند. امام به من فرمود: از مردم بپرس آيا مرا مي بينند؟ از هر که پرسيدم آيا ابوجعفر را ديده اي پاسخ منفي شنيدم، در حاليکه امام در کنار من ايستاده بود. در اين هنگام يکي از دوستان حقيقي آن حضرت «ابوهارون» که نابينا بود به مسجد در آمد. امام فرمود: از او نيز بپرس.
از ابوهارون پرسيدم: آيا ابوجعفر را ديدي؟
فورا پاسخ داد: مگر کنار تو ناايستاده است؟
گفتم: از کجا دريافتي؟
گفت: چگونه ندانم در حاليکه او نور رخشنده اي است.
و نيز «ابوبصير» مي گويد: امام باقر عليه السلام از يکي از آفريقاييان حال يکي از شيعيان خود به نام «راشد» را جويا شد. پاسخ داد خوب بود و سلام مي رساند.
امام فرمود خدا رحمتش کند.
با تعجب گفت: مگر او مرده است؟
فرمود: آري.
گفت: چه وقت درگذشت؟
فرمود: دو روز پس از خارج شدن تو.
گفت: به خدا سوگند بيمار نبود...
فرمود: مگر هر کس مي ميرد به جهت بيماري است؟
آنگاه ابوبصير از امام در مورد آن درگذشته سؤال کرد.
امام فرمود: او از دوستان و شيعيان ما بود، گمان مي کنيد که چشمهاي نابينا و گوشهاي شنوايي براي ما همراه شما نيست وه چه پندار نادرستي است! به خدا سوگند هيچ چيز از کردارتان بر ما پوشيده نيست پس ما را نزد خودتان حاضر بدانيد و خود را به کار نيک عادت دهيد و از اهل خير باشيد تا به همين نشانه و علامت شناخته شويد. من فرزندان و شيعيانم را به اين برنامه فرمان مي دهم.
يکي از راويان مي گويد در کوفه به زني قرآن مي آموختم، روزي با او شوخي کردم، بعد به ديدار امام باقر شتافتم، فرمود:آنکه (حتي) در پنهان مرتکب گناه شود خداوند به او اعتنا و توجهي ندارد، به آن زن چه گفتي؟
از شرمساري چهره ام را پوشاندم و توبه کردم و امام فرمود: تکرار نکن.
مردي از اهل شام در مدينه ساکن بود و به خانه ي امام بسيار مي آمد و به آن گرامي مي گفت: «... در روي زمين بغض و کينه ي کسي را بيش از تو در دل ندارم و با هيچکس بيش از تو و خاندانت دشمن نيستم! و عقيده ام آن است که اطاعت خدا و پيامبر و اميرمؤمنان در دشمني با توست، اگر مي بيني به خانه ي تو رفت و آمد دارم بدان جهت است که تو مردي سخنور و اديب و خوش بيان هستي»!
در عين حال امام عليه السلام با او مدارا مي فرمود و به نرمي سخن مي گفت. چندي برنيامد که شامي بيمار شد و مرگ را روياروي خويش ديد و از زندگي نوميد شد، پس وصيت کرد که چون درگذرد ابوجعفر «امام باقر» بر او نماز گزارد.
شب به نيمه رسيد و بستگانش او را تمام شده يافتند، بامداد وصي او به مسجد آمد و امام باقر عليه السلام را ديد که نماز صبح به پايان برده و به تعقيب نشسته است، و آن گرامي همواره چنين بود که پس از نماز به ذکر و تعقيب مي پرداخت.
عرض کرد:
آن مرد شامي به ديگر سراي شتافته و خود چنين خواسته که شما بر او نماز گزاريد.
فرمود: او نمرده است... شتاب مکنيد تا من بيايم.
پس برخاست و وضو و طهارت را تجديد فرمود و دو رکعت نماز خواند و دستها را به دعا برداشت، سپس به سجده رفت و همچنان تا برآمدن آفتاب، در سجده ماند، آنگاه به خانه ي شامي آمد و بر بالين او نشست و او را صدا زد و او پاسخ داد،، امام او را برنشانيد و پشتش را به ديوار تکيه داد و شربتي طلبيد و به کام او ريخت و به بستگانش فرمود غذاهاي سرد به او بدهند و خود بازگشت.
ديري برنيامد که شامي شفا يافت و به نزد امام آمد و عرض کرد:
«گواهي مي دهم که تو حجت خدا بر مردماني...»
«محمد بن منکدر» - از صوفيان آن روزگار - مي گويد: در روز بسيار گرمي از مدينه بيرون رفتم، ابوجعفر محمد بن علي بن الحسين را ديدم - همراه با دو تن از غلامانش - يا دو تن از دوستانش - از سرکشي به مزرعه ي خويش بازمي گردد با خود گفتم: مردي از بزرگان قريش در چنين وقتي در پي دنياست! بايد او را پند دهم.
نزديک آمدم و سلام کردم، امام در حالي که عرق از سر و رويش مي ريخت با تندي پاسخم داد. گفتم: خدا تو را به سلامت بدارد آيا شخصيتي چون شما در اين هنگام و با اين حال در پي دنيا مي رود! اگر در اين حالت مرگ در رسد چه مي کني؟
فرمود به خدا سوگند اگر مرگ در رسد در حال اطاعت خداوند خواهم بود زيرا من بدينوسيله خود را از تو و ديگر مردمان بي نياز مي سازم، از مرگ در آن حالت بيمناکم که سرگرم گناهي باشم.
گفتم: رحمت خدا بر تو باد، مي پنداشتم که شما را پند مي دهم اما تو مرا پند دادي و آگاه ساختي.
امام چه خانه نشين باشد و چه در
متن اجتماع در مقام امامتش تفاوتي رخ نمي دهم زيرا امامت چونان رسالت، منصبي است خدايي و مردمان را نمي رسد که بدلخواه خويش امامي برگزينند.
غاصبان و متجاوزان هماره به مقام والاي امام رشک مي بردند و به هر وسيله براي غصب و تصرف حکومت و خلافت که ويژه ي امامان بود دست مي يازيدند و در راه اين منظور از هيچ جنايتي نيز باک نداشتند.
برخي از دوران امامت امام باقر عليه السلام مقارن حکومت ظالمانه ي هشام بن عبدالملک اموي بود و هشام و ديگر امويان به خوبي مي دانستند که اگر حکومت ظاهر را با ستم و جنايت به غصب گرفته اند هرگز نمي توانند حکومت در دلها را از خاندان پيامبر بربايند.
عظمت معنوي امامان گرامي چنان گيرا بود که گاه دشمنان و غاصبان خود مرعوب مي ماندند و به تواضع برمي خاستند:
هشام در يکي از سالها به حج آمده بود و امام باقر و امام صادق عليهماالسلام نيز جزو حاجيان بودند، روزي امام صادق عليه السلام در اجتماع عظيم حج ضمن خطابه اي فرمود.
«سپاس خداي را که محمد صلي الله عليه و آله و سلم را به راستي فرستاد و ما را به او گرامي ساخت، پس ما برگزيدگان خدا در ميان آفريدگان و جانشينان خدا (در زمين) هستيم، رستگار کسي است که پيرو ما باشد و شوربخت آن که با ما دشمني ورزد.»
امام صادق عليه السلام بعدها مي فرمود: گفتار مرا به هشام خبر بردند ولي متعرض ما نشد تا به دمشق بازگشت و ما نيز به مدينه برگشتيم به حاکم خود در مدينه فرمان داد تا من و پدرم را به دمشق بفرستد.
به دمشق در آمديم و هشام تا سه روز ما را بار نداد، روز چهارم بر او وارد شديم، هشام بر تخت نشسته بود و درباريان در برابرش به تيراندازي و هدف گيري سرگرم بودند.
هشام پدرم را به نام صدا زد و گفت: با بزرگان قبيله ات تيراندازي کن.
پدرم فرمود: من پير شده ام و تيراندازي از من گذشته است، مرا معذور دار.
هشام اصرار ورزيد و سوگند داد که بايد اين کار را بکني و به پيرمردي از بني اميه گفت کمانت را به او بده پدرم کمان برگرفت و تيري به زه نهاد و پرتاب کرد، اولين تير درست در وسط هدف نشست، دومين تير را در کمان نهاد و چون شست از پيکان برداشت بر پيکان تير اول فرودآمد و آن را شکافت، تير سوم و چهارم بر سوم... و نهم بر هشتم نشست، فرياد از حاضران برخاست، هشام بي قرار شد و فرياد زد: آفرين اباجعفر! تو در عرب و عجم سرآمد تيراندازاني، چطور مي پنداري زمان تيراندازي تو گذشته است... و در همان هنگام تصميم بر قتل پدرم گرفت و سر به زير افکنده فکر مي کرد و ما در برابر او ايستاده بوديم، ايستادن ما طولاني شد و پدرم از اين بابت به خشم آمد و آن گرامي چون خشمگين مي شد به آسمان مي نگريست و خشم در چهره اش آشکار مي شد، هشام غضب او را دريافت و ما را به سوي تخت خود فراخواند و خود برخاست و پدرم را در برگرفت و او را بر دست راست خود بر تخت نشانيد و مرا نيز در برگرفت و بر دست راست پدرم نشاند، و با پدرم به گفتگو نشست و گفت قريش چون تويي را در ميان خود دارد بر عرب و عجم فخر مي کند، آفرين بر تو، تيراندازي را چنين از چه کسي و در چند مدت آموخته اي؟
پدرم فرمود: مي داني که مردم مدينه تيراندازي مي کنند و من در جواني مدتي به اين کار مي پرداختم و بعد ترک کردم تا هم اکنون که تو از من خواستي.
هشام گفت از آن گاه که خويش را شناختم تاکنون تيراندازي بدين زبردستي نديده بودم و گمان نمي کنم کسي در روي زمين چون تو بر اين هنر توانا باشد، آيا فرزندت جعفر نيز مي تواند همچون تو تيراندازي کند؟
فرمود: ما «کمال» و «تمام» را به ارث مي بريم، همان کمال و تمامي که خدا بر پيامبرش فرودآورد آنجا که مي فرمايد: «اليوم اکملت لکم دينکم و اتممت عليکم نعمتي و رضيت لکم الاسلام دينا»... زمين
از کسي که بر اين کارها کاملا توانا باشد خالي نمي ماند.
چشم هشام با شنيدن اين جملات در حدقه گرديد و چهره اش از خشم سرخ شد، اندکي سر فروافکند دوباره سر برداشت و گفت: مگر ما و شما از دودمان «عبدمناف» نيستيم که در نسبت برابريم؟
امام فرمود: آري اما خدا ما را ويژگيهايي داده که به ديگران نداده است.
پرسيد: مگر خدا پيامبر را از خاندان «عبدمناف» به سوي همه ي مردم و براي همه ي مردم از سفيد و سياه و سرخ نفرستاده است؟ شما از کجا اين دانش را به ارث برده ايد در حاليکه پس از پيامبر اسلام پيامبري نخواهد بود و شمايان پيامبر نيستيد؟
امام بي درنگ فرمود: خداوند در قرآن به پيامبر مي فرمايد: «زبانت را پيش از آن که به تو وحي شود براي خواندن قرآن حرکت مده» پيامبري که به تصريح اين آيه زبانش تابع وي است به ما ويژگيهايي داده که به ديگران نداده است و به همين جهت با برادرش علي عليه السلام اسراري را مي گفت که به ديگران هرگز نگفت و خداوند در اين باره مي فرمايد: «و تعيها اذن واعيه» - يعني آنچه به تو وحي مي شود و اسرار تو را - گوشي فراگيرنده فرامي گيرد.
و پيامبر خدا به علي عليه السلام فرمود: از خدا خواستم که آن را گوش تو قرار دهد. و نيز علي بن ابيطالب عليه السلام در کوفه بود فرمود: «پيامبر خدا هزار در از دانش به روي من گشود که از هر در هزار در ديگر گشوده شد.»... همانطور که خداوند پيامبر را کمالاتي ويژه داد پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم نيز علي عليه السلام را برگزيد و چيزهايي به او آموخت که به ديگران نياموخت و دانش ما از آن منبع فياض است و تنها ما آن را به ارث برده ايم نه ديگران.
هشام گفت: علي مدعي علم غيب بود حال آن که خدا کسي را بر غيب دانا نساخت.
پدرم فرمود: خدا بر پيامبر خويش کتابي فرود آورد که در آن همه چيز از گذشته و آينده تا روز رستاخيز بيان شده است زيرا در همان کتاب مي فرمايد: «و نزلنا عليک الکتاب تبيانا لکل شيئي» - بر
تو کتابي فروفرستاديم که بيان کننده ي همه چيز است - و در جاي ديگر فرمود: «همه چيز را در کتاب روشن به حساب آورديم» و نيز: هيچ چيز را در اين کتاب فروگذار نکرديم» و خداوند به پيامبر فرمان داد همه ي اسرار قرآن را به علي بياموزد، و پيامبر به امت مي فرمود: علي از همه ي شما در قضاوت داناتر است...
هشام ساکت ماند... و امام از بارگاه او خارج شد.
«عبدالله بن نافع» از دشمنان اميرمؤمنان حضرت علي عليه السلام بود و مي گفت: اگر در روي زمين کسي بتواند مرا قانع سازد که در کشتن «خوارج نهروان» حق با علي بوده است من بدو روي خواهم آورد. اگر چه در مشرق يا مغرب بوده باشد.
به عبدالله گفتند: آيا مي پنداري فرزندان علي عليه السلام نيز نمي توانند به تو ثابت کنند؟ گفت مگر در ميان فرزندان او دانشمندي هست؟
گفتند: اين خود سند ناداني توست! مگر ممکن است در دودمان حضرت علي عليه السلام دانشمندي نباشد؟ پرسيد: در اين زمان دانشمندشان کيست، امام باقر عليه السلام را به او معرفي کردند و او با ياران خويش به مدينه آمد و از امام تقاضاي ملاقات کرد...
امام به يکي از غلامان خويش فرمان داد بار و بنه ي او را فرودآورد و به او بگويد فردا نزد امام حاضر شود.
بامداد ديگر عبدالله با ياران خويش به مجلس امام آمد و آن گرامي نيز فرزندان و بازماندگان مهاجران و انصار را فراخواند و چون همه گرد آمدند امام در حاليکه جامه اي سرخ فام بر تن داشت و ديدارش چون ماه فريبنده و زيبا بود فرمود:
سپاس ويژه خدايي است که آفريننده ي زمان و مکان و چگونگي هاست و حمد خدايي را که نه چرت دارد و نه خواب. آن چه در آسمانها و زمين است ملک اوست... گواهم که جز الله خدايي نيست و محمد بنده ي برگزيده و پيامبر اوست، سپاس خدايي را که به نبوتش ما را گرامي داشت و به ولايتش ما را مخصوص گردانيد.
اي گروه فرزندان مهاجر و انصار! هر کدامتان فضيلتي از علي بن ابيطالب به خاطر داريد بگوييد.
حاضران هر يک فضيلتي بيان کردند تا سخن به «حديث خيبر» رسيد، گفتند: پيامبر در نبرد با يهودان خيبر، فرمود: «لا عطين الرايه غدا رجلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله کرارا غير فرار لا يرجع حتي يفتح الله علي يديه». «فردا پرچم را به مردي مي سپارم که دوستدار خدا و پيامبر است و خدا و پيامبر نيز او را دوست مي دارند، رزم آوري است که هرگز فرار نمي کند و از نبرد فردا بازنمي گردد تا خداوند به دست او حصار يهودان را فتح فرمايد.»
- و ديگر روز پرچم را به اميرمؤمنان سپرد و آن گرامي با نبرد شگفتي آفرين يهودان را منهزم ساخت و قلعه ي عظيم آنان را گشود.
امام باقر عليه السلام به عبدالله بن نافع فرمود:درباره ي اين حديث چه مي گويي؟
گفت: حديث درستي است اما علي بعدها کافر شد و خوارج را به ناحق کشت!
فرمود: مادرت در سوگ تو بنشيند، آيا خدا آنگاه که علي را دوست مي داشت مي دانست که او «خوارج» را مي کشد يا نمي دانست؟ اگر بگويي خدا نمي دانست که کافر خواهي بود.
گفت: مي دانست.
فرمود: خدا او را بدان جهت که فرمانبردار اوست دوست مي داشت يا به جهت نافرماني و گناه.
گفت: چون فرمانبردار خدا بود خداوند او را دوست مي داشت (يعني اگر در آينده نيز گناهکار مي بود خداوند مي دانست و هرگز دوستدار او نمي بود پس معلوم مي شود کشتن خوارج طاعت خدا بوده است.)
فرمود: برخيز که محکوم شدي و جوابي نداري.
عبدالله برخاست و اين آيه را تلاوت کرد: «حتي يتبين لکم الخيط الابيض من الخيط الاسود من الفجر» اشاره به آن که حقيقت چون سپيده صبح آشکار شد - و گفت «خدا بهتر مي داند رسالت خويش را در چه خانداني قرار دهد».
در سده ي اول هجري صنعت کاغذ در انحصار روميان بود و مسيحيان مصر نيز که کاغذ مي ساختند به روش روميان و بنابر مسيحيت نشان «اب و ابن و روح» بر آن مي زدند، «عبدالملک اموي» مرد زيرکي بود، کاغذي از اين گونه را ديد و در مارک آن دقيق شد و فرمان داد آن را براي او به عربي ترجمه کنند، و چون معناي آن را دريافت خشمگين شد که چرا در مصر که کشوري اسلامي است بايد مصنوعات چنين نشاني داشته باشد، بي درنگ به فرماندار مصر نوشت که از آن پس بر کاغذها شعار توحيد - شهد اللهش انه لا اله الا هو - بنويسند و نيز به فرمانداران ساير ايالات اسلامي نيز فرمان داد کاغذهايي را که نشان مشرکانه ي مسيحيت دارد از بين ببرند و از کاغذهاي جديد استفاده کنند.
کاغذهاي جديد با نشان توحيد اسلامي رواج يافت و به شهرهاي روم نيز رسيد و خبر به قيصر بردند و او در نامه ايي به «عبدالملک» نوشت:
صنعت کاغذ هماره با نشان رومي مي بود و اگر کار تو در منع آن درست است پس خلفاي گذشته ي اسلام خطاکار بوده اند و اگر آنان به راه درست رفته اند پس تو در خطا هستي، من همراه اين نامه براي تو هديه اي فرستادم و دوست دارم که اجناس نشان دار را به حال سابق واگذاري و پاسخ مثبت تو موجب سپاسگذاري ما خواهد بود. عبدالملک هديه را نپذيرفت و به قاصد قيصر گفت: اين نامه پاسخي ندارد.
قيصر ديگر بار هديه اي دو چندان دفعه ي پيش براي او گسيل داشت و نوشت:
گمان مي کنم چون هديه را ناچيز دانستي نپذيرفتي، اينک دو برابر فرستادم و مايلم هديه را همراه خواسته ي قبلي من بپذيري. عبدالملک باز هديه را رد کرد و نامه را نيز بي جواب گذاشت.
قيصر اين بار به عبدالملک نوشت: دو بار هديه ي مرا رد کردي و خواسته مرا برنياوردي براي سوم بار هديه را دو چندان سابق فرستادم و سوگند به مسيح اگر اجناس نشان دار را به حال پيش برنگرداني فرمان مي دهم تا زر و سيم را با دشنام به پيامبر اسلام سکه بزنند و تو مي داني که ضرب سکه ويژه ي ما روميان است، آن گاه چون سکه ها را با دشنام به پيامبرتان ببيني عرق شرم بر پيشانيت مي نشيند، پس همان بهتر که هديه را بپذيري و خواسته ي ما را برآوري تا روابط دوستانه مان چون گذشته پابرجا بماند.
عبدالملک در پاسخ بيچاره ماند و گفت فکر مي کنم که ننگين ترين مولودي که در اسلام زاده شده من باشم که سبب اين کار شدم که به رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم دشنام دهند و با مسلمانان به مشورت پرداخت ولي هيچکس نتوانست چاره اي بينديشد، يکي از حاضران گفت: تو خود راه چاره را مي داني اما به عمد آن را وامي گذاري!
عبدالملک گفت: واي بر تو، چاره اي که من مي دانم کدامست؟
گفت: بايد از «باقر» اهل بيت چاره ي اين مشکل را بجويي.
عبدالملک گفتار او را تصديق کرد و به فرماندار مدينه نوشت «امام باقر عليه السلام را با احترام به شام بفرستد، و خود فرستاده ي قيصر را در شام نگهداشت تا امام عليه السلام به شام آمد و داستان را به او عرض کردند، فرمود:
تهديد قيصر در مورد پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم عملي نخواهد شد و خداوند اين کار را بر او ممکن نخواهد ساخت و راه چاره نيز آسان است، هم اکنون صنعتگران را گردآور تا به ضرب سکه بپردازند و بر يک رو سوره ي توحيد و بر روي ديگر نام پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم را نقش کنند و بدين ترتيب از مسکوکات رومي بي نياز مي شويم. و توضيحاتي نيز در مورد وزن سکه ها فرمود تا وزن هر ده درهم از سه نوع سکه هفت مثقال باشد و نيز فرمود نام شهري که در آن سکه مي زنند و تاريخ سال ضرب را هم بر سکه ها درج کنند.
عبدالملک دستور امام را عملي ساخت و به همه ي شهرهاي اسلامي نوشت که معاملات بايد با سکه هاي جديد انجام شود و هر کس از سابق سکه اي دارد تحويل دهد و سکه ي اسلامي دريافت دارد، آنگاه فرستاده ي قيصر را از آنچه انجام شده بود آگاه ساخت و بازگرداند.
قيصر را از ماجرا خبر دادند و درباريان از او خواستند تا تهديد خود را عملي سازد، قيصر گفت: من خواستم عبدالملک را به خشم آورم و اينک اين کار بيهوده است چون در بلاد اسلام ديگر با پول رومي معامله نمي کنند.
در مکتب امام ابوجعفر باقرالعلوم - که درود فرشتگان بر او - شاگرداني نمونه و ممتاز پرورش يافتند که اينک به نام برخي از آنان اشاره مي شود:
1- «ابان بن تغلب»: محضر سه امام را دريافته بود - امام زين العابدين و امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهم السلام - ابان از شخصيتهاي علمي عصر خود بود و در تفسير، حديث، فقه، قرائت و لغت تسلط بسياري داشت. والايي دانش ابان چنان بود که امام باقر عليه السلام بدو فرمود در مسجد مدينه بنشين و براي مردمان فتوي بده زيرا دوست دارم مردم چون تويي را در ميان شيعيان ما ببينند.
ابان هر وقت به مدينه مي آمد حلقه هاي درس مي شکست و در مسجد جايگاه خطابه ي پيامبر را براي تدريس او خالي مي کردند.
چون خبر درگذشت ابان را به امام صادق عليه السلام عرض کردند فرمود: به خدا سوگند مرگ ابان قلبم را به درد آورد.
2- «زراره»: دانشمندان شيعه ميان پروردگان امام باقر و امام صادق عليه السلام شش تن را برتر مي شمرند و زراره يکي از آنهاست. امام صادق عليه السلام خود مي فرمود: اگر «بريد بن معويه» و «ابوبصير» و «محمد بن مسلم» و «زراره» نمي بودند آثار پيامبري (معارف شيعه) از ميان مي رفت، آنان بر حلال و حرام خدا امينند.
و باز مي فرمود: «بريد» و «زراره» و «محمد بن مسلم» و «احول» در زندگي و مرگ نزد من محبوبترين مردمانند.
زراره در دوستي امام چنان استوار بود که امام صادق عليه السلام ناگزير شد براي حفظ جان او به عيبگويي و بدگويي او تظاهر کند و در پنهان بدو پيام داد اگر از تو بدگويي مي کنم براي ايمن داشتن توست زيرا دشمنان، ما را به هر کس علاقمند ببينند به آزار او مي کوشند... و تو به دوستي ما شهرت داري و من ناچارم چنين تظاهر کنم... زراره از قرائت و فقه و کلام و شعر و ادب عرب بهره اي گسترده داشت و نشانه هاي فضيلت و دينداري در او آشکار بود.
3- «کميت اسدي»: شاعري سرآمد
بود و زبان گويايش در قالب نغز شعر در دفاع از اهل بيت سخنان پرمغز مي سرود، شعرش چنان کوبنده و رسواگر بود که پيوسته از طرف خلفاي اموي تهديد به مرگ مي شد.
بازگو کردن حقايق و به ويژه دفاع از اهل بيت پيامبر در آن زمان چنان خطرناک بود که جز مردان مرد جرأت اقدام بدان نداشتند، و کميت از قويترين چهره هايي است که در دوران حکومت اموي از مرگ نهراسيد و تا آنجا که يارايش بود حق گفت و سيماي امويان را بر مردم آشکار ساخت.
کميت در برخي از اشعار خويش امامان راستين را در برابر بني اميه چنين معرفي مي کند:
«آن راهبران دادگر همچون بني اميه نيستند که انسانها و حيوانها را يکي بدانند، آنان همچون عبدالملک و وليد و سليمان و هشام اموي نيستند که چون بر منبر نشينند سخناني بگويند که خود هرگز عمل نمي کنند، امويان سخنان پيامبر را مي گويند اما خود کارهاي زمان جاهليت را انجام مي دهند.»
کميت شيفته ي امام باقر عليه السلام بود و در راه اين مهر خويشتن را فراموش مي کرد، روزي در برابر امام و در مدح او اشعار شيوايي را که سروده بود مي خواند، امام به کعبه رو کرد و سه بار فرمود: خدايا کميت را رحمت کن آنگاه به کميت فرمود صد هزار درهم از خاندانم براي تو جمع آوري کرده ام.
کميت گفت: به خدا سوگند هرگز سيم و زر نمي خواهم، فقط يکي از پيراهنهاي خود را به من عطا فرماييد. و امام پيراهن خود را به او داد.
روزي ديگر در خدمت امام باقر نشسته بود، امام به دلتنگي از زمانه اين شعر برخواند:
ذهب الذين يعاش في اکنافهم          لم يبق الا شاتم او حاسد
«راد مرداني که مردم در پناهشان زندگي مي کردند رفتند و جز حسودان يا بدگويان کسي باقي نمانده است.»
و بقي علي ظهر البسيطة واحد         فهو المراد و انت داک الواحد
«اما بر روي زمين يک تن از آن بزرگمردان باقي است که هم او مراد جهانيان است و تو آن يک تن هستي.»
4- «محمد بن مسلم»: فقيه اهل بيت و از ياران راستين امام باقر و امام صادق عليه السلام بود، چنانکه گفتيم امام صادق عليه السلام او را يکي از آن چهار تن به شمار آورده که آثار پيامبري بوجودشان پابرجا و باقي است.
محمد کوفي بود و براي بهره گرفتن از دانش بيکران امام باقر عليه السلام به مدينه آمد و چهار سال در مدينه ماند.
«عبدالله بن ابي يعفور» مي گويد به امام صادق عليه السلام عرض کردم گاه از من سؤالاتي مي شود که پاسخ آن را نمي دانم و به شما نيز دسترسي ندارم، چه کنم؟
امام «محمد بن مسلم» را به من معرفي کرد و فرمود: چرا از او نمي پرسي...
در کوفه زني شب هنگام به خانه ي محمد بن مسلم آمد و گفت: همسر پسرم مرده است و فرزندي زنده در شکم دارد، تکليف ما چيست؟
«محمد بن مسلم» گفت: بنابر آنچه امام باقر العلوم عليه السلام فرموده است بايد شکم او را بشکافند و بچه را بيرون آورند، سپس مرده را دفن کنند.
آنگاه از زن پرسيد مرا از کجا يافتي؟
زن گفت: اين مسأله را به نزد «ابوحنيفه» بردم و او گفت در اين باره چيزي نمي دانم ولي به نزد محمد بن مسلم برو و اگر فتوايي داد مرا آگاه ساز...
ديگر روز محمد بن مسلم در مسجد کوفه «ابوحنيفه» را ديد که در جمع اصحاب خويش همان مسأله را طرح کرده مي خواهد پاسخ را به نام خود به آنان بگويد!
«محمد» به طعنه سرفه اي کرد و ابوحنيفه دريافت و گفت «خدايت بيامرزد بگذار زندگي کنيم.»
امام باقرالعلوم هفتم ذيحجه ي سال 114 هجري در پنجاه و هفت سالگي در زمان ستمگر اموي «هشام بن عبدالملک» مسموم و شهيد شد، در شامگاه وفات به امام صادق عليه السلام فرمود: «من امشب جهان را بدرود خواهم گفت: هم اکنون پدرم را ديدم که شربتي گوارا نزد من آورد و نوشيدم و مرا به سراي جاويد و ديدار حق بشارت داد».
ديگر روز تن پاک آن درياري بيکران دانش خدايي را در خاک بقيع کنار آرامگاه امام مجتبي و امام سجاد عليه السلام به خاک سپردند، سلام خدا بر او باد.
آن حضرت در روز عاشورا چهار سال از سن شريفش مي گذشت و جزء اسراي اهل بيت سيدالشهداء عليه السلام بود. روايات و اخبار بسياري در رابطه با واقعه عاشورا از آن امام همام نقل شده است.محمد بن عمير بن عطارد «محمد بن عمير بن عطارد» از چهره هاي معروف طايفه ي «دارم» که از قبايل مهم «عراق» بود، محسوب مي شود و نام او هميشه به بزرگي و بزرگواري ياد مي شد.
ابن ابي الحديد مي نويسد: روزي در مجلس عبدالملک مروان خليفه ي اموي، راجع به طايفه ي «بني دارم» بحث به ميان آمد، يکي از حاضران به عبدالملک گفت: «اي اميرمؤمنان! علت معروفيت بني دارم، اين است که آنان مردمي پراولادند و به خاطر کثرت طايفه و جمعيت، نامشان باقي مانده است.
عبدالملک که خود مردي نسب شناس و مردم شناس بود گفت: چه مي گويي؟! معروفيت آنان به خاطر کثرت اولاد و نسل آنان نبود، مگر «لقيط بن زراره» و «قعقاع بن معبد» و «محمد بن عمير» از اين طايفه نبودند؟ با اين که اينان عقيم بودند و نسلي از خود بجاي نگذاشتند، اما شهرت آنان، در عرب پيچيده و اضافه کرد؛ «و الله لا تنسي العرب هذه الثلاثة ابدا؛ به خدا سوگند که عرب هيچگاه ياد اين سه نفر را فراموش نخواهد کرد.»
لازم به توضيح است که محمد بن عمير از چهره هاي معروف شيعه عراق بود و مردمي بزرگ از طايفه ي «دارم». مختار، او را به عنوان استاندار استان وسيع آذربايجان و قسمتهاي شمال عراق و شمال غربي ايران منصوب کرد. اين مرد در ماجراي شورش اشراف کوفه و ضد انقالبيون از مختار بريد و به جرگه ي مخالفين وي پيوست.محمد بن قيس وي از روايتگران واقعه ي جانسوز عاشوراست. از وي، جريان نامه امام عليه السلام به مردم کوفه بوسيله ي «قيس بن مسهر» و شهادت او، نامه «مسلم» به سالارش حسين عليه السلام، سخنان «عبدالله بن مطيع» به آن حضرت و پاسخ او و شهادت حبيب بن مظاهر روايت شده است.
وي از هواداران و فرماندهان تحت امر مختار بن ابوعبيد ثقفي بود. محمد بن قيس در به ثمر رسيدن قيام مختار نقش مهمي را ايفا نمود.
رجال شناسان او را از ياران دو امام نور حضرت باقر و صادق عليهماالسلام و فردي مورد اعتماد و درست انديش و مدافع فرهنگ اهل بيت شمرده اند...محمد بن كثير از بزرگان و شيعيان کوفه و از سلحشوراني بود که به هنگام شهادت مسلم بن عقيل در کوفه... محمد بن کثير و پسرش که از ياوران مسلم و از اصحاب ابي عبدالله بودند مانند هاني دستگير و به شهادت رسيد.محمد بن كعب بن قرظه وي از هواداران و امراي تحت امر مختار بن ابوعبيد ثقفي بود که فرمانداري «بهقباد مياني» را به عهده داشت.
اين شخص، همان «محمد بن کعب قرظي» مي باشد که متوفاي سال 108 ه.ق است. وي از اکابر شيعه و از روات و برجستگان علم و حديث و چهره هاي بنام تابعين بود و در کتب تاريخ و حديث، رواياتي از او نقل شده است و ابن اثير و ابن ابي الحديد از او نقل کرده اند.محمد بن مسلم بن عقيل فرزند جناب مسلم بن عقيل عليه السلام بود. وي همراه برادرش «ابراهيم» در واقعه کربلا اسير شدند. ابن زياد دستور داد با کمک «مشکور» پيرمرد زندانيان که هوادار اهل بيت بود، شبانه از زندان گريختند. شب به خانه ي زني پناه بردند که شوهرش در سپاه ابن زياد بود. وقتي شوهرش «حارث» فهميد، آن دو را کنار رود فرات برد و بي رحمانه سر از تنشان جدا کرد و پيکرشان را در فرات افکند و سرهاي آن دو را براي دريافت جايزه، نزد ابن زياد برد. در کنار فرات در چهار فرسنگي کربلا شهري است به نام مسيب که نزديک آن آرامگاه آبادي است که گويند قبر مطهر محمد و ابراهيم، پسران مسلم بن عقيل داخل آن است.
او يک سال کوچکتر از برادرش عبدالله بوده و مادرش ام ولد (کنيز) مي باشد. و بنابر روايتي از حضرت امام محمد باقر عليه السلام، لقيظ بن اياس و ابومرهم ازدي، محمد بن مسلم عليه السلام را به شهادت رسانيدند.
و بنا به نقل مرحوم محدث قمي، بعد از شهادت عبدالله بن مسلم، آل ابوطالب همگي به لشکر کوفه حمله کردند، حضرت سيدالشهداء عليه السلام که چنين ديد به ايشان فرمود: «صبرا علي الموت يا بني عمومتي؛ صبور باشيد در مقابل اين مرگ اي عمو زادگانم».
هنوز از ميدان برنگشته بودند که محمد بن مسلم بن عقيل به زمين افتاده و به شهادت رسيد.محمد بن مطاع جعفي مردي جنگاور و شجاع و از صالحان و شيعيان عترت طاهرين و از شهداي کربلا و عاشوراي حسيني است که با برادرش عمرو جعفي پس از پيکار و کارزار با دشمن و کشتن جمعي از سپاه ابن زياد در کربلا شهيد شدند.محمد بن هاشم خالدي ابوبکر محمد بن هاشم بن وعلة، خالدي کبير. او از اهالي خالديه، قريه اي از قراي موصل بوده و به سال 386 ه.ق. وفات يافته است.
أظلم في کربلاء يومهم          ثم تجلي و هم ذبائحه
عفرتم بالثري جبين فتي          جبريل بعد الرسول ماسحه
روز قتل آنان کربلا خيلي تاريک شد (در هنگام جنگ گرد و غبار زيادي برخاسته و هوا را تيره کرده بود) و هنگامي که روشن شدي سر همه ي آنان از بدن جدا شده بود.
(اي مردم)، پيشاني جواني را به خاک کشيديد که بعد از رسول خدا، جبرئيل به آن دست مي کشيد.محمد جواد بن حسن پانزدهمين کليددار بارگاه نوراني امام حسين عليه السلام.
سيد محمد جواد بن حسن که از «آل طعمه فائزي» بود از سال 1292 تا آخر عمر خويش 1309 افتخار توليت آستان مقدس حسيني را عهده دار بود.محمد حنفيه فرزند امير المؤمنين «ع » و برادر سيد الشهدا «ع ».مادرش خوله، دختر جعفر بن قيس ملقب به حنفيه بود.وي از دلير مردان شيعه و در جنگ جمل علمدار سپاه علي «ع » بود.در جنگ نهروان هم حضور داشت. (1) در مدينه مي زيست.هنگامي که سيد الشهدا «ع » پس از امتناع از بيعت با يزيد، قصد خروج از مدينه به سوي مکه را داشت، محمد حنفيه از کساني بود که اصرار داشت ابا عبدالله «ع » نرود و پيشنهاد مي کرد دور از نيروهاي وابسته به حکومت باشد.امام نيز اصرار خويش را بر رفتن به مکه به او گفت و در وصيتنامه اي خطاب به محمد حنفيه، آن سخنان معروف خويش را (لم اخرج اشرا و لا بطرا...) نوشت. (2) در حادثه کربلا، همکاري نداشت.
دهخدا مي نويسد: «بعد از شهادت امير المؤمنين «ع » مانند ساير بني هاشم گوشه گير و منزوي بود.پس از يزيد، مختار بن ابي عبيده او را امام خواند و به نام او بر عراق مستولي گرديد.در سال 66 هجري عبدالله بن زبير که خود مدعي خلافت بود، وي را به بيعت و متابعت خويش، اکراه مي کرد و او تن در نمي داد... فرقه کيسانيه او را امام خويش دانند و گويند به جبل رضوي زنده باشد.» (3) وي در سال 81 در ايام عبد الملک در مدينه از دنيا رفت و در بقيع به خاک سپرده شد. (4) .پاورقي(1) سفينة البحار، ج 1، ص 319.
(2) حياة الامام الحسين، ج 2، ص 262.
(3) لغت نامه، دهخدا. (کلمه ابن حنفيه).
(4) مروج الذهب، ج 3، ص 116.محمد خضري بگ از نويسندگان معاصر مصري و سني مذهب است. وي در کتاب تاريخ الامم الاسلاميه مي نويسد: «حادثه ي قتل در اثر بي احتياطي و بدون مآل انديشي خودش به پايان رسيد زيرا حسين بن علي عليهماالسلام سخن تمام کساني را که او را از رفتن به عراق منع نمودند به ديوار زد و فقط به اهل عراق بواسطه ي نامه هايشان حسن ظن پيدا نمود و همان اهل عراق با او به جنگ برخاستند و حاصل، اينکه حسين خطاي بزرگي مرتکب شد زيرا خروج او مايه ي تفرقه ي امت اسلام و تا امروز باعث اختلاف و ترک الفت مسلمانان گرديده است و البته اين مرد امري را طلب نمود که شرايط براي او جمع نشده بود و موانع بين او بين مقصودش حاصل گرديد و بالنتيجه کشته شد و از يزيد هم هنگام مخالفت حسين آن همه ظلم و ستمي که موجب قيام حسين باشد هنوز ظاهر نشده بود»!!!محمد صالح بن عبدالحسين هيجدهمين کليددار بارگاه منور امام حسين عليه السلام.
سيد محمد صالح به امر پدر از سال 1343 توليت حرم حسيني را عهده دار گشت. وي جواني صالح و کامل بود.محمد صنيع خاتم آقاي محمد صنيع خاتم شيرازي فرزند محمد کاظم شيرازي که از نواده هاي مرحوم استاد عبدالرحيم خاتم ساز معروف دوره ي زنديه مي باشد، در سال 1269 هجري شمسي متولد شد. بهترين شاهکار صنايع مستظرفه ي اين استاد هنرمند آثاري است که از وي به جا مانده.
صنيع خاتم در سال 1281 به اخذ نشانهايي ممتاز و مدالهاي درجه ي يک به شرح زير نايل گرديد:
1. لقب صنيع ديوان خاتم ساز همايوني در سال 2. 1294. نشان علمي وزارت فرهنگ 3 1298. نشان شيرخورشيد 4 1298. نشان شير خورشيد 5 1300. نشان نمايشگاه امتعه 6 1302. مدال طلاي نمايشگاه بين المللي فيلادلفيا 7 1305. گواهينامه از نمايشگاه بادي ايتاليا 8 1314. نشان درجه اول نمايشگاه کالاي ايران 9. ساعت طللا جايزه نايب السلطنة عراق 10 1331. مدال طلاي درجه اول 11 1322. کسب لقب محبوب الائمه از سوي علماي نجف پس از نصب صندوق حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام 12. کسب لقب خاتم ساز دربار قدس ائمه اطهار از طرف کليددارهاي مشاهد مشرفه.
صنيع خاتم علاوه بر فنون مستظرفه مردي بود آراسته، باايمان و درست گفتار و صحيح العمل که به فضايل اخلاقي معروف بود. اين استاد هنرمند و باذوق صندوقي نيز براي قبر سيدالشهداء ساخت.محمد علي اردوبادي شيخ محمد علي بن محمد قاسم بن محمد تقي اروبادي تبريزي نجفي، به سال 1310 ه.ق. در تبريز متولد شد. او از سن 5 سالگي در نجف زندگي کرده و در زمان تأليف اعيان الشيعه در حيات بوده است. صاحب الغدير نيز در زمان تأليف کتاب خود با او ملاقات داشته.محمد علي اعسم شيخ محمد علي اعسم بن شيخ حسين بن شيخ زبيدي نجفي، در حدود سال 1154 ه.ق. در نجف متولد شده و به سال 1233 ه.ق. در نجف وفات يافت در صحن مرتضوي دفن شد.محمد علي بن عباس نقيب الاشراف هشتمين کليددار بارگاه ملکوتي امام حسين عليه السلام.
سيد محمد علي مردي باجلالت و بلند همت و قوي پنجه بود. در قسمتي از تهاجم وهابيها در خلال سالهاي 1220 - 1218 شجاعتها و شهامتها از اين مرد ديده شده است. او به سال 1232 دار فاني را وداع گفت.محمد علي جناح قاعد اعظم پاکستان. درباره ي عاشورا مي گويد: هيچ نمونه اي از شجاعت، بهتر از آنکه امام حسين عليه السلام از لحاظ فداکاري و تهور نشان داد در عالم پيدا نمي شود. به عقيده ي من تمام مسلمين بايد از سرمشق اين شهيد که خود را در سرزمين عراق قربان کرد پيروي نمايند.محمدحسين آذربايجاني والدش آقا محمد علي کتابخوان از مردم اروميه ي آذربايجان بود که در کميايت (پاکستان) اقامت گزيد و محمد حسين در آنجا متولد شد. پس از چند سال به همراه والد خود به ايران رفته و به اکتساب هنر مشغول گشت و مشق روضه خواني به حد کمال رسانيد و سپس به دارالرياسه ي لکهنو رسيده داخل زمره ي کتابخوانان شاه اود گشت و کتابي متضمن مصائب اهل بيت عليه السلام مسمي به «مجالس الاخبار» تأليف نمود.
از خون سر، محاسن شه چون خضاب شد        آن لحظه از کسوف به در آفتاب شد
برخاست شور ناله ز کروبيان قدس           از صدمه ي فلک به زمين اضطراب شد
در ماتمش گريست جهان آنچنان کزو             در چار موج اشک، فلک چون حباب شدمحمدرضا شبيبي شيخ محمدرضا بن شيخ جواد بطائحي نجفي، به سال 1306 ه.ق. در نجف متولد شده و در سال 1385 ه.ق. وفات يافت. او از پيشگامان حرکت فکري و نهضت وطني عراق بود.
ما بال بجدل لا بلت مضاجعه          قد حز اصبعه في مخذم ذرب
لو کان يطلب منه بذل خاتمه          لقال هاک، و هذا قبل فعل أبي
بجدل، که جاودان درهاي خير بر او بسته باد، چرا به طمع انگشتري، انگشت او را با شمشير قطع کرد؟
اگر او را انگشتري را از خود آن حضرت مي طلبيد، به او مي فرمود: به تو بخشيدم چون قبل از اين پدرم نيز اين کار را کرده است.محمل محمل، هودج، عماري، نشيمن و جايگاهي که بر شتر و استر بار کنند و در هر طرفي يکي بنشيند، نشيمن روپوش دار. (1) در منابع و مقتلها آمده است که امام سجاد «ع » را در طول سفر اسارت، بر شتر بي جهاز و کجاوه نشانده بودند.يا آنکه زنان و کودکان اهل بيت، بر کجاوه ها نشسته بودند. (2) در بعضي نقلها آمده است که چون در کوفه سر ابا عبدالله «ع » را پيشاپيش سرها آوردند و چشم زينب بر آن سر تابان افتاد، پيشاني خود را به جلوي محمل زد و خون از زير مقنعه اش بيرون آمد و خرقه اي طلبيد تا آن را ببندد.شعر «يا هلالا لما استتم کمالا...» را نيز آنجا خواند. (3) .پاورقي(1) لغت نامه، دهخدا.
(2) الفتوح، ابن اعثم، ج 5، ص 147.
(3) عوالم (امام حسين)، ص 373.محمود خان ملك الشعرا محمود خان ملک الشعرا (1311 - 1228 ه.ق.) فرزند محمد حسين خان عندليب و نواده ي فتحعلي خان ملک الشعرا بود که در تهران به دنيا آمد. علوم زمان را نزد عموي خود محمد قاسم خان فروغ فراگرفت. در اواخر سلطنت محمد شاه قاجار قصيده اي در مدح حاجي ميرزا آقاسي سروده نزد او معرفي شد و به پيشکاري حاکم بروجرد و لرستان منصوب گرديد. در زمان سلطنت ناصرالدين شاه به دربار وي راه يافت و لقب ملک الشعرا را که پدر و جدش نيز داشتند، گرفت.
او در اوقات فراغت خود به مطالعه مي پرداخت و نيز در نقاشي و پيکرتراشي و منبت کاري و تحرير انواع خط دست داشت.
محمودخان از شعراي بزرگ دوره ي بازگشت ادبي است که ابتکار و لطافت سخن او را از ديگر شاعران هم عصر خود امتياز بخشيده است.
محمودخان ملک الشعرا، از جمله شاعراني است که در مصيبت سيد و سالار شهيدان، امام حسين عليه السلام اشعار پرسوز و گدازي دارد. هم اکنون ترجيع بندي در مرثيه ي سيدالشهداء عليه السلام از او بجاي مانده است. محمود خان ملک الشعرا در اين ترجيع بند به استقبال ترجيع بند محتشم کاشاني رفته و از او پيروي نموده است.محمود عقاد «عباس بن محمود العقاد» مشهور به محمود عقاد يا عقار - مصري - شاعر - نويسنده - روزنامه نگار - سني مذهب.
استاد محمود عقاد مصري مي گويد: تاريخ در پرخاشگاه حسين بن علي با يزيد بن معاويه بر آزموني دست يافته است که در مقام سنجش اعمال شهدا با نيرنگ هاي خداوندان آز و دادن پاداش حق از بهترين و راستگوترين آزمونها به شمار مي رود، زيرا در صفحات تاريخ امم خاور و باختر گيتي کمتر درس عبرتي مانند آنچه از اوراق تاريخ اين داستان به دست آمده است ديده مي شود...
يزيد را در داستان کربلا برنده مطلق و کامياب و پيروزمند بر حريف او مي بينيم و حسين را در آن روز بر عکس يگانه باخته و مغلوب مي نگريم ولي پس از لختي، علائم و نشانه ها با وضع شگفت انگيزي جابجا مي شود و در کفه هاي ميزان حق، انقلاب حيرت آوري پديدار مي گردد بدان سان که کفه فرودين بر فراز آسمان مي رود و لنگه فرازين به نشيب زمين فرودمي شود. شگفتا، به قدري روشن و آشکار است که جاي هيچ سخني در تشخيص کفه هاي سود و زيان براي هيچ بيننده باقي نمي ماند...
حسين علاوه بر اين به سرافرازي و فخر بي مانندي که در تواريخ فرزندان آدم از عجم تا عرب و از قديم تا جديد نظير ندارد دست يافته و نايل شده چندان که سراسر گيتي دودماني مانند دودمان حسين شهداي فداکار برون نداده و به وجود نياورده است... و همين بس حسين را که در تاريخ جهان يگانه فردي است که درباره او شهيد پسر شهيد، يعني فداکار و زاده اي فداکار و موجد فداکاران تا صدها سال، راست و درست مي آيد.
استاد محمود عقاد مصري مي گويد: جنبش حسين و رفتن او از مکه به سوي عراق حرکتي نيست که با سنجش حوادث امروز و با پيش آمدهاي روزانه معمولي به آساني بتوان در آن قضاوت کرد زيرا جنبش حسين يکي از بي نظيرترين جنبش هاي تاريخي است که تاکنون در زمينه دعوتهاي ديني و يا نهضتهاي سياسي پديدار گشته است. آن جنبش، نهضت مردي سياسي يا نيرنگ و فريبکاري دغل باز يا سوداگري و بازرگاني کالا فروش، و يا دستاويزي براي جلب دنيا به سوي خود يا خود به سوي دنيا نبود....محيط قمي ميرزا محمد قمي متخلص به «محيط» ملقب به «شمس الفصحا» از شاعران اواخر قرن سيزدهم و اوايل قرن چهاردهم هجري است. وي در شهر قم متولد شد. تحصيلات خود را در رشته ي علوم عقلي و نقلي در قم و اصفهان به پايان رسانيد. سپس به تهران آمد و پس از چندي به جانشيني پدر و برادر خويش که زندگي را بدرود گفته بودند، در دستگاه دوستعلي خان معيرالممالک که در شمار وزيران و مقربان حکومت قاجاريه بود به کار تعليم دوست محمد خان فرزند وي گماشته شد. به علاوه در انجمن شاعران شرکت مي کرد و اشعار خود را مي خواند. مرگش به سال 1317 ه.ق. اتفاق افتاد و در مزار «شيخان» قم به خاک سپرده شد. پس از او ميرزا حيدر علي ثريا مشهور به «مجدالادبا» که پدر همسر محيط قمي بود، ديوان او را گرد آوري و تدوين کرد. اين ديوان در سال 1362
خورشيدي در تهران چاپ و منتشر شده است.صبر تو فزون ز ممکنات است حسين         خون از عطشت دل فرات است حسين
در عرصه ي کربلا به مهر شه عشق         کاري کردي که عقل مات است حسينمخالف خوان مخالف خوان يا اشقيا خوان، آنانکه ناموافق خواند و در تعزيه ها شغل يکي از مخالفين اهل البيت را دارد، چون شمر، سنان، ابن زياد. (1) به کساني مي گفتند که در شبيه شمر وحارث و ابن سعد شبيه خواني مي کردند و مطالب را آمرانه و با خشونت، مانند نثر آهنگدار ادا مي نمودند. (2) شمر خوان و يزيد خوان و... هم متداول بود.پاورقي(1) لغت نامه، دهخدا.
(2) موسيقي مذهبي ايران، ص 43.مخالفان بيعت با يزيد يزيد بن معاويه و واليان او، پس از مرگ معاويه از مردم و شخصيتها مي گرفتند.اما کساني هم زير بار بيعت نرفتند.از جمله کساني که علنا بيعت با يزيد را رد کردند و زير بار حکومت او نرفتند و از او انتقاد کردند، اينان بودند: حسين بن علي «ع »، عبد الرحمن بن ابي بکر، عبدالله بن زبير، منذر بن زبير، عبد الرحمن بن سعيد عابس بن سعيد و عبدالله بن حنظله. (1) سيد الشهدا «ع » دعوت وليد، والي مدينه را براي بيعت رد کرد و ضمن سخني که فضايل دودمان رسالت را برشمرد و به ننگهاي يزيد اشاره داشت، فرمود: «... و مثلي لايبايع لمثله » (2) و به مروان نيز که آن حضرت را مي خواست به بيعت وا دارد، فرمود: «ويحک! اتامرني ببيعة يزيد و هو رجل فاسق؟» (3) (آيا مرا به بيعت مردي فاسق چون يزيد فرا مي خواني؟) سيد الشهدا «ع » بيعت با يزيد را به معناي قبول سلطه جور و رضا دادن به هدم اسلام مي ديد.از اين رو و براي نجات اسلام و امت از حکومت فاسقان، بيعت نکرد و سفر مکه، سپس راه کربلا را در پيش گرفت.پاورقي(1) حياة الامام الحسين، ج 2، ص 209.
(2) بحار الانوار ج 44، ص 325.
(3) موسوعة کلمات الامام الحسين، ص 284.مختار ابن ابي عبيد ثقفي نام و نسب: مختار ابن ابي عبيد بن مسعود بن عمرو بن عوف بن عقدة بن قسي بن منبة بن بکر بن هوازن. نام مادرش «دومة» بود.
لقب مختار: کيسان (به معناي زيرک و تيزهوش است). قبيله ي او: «قسي» و «ثقيف» مي باشد. قبيله ي مشهور ثقيف از اعراب منطقه ي طائف است که به اين شخص منسوب مي شود.
«اصبغ بن نباته»، از اصحاب وفادار و از شاگردان برجسته ي علي عليه السلام است، وي مي گويد: «روزي اميرمؤمنان عليه السلام را ديدم که مختار را (که طفلي کوچک بود) روي زانوي خود نشانيده (و با نوازش و محبت) دست روي سر او مي کشيد و مي فرمود: «يا کيس، يا کيس» و بعضي، آن را با تشديد (کيس) به معناي (بسيار زيرک) خوانده اند. و چون اميرمؤمنان عليه السلام دوبار کلمه ي (کيس) را بر زبان آورد وجه تسميه ي آن (کيسان) نيز همين است و سپس ملقب به مختار گرديد. به احتمال قوي، علت آنکه مختار به اين لقب معروف شد، همين سخن امام علي عليه السلام مي باشد. فقيه بزرگ شيعه علامه «ابن نما» و آية الله «خوئي» اين نظريه را اختيار کرده اند.
او به کارهاي بزرگي دست زد، و داراي عقلي سرشار و حاضر جواب و دور انديش بود، و صاحب صفات پسنديده و بسيار سخاوتمند بود، وي ذاتا انساني بافراست و هوشمند و بلند همت بود که به اوج شرافت و عزت نايل شده بود و نيز حدسش به خطا نمي رفت و با دست پرتوان و بازوي قدرتمندش، در ميدان کارزار به خوبي جواب حريف را مي داد و سختيها و فراز و نشيب زندگي را تجريه کرد و به خوبي از کوران حوادث بيرون آمد. او واقعيتهاي مهم را خوب درک مي کرد و انديشه اش را از شائبه و خطا کاري و ناخالصي ها پاک و مهذب ساخت.
علامه «شريف القرشي» گويد: «... مختار از زهد و تقواي زيادي برخوردار و نسبت به مباني دين سخت پايبند بود.»
در «استيعاب» و نيز در «اسدالغابه» و «الاصابه» ذکر شده است که خاندان مختار همه از شيعيان مخلص و علاقمند به اهل بيت عليهم السلام بودند. شيعه و سني از او به عنوان يکي از صحابه ي برجسته ياد کرده اند.
مختار پيوسته مردم را به فضايل اهل بيت پيامبر تبليغ مي کرد و مناقب ائمه عليهم السلام را بين مردم منتشر و رسما حقانيت آنان را اعلام مي نمود و مي گفت: «انهم احق بالامر من کل احد بعد رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم، و يتوجع لهم مما نزل بهم؛ همانا اينها از هر کس به حکومت و امامت و جانشيني پيامبر سزاوارترند و از مصائبي که بر اهل بيت مي رفت سخت ناراحت و منقلب بود».
آية الله خويي درباره ي مختار مي فرمايد: «والاخبار الوارده في حقه، علي قسمين: مادحه و ذامه. اما المادحه، فهي متضافرة؛ اخبار و رواياتي که درباره ي مختار رسيده، دو قسم است: 1- اخباري در مدح و ستايش او 2- اخباري که در مذمت اوست اما اخبار در مدح، قوي تر و برتر است».
حضرت علي عليه السلام فرمود: «بزودي ستمکاران به بلايي توسط کسي که خداوند براي انتقام، بر آنان مسلط خواهد نمود، گرفتار خواهند شد و اين به خاطر فسق و جنايتي است که بر سيدالشهداء و اهل بيت آن حضرت انجام دادند، همانگونه که بني اسرائيل گرفتار عذاب شدند.» عرض کردند، او کيست؟ حضرت فرمود: «جواني از قبيله ي «ثقيف» که او را «مختار» بن ابي عبيد مي گويند».
هنگامي که مختار سر بريده ي ابن زياد و عمر سعد را به نزد امام سجاد عليه السلام فرستاد؛ حضرتش به سجده افتاد و در سجده ي شکر، خدا را اين گونه سپاس گفت: «الحمد الله الذي ادرک لي ثاري من اعدائي و جزي الله المختار خيرا؛ حمد و ستايش خداي را که انتقامم را از دشمنانم گرفت و خدا به مختار، پاداش و جزاي خير عنايت فرمايد».
امام صادق عليه السلام فرمود: بعد از حادثه ي عاشورا هيچ زني از زنان ما (بني هاشم) آرايش نکرد و خضاب نبست تا زماني که مختار، سر بريده ي «ابن زياد» و «عمر سعد» را براي ما به مدينه فرستاد.
فاطمه دختر حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام مي فرمايد: پس از شهادت امام حسين عليه السلام هيچ زني از ما حنا نبست و ميل سرمه اي به چشمش نگردانيد و مويش را شانه نکرد تا آن گاه که مختار سر بريده ي ابن زياد را به مدينه فرستاد.
هنگامي که مختار سر بريده ي ابن زياد را نزد محمد حنفيه فرستاد، وي براي مختار اينگونه دعاي خير نمود: «جزاه الله خيرا، جزاه الله خير الجزاء، فقد ادرک ثارنا و وجب حقه علي کل ولد عبدالمطلب...؛ خداوند به او پاداش خير دهد. خداوند به او بهترين پاداش را بدهد. همانا او انتقام ما را گرفت. و رعايت حق او بر همه ي فرزندان عبدالمطلب (بني هاشم) واجب گرديد».
علامه اميني صاحب «الغدير» در دفاع از شخصيت مختار چنين مي نگارد: «هر که با ديده ي بصيرت و تحقيق بر تاريخ و حديث و علم رجال بنگرد؛ در مي يابد که، مختار، از پيشگامان دينداري و هدايت و اخلاص بوده است. و همانا نهضت مقدس او تنها براي برپايي عدالت به وسيله ي ريشه کن کردن ملحدان و ظلم اموي ها بود. و به درستي که، ساحت مختار از مذهب کيساني به دور بود. و نسبتها و تهمتهاي ناجوانمردانه اي که نسبت به او داده اند، حقيقت ندارد و بي جهت نيست که ائمه هدي و سروران ما مانند: امام سجاد و امام باقر عليهماالسلام، به گونه اي بسيار زيبا، او را مورد ستايش قرار داده اند و هميشه خدمات او در نزد اهل بيت عليهم السلام مورد تقدير و تشکر بوده است...».
علامه ي بزرگ مرحوم اميني، در ضمن تجليل فوق العاده از مقام مختار، هدف قيام او را چنين بيان مي کند: «... و همانا نهضت او مقدس نبود مگر براي اقامه ي عدل يا ريشه کن کردن ملحدان و براندازي اساس ظلم و ستم امويان...».
علامه اميني (ره)، اسامي علماي بزرگ شيعه که در مدح و تعظيم و تجليل مختار سخن گفته اند، يادآور مي شود و مي فرمايد: اسامي آن دسته از علماي اعلام که در تنزيه و بزرگداشت او سخن گفته اند عبارتند از:
1- «جمال الدين ابن طاووس»، در «رجالش».
2- آيت الله «علامه حلي»، در «خلاصه».
3- «ابن داود»، در رجالش.
4- فقيه بزرگوار، «ابن نما» که کتابي مستقل در شخصيت مختار نوشته است. «ذوب النضار».
5- «محقق اردبيلي»، در «حديقة الشيعه».
6- صاحب معالم، در «تحرير طاووسي».
7- «قاضي نوراله مرعشي»، در «مجالس».
8- شيخ «ابوعلي» در «منتهي المقال».
9- «علامه ي مامقاني»، در «تنقيح المقال».
10- «محدث قمي»، در «منتهي الآمال».
11- آية الله «خويي»، در «معجم رجال الحديث».
12- «استرآبادي»، در حاشيه اش بر «منهج المقال».
13- مرحوم «سيدمصطفي»، در «نقدالرجال».
14- «سيد يوسف بن محمد»، در «جامع الاقوال».
15- «حاج ابراهيم الخوئي»، در «ملخص المقال».
16- سيد «حسين بروجردي»، در منظومه ي رجاليه اش به نام «زبدة المقال».
17- «حاج ملاعلي ياري» تبريزي، در شرح منظومه ي فوق الذکر به نام «بهجة الآمال».
18- «حاج ميرزا حبيب الله خوئي»، در «منهاج البلاغة» شرح نهج البلاغة.
اين بزرگان، همه بر نزاهت و قداست و پاکي و علو مقام و جلالت قدر «مختار بن ابي عبيد ثقفي» اتفاق نظر دارند و همه يکصدا مي گويند: مختار از سابقين اخبار است.
در زمان قيام مختار بن ابوعبيد ثقفي عليه نيروهاي ابن زياد، وقتي که ابن زياد به هلاکت رسيد و سپاهيانش هزيمت شدند، «ابراهيم بن اشتر» که فرمانده سپاه مختار بود با اين پيروزي بر تمام منطقه ي شمال و غرب عراق، تسلط يافت و موصل را مقر استانداري خويش قرار داد و در آنجا ماند. زيرا مختار وي را به اين پست نصب کرده بود. سپس فرمانداران و در آنجا ماند. زيرا مختار وي را به اين پست نصب کرده بود. سپس فرمانداران خود را به شهرهاي «جزيره» اعزام نمود که عبارت بودند از:
1- «اسماعيل بن زفر» به فرمانداري «قرقيسا».
2- «حاتم بن نعمان باهلي» بر «هران» و «رها» و «سميساط».
3- «عمير بن حباب سلمي» را بر «کفرتوثا».
4- «مسلم بن ربيعه» را بر «آمد».
5- «سفاح بن کردوس» را بر «سنجار».
6- «عبدالله بن مسلم» را بر «ميافارقين» و خود به شهر «نصيبين» رفت و در آن شهر ماند.
مزار شريف مختار از قديم الايام جزء مشاهد متبرکه نزد شيعيان بوده و داراي قبه و بارگاه است آنچنان که «ابن بطوطه» جهانگرد معروف عرب در قرن هفتم در سفرنامه اش به آن اشاره دارد و گويد: در محل شرقي جبانه کوفه قبه و بارگاه مختار مي باشد.
مرقد مطهر اين بزرگوار از دير زمان تاکنون به صورتي متروک و غريب باقي مانده و بناي آن، کهنه و مندرس شده به خاطر همان بي توجهي ها و تبليغات سوء و تهمتهاي ناجوانمردانه و نشر و نقل احاديث دروغ و جعلي که براي ترور شخصيت بارز اين «قهرمان ثار» (قهرمان خون) که در طول تاريخ بکار رفته است.
اما با همه اينها خداوند دلهاي بعضي از اولياء خود را متوجه اين مزار شريف کرده و مورد عنايت بزرگان واقع شده است. و همين توجه و عنايت سبب گرديد که نسبت به تفتيش و تحقيق و صحت اصالت و انتساب آن به مختار، اقدام شود و در اثر کاوش مرقد مقدس، خداوند با انوار خود، جاي جسد طيب و پاک او را مشخص نمود.
از سالها قبل اين خبر شايع و مشهور و متواتر بود که بعضي از بزرگان علم، توجه و عنايت خوبي نسبت به اين مزار مبذول داشته اند. و علامه بزرگ شيخ عبدالحسين طهراني قدس سره در آن عصر که براي تشرف زيارت عتبات عاليات به عراق آمد، نسبت به تعمير و تجديد بنا و فحص و تفتيش مزار شريف «مختار»
همت نمود و نشاني قبر او در صحن «مسلم بن عقيل» چسبيده به مسجد «جامع اعظم» کوفه روبروي حرم «هاني بن عروه» بر موضع مرتفع و دکه اي قرار دارد.
بنا به دستور آن عالم بزرگ اين موضع حفر شد و آثار بناي مخروبه اي کشف گرديد که مي گفتند در قديم حمام بوده است و بر همان علامت قبر حفاري با هدايت و اشاره مرحوم علامه سيدرضا بحرالعلوم قدس سره که فرموده بود: پدرم علامه سيد محمد مهدي بحرالعلوم مي فرمود: مرقد مختار در زاويه شرقي جنب ديوار قديمي مسجد کوفه مي باشد (همين محل قبر فعلي) و مرحوم بحرالعلوم در حين حفر به حضار و کساني که مشغول حفاري بودند تأکيد مي کرد که براي مختار فاتحه بخوانند و با نظارت او و مرحوم شيخ عبدالحسين طهراني همان موضع معين را حفاري کردند تا به لوحي رسيدند که بر روي آن اين جمله نقش بسته بود «هذا قبر المختار به ابي عبيد الثقفي» و بدين گونه قبر مشخص شد و کار ساختمان و تعمير انجام پذيرفت و بر سر در باب ورودي اين جمله را نوشتند: «قد امر السيد مهدي بحرالعلوم و الشيخ جعفر کاشف الغطاء بان يشيد هذا ضريحا للمختار و عينا هذا الموضع قبرا له» يعني حسب الامر علامه بحرالعلوم و شيخ جعفر کاشف الغطاء اين مکان بازسازي شد و اينجا را محل قبر مختار معين نمودند.
فقيه بزرگ شيعه علامه جعفر بن نما در رساله ي «ذوب النضار» که در شرح حال مختار نوشته است، از اين مطلب سخت اظهار تأسف مي کند که چرا بزرگان و علما به زيارت قبر اين مرد بزرگ شيعه عنايت چنداني نشان نمي دهند.
ايشان چنين مي فرمايند: «از ديرزمان، بزرگان و علما از زيارت مختار خود را کنار مي کشند و نسبت به اظهار فضايل او لب فرومي بندند. و همانند سوسماري که از آب فرار مي کند از بيان فضايل او دوري مي جويند و او را متهم مي کنند که قايل به امامت محمد حنفيه بوده و به قبر او بي توجهي مي کنند و دوري از قبرش را نزديکي به خدا
مي پندارند، در حالي که قبر او نزديک و زيارتش سهل الوصول است. و قبه و بارگاه او در جنب قبه و بارگاه مسلم بن عقيل مانند ستاره مي درخشد و «متأسفانه» در اين کار (دوري و بي توجهي به مقام مختار) به علم و تحقيق علم نمي کنند و تقليدوار از گذشتگان پيروي مي کنند و گويا فراموش کرده اند که مختار با دشمنان امام مقتول و شهيد (امام حسين عليه السلام) چه کرد و از ياد برده اند که او جهادگر در راه خدا، حق جهاد را ادا نمود و براي جلب رضايت امام سجاد عليه السلام، به اعلي درجه معنوي نايل شد و آن همه مناقب که از او به جاي مانده و چشمه هاي سعادت از آن جوشيده را به دست فراموشي سپردند.»
علامه اميني راجع به زيارتنامه مخصوص مختار مي نويسد:
«او در بزرگي و عظمت به مقامي نايل شد که شيخ عاليقدر شيعه، شهيد اول در کتاب «مزار» خود زيارتي خاص براي او نقل کرده است که با آن زيارتنامه او را زيارت مي کنند و در آن به شهادت بر رستگاري و پاکي و خيرانديشي او در ولايت اهل بيت عليهم السلام و اخلاص و اطاعت از خدا و محبت امام سجاد عليه السلام و خشنودي رسول خدا و اميرمؤمنان (صلوات الله عليهما) تصريح شده است:
«و انه بذل في رضا الائمة و نصرة العترة الطاهرة و الاخذ بثارهم؛ و همانا او (مختار) در راه خشنودي اهل بيت و ياري خاندان پاک پيامبر و گرفتن انتقام خون شهداء آنان جانفشاني کرد».
و از نقل اين زيارت نامه به دست مي آيد که از قديم الايام مرقد مبارک مختار زيارتگاه علاقمندان شيعه بوده و از مشاهد متبرکه نزد شيعيان بوده است و داراي گنبد و بارگاه مي باشد آنچنان که ابن بطوطه در سفرنامه خود به آن اشاره کرده است.
از جمله تهمتهايي که دشمنان شيعه به مختار زده اند، نسبت کذاب به اوست. از آنجايي که مختار، ضربه ي مهلکي بر بني اميه و سران منافق کوفه وارد کرد، دشمنان او با تمام نيرو در مقابلش ايستاده و ابتدا او را ترور شخصيت کردند. اولين بار بني اميه و مانند عبدالله بن زبير، لقب کذاب را به مختار دادند و اين از ناحيه ي اشراف ضد انقلاب کوفه و عاملين فاجعه ي کربلا بود که ضمن نقل تاريخ، به اين گونه تهمتها برخورد مي کنيم. سپس دشمنان اهل بيت و کساني که شيعه را به هر تهمتي متهم مي سازند، مختار را کذاب، ساحر، مدعي نبوت و... معرفي کردند. کتابهاي رجالي اهل سنت هرجا که نامي از اين قهرمان بزرگ شيعه و خونخواه شهيدان، برده شده او را «کذاب» ياد کرده اند.
آيت الله خويي مي فرمايد: «و از بعضي روايات روشن مي شود که قيام مختار با اذن خاص امام سجاد عليه السلام بوده است». «... و يظهر من بعض الروايات ان هذا کان باذن خاص من السجاد عليه السلام...».مختار ثقفي از قيام کنندگان پس از حادثه کربلا براي انتقام خون شهدا و امام حسين عليه السلام. مختار بن ابي عبيده ثقفي، معروف به کيسان، در اصل از مردم طائف بود و مادرش دومة بنت وهب نام داشت.در سال هجرت به دنيا آمده.پدر او در زمان عمر به مدينه رفت، مختار نيز همراه پدرش به مدينه منتقل گشت.مردي بود خردمند، حاضر جواب، شجاع، بخشنده، تيز هوش، کارشناس فنون رزم و غلبه بر دشمن.در دوران علي «ع » به بني هاشم پيوسته بود و با حضرت علي در عراق به سر مي برد، پس از شهادت آن حضرت، ساکن بصره شد.در ميان قوم خود، شريف بود.رواياتي در مدح او وارد شده است.مختار از مروجين و ناشرين فضايل آل محمد بود و پيوندش با اهل بيت، او را از ادبي سرشار و اخلاقي فاضل برخوردار ساخته بود.در نهان و آشکار هواداري از دودمان پيامبر مي کرد. (1) ميثم تمار در زندان ابن زياد، به مختار گفته بود که تو آزاد شده و به خونخواهي حسين «ع » خروج خواهي کرد و ابن زياد را خواهي کشت. (2) .
وي در دوراني که مسلم بن عقيل در کوفه بود، او را به خانه خويش برد و با او به نفع امام حسين «ع » بيعت کرد.ابن زياد، پس از کشتن مسلم، او را تازيانه زد و زنداني کرد و در ايامي که حادثه کربلا اتفاق افتاد، او و ميثم تمار در زندان بودند.مختار، پس از مرگ يزيددر سال 64، به خونخواهي سيد الشهدا «ع » قيام کرد و قاتلان امام حسين «ع » را کشت، سپس خود در جنگي با سپاهيان عبدالله بن زبير در مکه کشته شد.از امام باقر «ع » روايت است که: «لا تسبوا المختار، فانه قد قتل قتلتنا و طلب بثارنا...». (3) قبر مختار، در رواق راهرو مرقد حضرت مسلم «ع » در کوفه قرار دارد. (4) .پاورقي(1) سفينة البحار، ج 1، ص 435، مقتل الحسين، مقرم، ص 167.
(2) همان، ص 434.
(3) بحار الانوار، ج 45، ص 343.
(4) سوگنامه آل محمد، ص 544.مداح مداحي
مداحان اهل بيت، که با ذکر مصيبت و ذکر فضايل خاندان وحي، مجالس حسيني را گرم و اشک عاشقانه شيعيان آل الله را جاري مي سازند، از عوامل مهم بقاء فرهنگ عاشورايند.مداح، در اصطلاح شيعي، به کساني گفته مي شود که در ايام ولادتها و شهادتهاي ائمه «ع » در مجالس جشن و عزا به خواندن اشعاري در فضايل و مناقب محمد وآل محمد، يا در مظلوميت آنان مي پردازند.ولي اغلب، به مرثيه خوانان حسيني گفته مي شود که با خواندن شعر مرثيه و ذکر مصيبت، اهل مجلس را مي گريانند. «مداح: روضه خواني که ايستاده در پيش منبر به شعر، مدايح اهل بيت و مصائب آنان را خواند، آنکه ايستاده در کنار منبر در مجالس روضه خواني، يا روان در کوي و بازار، اشعار مدايح اهل بيت را به آواز بخواند.» (1) .
مداحي اهل بيت و نوحه خواني در سوگ آنان، از جمله کارهايي است که حادثه عاشورا را زنده نگهداشته است.ائمه نيز از مداحان و ذاکران، تقدير و تشويق مي کردند، صله مي دادند، دعا مي کردند و براي اين کار، فضيلت و ثواب بسيار مي شمردند.امام صادق «ع » فرموده است: «الحمد لله الذي جعل في الناس من يفد الينا و يمدحنا و يرثي لنا»، (2) خدا را سپاس که در ميان مردم، کساني را قرار داده که به سوي ما مي آيند و ما را مدح و مرثيه مي گويند.و حضرت رضا «ع » در تشويق دعبل به مرثيه خواني در ايام عزاي حسيني فرمود: «يا دعبل!احب ان تنشدني شعرا فان هذه الايام حزن کانت علينا اهل البيت » (3) اي دعبل، دوست دارم برايم شعر بسرايي و بخواني، چون اين روزها، روزهاي اندوه ما اهل بيت است.همين گونه مجالس و برنامه ها، آن شهادت عظيم و حادثه شگفت را با مرور اينهمه سال، همچنان زنده نگهداشته و به برکت آن نيز، دين و احساسات ديني و انس و آشنايي مردم با خط اهل بيت زنده مانده است.به تعبير امام خميني «قدس سره »: «روضه سيد الشهدا، براي حفظ مکتب سيد الشهدا است... اين گريه ها و اين روضه ها حفظ کرده مکتب را.» (4) مداحي، نوعي الگو دادن به مخاطبان و شخصيت پردازي اجتماعي و الگويي براي جامعه ارزشي است، سنگري براي پراکندن و نشر فضيلتها در قالبي مؤثر و فراگير نسبت به همه است و مداحان به خاطر اهميت کارشان در جامعه و در شکل دهي افکار و عواطف، نقش مهمي دارند و فلسفه اساسي مداحي، ترويج خوبيها و تبيين روحيه هاي والاي شهيدان کربلا و دميدن روح تعهد و حماسه در شيعه است و يک عشق و ايمان است، نه يک حرفه و شغل.به تعبير آية ا... خامنه اي:
«جامعه مداح و ذاکر و ستايشگران اهل بيت، طبقه اي هستند که در سايه اين روش، بيشترين تاثير را در تعميق فرهنگ و معارف اسلامي در ذهن مردم دارند... قضيه، فقط قضيه شعر خواني نيست.مساله، مساله پراکندن مدايح و فضايل و حقايق در قالبي است که براي همه شنوندگان، قابل فهم و درک باشد و در دل آنها تاثير بگذارد.» (5) .
مداحان، به لحاظ آنکه کارشان بر عنصر «صدا»، «شعر»، «اجرا» و «مخاطب » متکي است، بايد هر چه بيشتر نسبت به آموزش ديدنهاي لازم، پختگي اجرا، تمرين پيوسته، گزينش شعرهاي خوب و پر معني و زيبا و بديع و ولايي، مطالعه مقتلهاي معتبر و منابع تاريخي، تکيه روي اشعار و مطالب اخلاقي، فکري و عقيدتي، پرهيز از غلو و مبالغه و گفتن حرفهاي اغراق آميز و غير قابل قبول که اثر منفي دارد، اهتمام ورزند، از دروغ و تصنع و بازار گرمي بپرهيزند، خلوص و صداقت و مناعت طبع را فراموش نکنند، نوکري ابا عبدالله الحسين و اخلاص نسبت به آن حضرت را از ياد نبرند و از آنجا که شعر خوب از نظر مضمون، قالب و تعبير، در دلها و افکار، تاثير ماندگار مي گذارد، در شناخت و مطالعه و انتخاب شعرهاي پخته و عميق و زيبا بکوشند تا بهتر بتوانند در اين سمت، به ترسيم چهره الگوهاي کمال و اسوه هاي پاکي، يعني معصومين «ع » بپردازند و خود نيز الگوي اخلاق و تعهد باشند.رسالت مقدس مداحان در عصر حاضر عبارتست از:
-استفاده شايسته از عواطف پاک مردم و جهت دادن به آنها در مسير پاکي و تهذيب و تقوا.
-تعميق محبتها و عشقهاي دروني به انسانهاي اسوه و پاک.
-روشنگري افکار جامعه و هدايت به ارزشها و خوبيها و تقويت ايمان مردم.
-حفظ و اشاعه فرهنگ شهادت از طريق ياد شهداي کربلا و شهداي انقلاب وجنگ و طرح معارف اسلام و انقلاب و خط امام و رهبري و مسؤوليتهاي اجتماعي.
-توسعه و گسترش محافل حسيني و ايجاد معرفت و محبت و اطاعت نسبت به اهل بيت عليهم السلام.
ذاکر
ياد آورنده، کسي که از مصايب اهل بيت مي گويد و مردم را مي گرياند، چه مداح باشد وچه واعظ و منبري. «ذاکر اهل بيت »، عنواني افتخارآميز است براي آنانکه با مداحي و مرثيه خواني، نام و ياد و فضايل و مظلوميتهاي خاندان پيامبر را زنده نگه مي دارند و نقشه دشمنان را در به فراموشي سپردن ظلمهاي خود به دودمان رسالت، خنثي مي سازند.
ذکر و ياد ائمه و شهداي کربلا، مورد تشويق امامان بود و خودشان همواره از ذاکران و احياگران حادثه کربلا و مظلوميت اهل بيت بودند و بر آن مي گريستند.امام صادق «ع » فرمود: «من ذکرنا عنده ففاضت عيناه حرم الله وجهه علي النار». (6) هر کس که نزد او ياد شويم و چشمانش اشک آلود شود، خداوند چهره اش را بر آتش حرام مي کند.پاورقي(1) لغت نامه، دهخدا.
(2) وسائل الشيعه، ج 10، ص 469.
(3) جامع احاديث الشيعه، ج 12، ص 567.
(4) صحيفه نور، ج 8، ص 69.
(5) ستودگان و ستايشگران، ص 30 و 31.اين کتاب که مجموعه‏اي برگرفته از سخنان آية ا... خامنه‏اي در ديدارهاي ‏مکرر با وعاظ و مداحان و شاعران و... است، بر محور مداحي و روضه خواني و مرثيه سرايي و... است و براي مداحان‏ و ذاکران و شاعران اهل بيت، نکات بسيار سودمندي دارد، نشر «حوزه هنري‏»، 1372.
(6) بحار الانوار، ج 44، ص 285.مداحي مداحان اهل بيت، که با ذکر مصيبت و ذکر فضايل خاندان وحي، مجالس حسيني را گرم و اشک عاشقانه شيعيان آل الله را جاري مي سازند، از عوامل مهم بقاء فرهنگ عاشورايند.مداح، در اصطلاح شيعي، به کساني گفته مي شود که در ايام ولادتها و شهادتهاي ائمه «ع » در مجالس جشن و عزا به خواندن اشعاري در فضايل و مناقب محمد و آل محمد، يا در مظلوميت آنان مي پردازند.ولي اغلب، به مرثيه خوانان حسيني گفته مي شود که با خواندن شعر مرثيه و ذکر مصيبت، اهل مجلس را مي گريانند. «مداح: روضه خواني که ايستاده در پيش منبر به شعر، مدايح اهل بيت و مصائب آنان را خواند، آنکه ايستاده در کنار منبر در مجالس روضه خواني، يا روان در کوي و بازار، اشعار مدايح اهل بيت را به آواز بخواند.» (1) .
مداحي اهل بيت و نوحه خواني در سوگ آنان، از جمله کارهايي است که حادثه عاشورا را زنده نگهداشته است.ائمه نيز از مداحان و ذاکران، تقدير و تشويق مي کردند، صله مي دادند، دعا مي کردند و براي اين کار، فضيلت و ثواب بسيار مي شمردند.امام صادق «ع » فرموده است: «الحمد لله الذي جعل في الناس من يفد الينا و يمدحنا و يرثي لنا»، (2) خدا را سپاس که در ميان مردم، کساني را قرار داده که به سوي ما مي آيند و ما را مدح و مرثيه مي گويند.و حضرت رضا «ع » در تشويق دعبل به مرثيه خواني در ايام عزاي حسيني فرمود: «يا دعبل!احب ان تنشدني شعرا فان هذه الايام حزن کانت علينا اهل البيت » (3) اي دعبل، دوست دارم برايم شعر بسرايي و بخواني، چون اين روزها، روزهاي اندوه ما اهل بيت است.همين گونه مجالس و برنامه ها، آن شهادت عظيم و حادثه شگفت را با مرور اينهمه سال، همچنان زنده نگهداشته و به برکت آن نيز، دين و احساسات ديني و انس و آشنايي مردم با خط اهل بيت زنده مانده است.به تعبير امام خميني «قدس سره »: «روضه سيد الشهدا، براي حفظ مکتب سيد الشهدا است... اين گريه ها و اين روضه ها حفظ کرده مکتب را.» (4) مداحي، نوعي الگو دادن به مخاطبان و شخصيت پردازي اجتماعي و الگويي براي جامعه ارزشي است، سنگري براي پراکندن و نشر فضيلتها در قالبي مؤثر و فراگير نسبت به همه است و مداحان به خاطر اهميت کارشان در جامعه و در شکل دهي افکار و عواطف، نقش مهمي دارند و فلسفه اساسي مداحي، ترويج خوبيها و تبيين روحيه هاي والاي شهيدان کربلا و دميدن روح تعهد و حماسه درشيعه است و يک عشق و ايمان است، نه يک حرفه و شغل.به تعبير آية ا... خامنه اي: «جامعه مداح و ذاکر و ستايشگران اهل بيت، طبقه اي هستند که در سايه اين روش، بيشترين تاثير را در تعميق فرهنگ و معارف اسلامي در ذهن مردم دارند... قضيه، فقط قضيه شعر خواني نيست.مساله، مساله پراکندن مدايح و فضايل و حقايق در قالبي است که براي همه شنوندگان، قابل فهم و درک باشد و در دل آنها تاثير بگذارد.» (5) .
مداحان، به لحاظ آنکه کارشان بر عنصر «صدا»، «شعر»، «اجرا» و «مخاطب » متکي است، بايد هر چه بيشتر نسبت به آموزش ديدنهاي لازم، پختگي اجرا، تمرين پيوسته، گزينش شعرهاي خوب و پر معني و زيبا و بديع و ولايي، مطالعه مقتلهاي معتبر و منابع تاريخي، تکيه روي اشعار و مطالب اخلاقي، فکري و عقيدتي، پرهيز از غلو و مبالغه و گفتن حرفهاي اغراق آميز و غير قابل قبول که اثر منفي دارد، اهتمام ورزند، از دروغ و تصنع و بازار گرمي بپرهيزند، خلوص و صداقت و مناعت طبع را فراموش نکنند، نوکري ابا عبدالله الحسين و اخلاص نسبت به آن حضرت را از ياد نبرند و از آنجا که شعر خوب از نظر مضمون، قالب و تعبير، در دلها و افکار، تاثير ماندگار مي گذارد، در شناخت و مطالعه و انتخاب شعرهاي پخته و عميق و زيبا بکوشند تا بهتر بتوانند در اين سمت، به ترسيم چهره الگوهاي کمال و اسوه هاي پاکي، يعني معصومين «ع » بپردازند و خود نيز الگوي اخلاق و تعهد باشند.رسالت مقدس مداحان در عصر حاضر عبارتست از:
-استفاده شايسته از عواطف پاک مردم و جهت دادن به آنها در مسير پاکي و تهذيب و تقوا.
-تعميق محبتها و عشقهاي دروني به انسانهاي اسوه و پاک.
-روشنگري افکار جامعه و هدايت به ارزشها و خوبيها و تقويت ايمان مردم.
-حفظ و اشاعه فرهنگ شهادت از طريق ياد شهداي کربلا و شهداي انقلاب و جنگ و طرح معارف اسلام و انقلاب و خط امام و رهبري و مسؤوليتهاي اجتماعي.
-توسعه و گسترش محافل حسيني و ايجاد معرفت و محبت و اطاعت نسبت به اهل بيت عليهم السلام.پاورقي(1) لغت نامه، دهخدا.
(2) وسائل الشيعه، ج 10، ص 469.
(3) جامع احاديث الشيعه، ج 12، ص 567.
(4) صحيفه نور، ج 8، ص 69.
(5) ستودگان و ستايشگران، ص 30 و 31.اين کتاب که مجموعه‏اي برگرفته از سخنان آية ا... خامنه‏اي در ديدارهاي ‏مکرر با وعاظ و مداحان و شاعران و... است، بر محور مداحي و روضه خواني و مرثيه سرايي و... است و براي مداحان‏ و ذاکران و شاعران اهل بيت، نکات بسيار سودمندي دارد، نشر «حوزه هنري‏»، 1372.مدايح و مراثي مدايح، جمع مدح و مديحه است، و مراثي، جمع مرثيه. «مدح »: ستايش، ثناي به صفات نيک، توصيف به نيکخويي، مدحت. (1) «مرثيه »: مرده ستايي، عزاداري، شرح محامد و اوصاف مرده، چکامه اي که در عزاي از دست رفته اي سرايند، در عزاي کسي شعرسرودن، گريستن بر مرده و بر شمردن و ذکر محاسن وي، سوگواري، روضه، مراسم عزايي که به ياد شهيدان راه دين و بخصوص در ايام محرم و به ياد واقعه کربلا بر پا کنند، اشعاري که در ذکر مصائب و شرح شهادت پيشوايان دين و بخصوص شهيدان کربلا سرايند و خوانند. (2) .
از جمله برنامه هايي که از سوي امامان معصوم مورد تشويق قرار گرفته تا از اين طريق، خاطره رشادتها و مظلوميتهاي شهداي کربلا و فرهنگ عاشورا زنده بماند، سرودن مدح و مرثيه است.قالب شعر، به لحاظ برخورداري از وزن و آهنگ و بعد عاطفي، مؤثرتر و ماندگارتر است.از اين رو بعنوان سلاحي مؤثر در دفاع از حق و ستايش راستي و راستان به کار گرفته شده است.در تاريخ شيعه، شاعراني برجسته همچون: فرزدق، عوف بن عبدالله، کميت، عبدالله بن کثير، دعبل، سيد حميري و... با زيباترين وجهي مفاخر و فضايل اهل بيت را ترسيم کرده و با سوزناکترين صورت، براي شهداي کربلا مرثيه سروده اند و مجموعه هاي معتبري نيز از اشعار شاعران شيعي گرد آمده است. (3) به بيان آيت الله خامنه اي: «با توجه به پايگاه بلند «شعر مسلکي » در قرنهاي اول و دوم هجري و ياد آوري اين نکته که شاعر متعهد به يک مسلک، برجسته ترين و مؤثرترين نقش را در ترويج گرايشهاي مسلک خود و تبيين هدفها و شعارهاي آن به کار مي برده است، طبيعي مي نمايد که حساب ويژه اي براي اظهارات و سروده هاي شاعران وابسته به جناحهاي سياسي در نظر گرفته آيد...». (4) .
سروده هاي موضعدار شاعران مکتبي در مدح و مرثيه ائمه و اهل بيت، بطور ضمني خلفاي جور و مظالم حکام غاصب را هم مورد انتقاد قرار مي داد. «در شعر مذهبي، نظرکلي بر نشر مبادي دين بود و احياي حقايق ايمان و زنده کردن دلها و جانها و جاري ساختن خون حماسه و تعهد در رگها و پي ها.از اين رو شاعران بزرگ شيعه هميشه براي حکومتهاي فاسد، خطري بزرگ محسوب مي شدند زيرا آنان در خلال مدح آل محمد «ص » حقايق دين و صفات لازم حاکم ديني را ياد مي کردند و با ذکر صفات اسلامي امامان و مقايسه و تحقير زمامداران، دلها را به حق و حکومت حق توجه مي دادند.» (5) اين شيوه و راه، برگرفته و الهام يافته از رهنمودهاي خود امامان بود که با سخن و عمل، با صراحت و کنايه، مدافع شاعران متعهد و مرثيه سرايان متقي و حق شعار بودند.در اين زمينه، حديث بسيار است، بويژه تاکيد ائمه نسبت به سرودن مرثيه درباره حسين «ع » باانگيزه «ذکر» و احياء ياد و گرياندن بر آن مصيبتها بيش از ديگر محورهاست.امام صادق «ع » فرمود: «من قال فينا بيت شعر بني الله له بيتا في الجنة » (6) هر کس که يک بيت شعر درباره ما بگويد، خداوند براي او خانه اي در بهشت بنا مي کند.نيز از آن حضرت است: «ما من احد قال في الحسين شعرا فبکي و آبکي به الا اوجب الله له الجنة و غفر له » (7) امام رضا «ع » نيز به دعبل توصيه مي کند که درباره حسين «ع » مرثيه بسرايد و بدين وسيله ائمه را ياري کند: «يا دعبل!ارث الحسين عليه السلام فانت ناصرنا و مادحنا ما دمت حيا فلاتقصر عن نصرنا ما استطعت » (8) .
اين تاکيدات، بوضوح نشان دهنده خط حمايتگرانه ائمه از شعر و مرثيه اي است که دراحياء حادثه کربلا و فضايل سيد الشهدا و مناقب و مظلوميتهاي او باشد.عالمان بزرگ شيعه نيز در تبعيت از روش و سيره ائمه، همين موضع و عمل را داشته اند. (9) روشن است که حرکت در چنين خطي، هميشه براي شاعران اهل بيت، مشکل داشته و اغلب، تحت تعقيب يا در زندان به سر مي بردند.اين خط مقدس، که انتقال فرهنگ شهادت را به آيندگان در برداشت، همچنان ادامه داشته است، تاکنون.به کمک مراثي، احساسها و عواطف برانگيخته مي شد و اشک، که زبان گوياي دل بود، پايبندي انسان متعهد را به خط حسيني و کربلايي تثبيت مي کرد.نکاتي را هم درباره اشعار مدح و مرثيه بايد مراعات کرد:
1-محتواي اشعار، بايد از متانت، دقت، اعتبار و استناد برخوردار باشد و از حرفهاي سست و بي مدرک، يا دروغ و جعليات و مطالب ضعيف و احيانا وهن آميز نسبت به معصومين، بشدت بايد پرهيز کرد.
2-از آنجا که شعر مدح و مرثيه، عامل انتقال فرهنگ است، بايد سطح آن بالا وارزشمند و عميق باشد تا به جامعه اسلامي و هواداران ائمه، بينش و بصيرت وعمق در فهم و فکر بدهد.
3-اشعار مراثي و مدايح، در عين حال که بايد استوار و محکم باشد، نبايد چنان مغلق و پيچيده شود که براي شنوندگان و خوانندگان، گويايي و رسايي خود رااز دست بدهد و نتواند با عامه خلق، ارتباط برقرار کند.
4-به بهانه ديني و مذهبي بودن شعر مدح و مرثيه، نبايد اجازه داد که شعرهاي ضعيف و سست و فاقد قوت ادبي و صلاحيت شعري رواج يابد.مدايح ومراثي، بايد در نهايت قوت شعري باشد، آنگونه که در آثار بزرگان پيش کسوت عصر ائمه و دوره هاي بعد، در مرثيه ديده مي شود.
5-شاعران مديحه سرا و مرثيه سرا، بايد با درک اهميت و والايي مکانت خويش، در حد مطلوب خلوص و تقوا و مناعت طبع و ثبات قدم و عقيده و عشق و ولاي به اهل بيت عصمت باشند و بدانند که شجره نامه آنان به کميت ها و دعبل ها مي رسد و اگر بخواهند مشمول دعاي ائمه «ع » باشند، بايد شايستگي فکري و خطي و عملي و اخلاقي آن را در خويش فراهم آورند.
6-شاعر اهل بيت، بايد هميشه با توجه به زمان و مکان و شرايط، رسالت اجتماعي و تعهد شيعي خود را به اثبات برساند و سروده هايش داراي «پيام » و «جهت » باشد.
7-خوب سرودن درباره ائمه «ع »، نياز به غناي فکري و معلومات عميق شاعردارد.بنابر اين شاعران مرثيه سرا بايد بشدت اهل مطالعه در متون و منابع باشن دو شور و شعور را در شعر خويش در آميزند و پخته، پر مطلب و مايه دار بسرايند. (10) .پاورقي(1) لغت نامه، دهخدا.
(2) لغت نامه، دهخدا.
(3) کتاب‏ «ادب الطف‏» در 10 جلد از جواد شبر، مجموعه‏اي است که به بررسي شعرا و اشعار قرن اول تا چهاردهم‏ پرداخته که پيرامون امام حسين‏ «ع‏» و حادثه عاشورا سروده‏اند.
(4) پيشواي صادق، ص 81.
(5) ادبيات و تعهد در اسلام، محمدرضا حکيمي، ص 274.
(6) وسائل الشيعه، ج 10، ص 467، بحار الانوار، ج 76، ص 291.
(7) رجال شيخ طوسي، ص 289.
(8) جامع احاديث الشيعه، ج 12، ص 567.درباره شعر دعبل، بويژه قصيده‏ «مدارس آيات‏» وي، ر.ک: الغدير، ج 2، ص 350.نيز براي آشنايي با زندگي شاعران برجسته‏اي چون کميت، دعبل، سيد حميري و... ر.ک: الغدير، ج 2، 3 و4.نمونه‏هايي از مرثيه‏هاي شاعران اهل بيت نيز در سفينة البحار، ج 1، ص 509، آمده است.همچنين در بحار الانوار، ج 45، ص 242، (باب ما قيل من المراثي فيه) و عوالم (امام حسين)، ص 543 تا 590.
(9) به بحث مستوفا و تحقيقي علامه اميني درباره شعر در تاريخ اسلام و ديدگاه پيامبر و ائمه‏ «ع‏» و علماي شيعه و جايگاه والاي شعراي متعهد شيعه نزد امامان و برخورد شايسته دين با شعر موضعدار، در «الغدير»، ج 2، ص 2 تا 24مراجعه کنيد.
(10) در اين زمينه ها، ر.ک «ستودگان و ستايشگران» و «مديحت پردازان»، حوزه هنري.مدخلهاي ارجاعي تعدادي از مدخلها نيز با فلش به مدخل ديگري ارجاع داده شده است، مانند:
خون خدا،ثارالله
باب الحوائج،عباس بن علي
پيروزي،فتح
دفن اجساد شهدا،بني اسد
که بايد مطلب را در عنوان دوم جستجو و مطالعه کرد.مدرس اصفهاني ميرزا يحيي مدرس اصفهاني بيدآبادي (1254 ق. 1310 ش.) مقدمات علمي را در بين النهرين و علوم ادبي، عقلي و نقلي را در اصفهان فراگرفت و در بيشتر آنها مرتبه اي بلند يافت ولي به سبب کناره گيري از مقام و اشتهار، شخصيت علمي و ادبي او چنان که بود، شناخته نگرديد. ديوان او حاوي مدايح و مراثي پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و ائمه معصومين عليهم السلام است.
مدرس اصفهاني از جمله شاعراني است که در مصيبت سيد و سالار شهيدان، امام حسين عليه السلام اشعار پرسوز و گدازي دارد. هم اکنون ترجيع بندي در مرثيه سيدالشهداء عليه السلام از او بجاي مانده است. مدرس اصفهاني در اين ترجيع بند به استقبال ترجيع بند محتشم کاشاني رفته و از او پيروي نموده است.مذري بن مشعل وي از روايتگران واقعه ي اندوهبار عاشوراست. برخورد «ابن زبير» با سالار شايستگان ميان حجر الاسود و باب کعبه، ديدار «فرزدق» با آن حضرت، رسيدن خبر شهادت «مسلم» در «ثعلبيه» به امام حسين عليه السلام، بوسيله ي «يحيي بن ابي حيه ي کلبي» و «عدي بن حرمله ي اسدي» روايت شده است. و اين شخص از کساني است که نداي ياري طلبي و دادخواهي حسين عليه السلام را شنيد و ياريش نکرد.مراحل نهضت عاشورا حماسه حسيني، تنها در روز عاشورا جلوه نکرد، بلکه از ماهها قبل و پس از مرگ معاويه آغاز شد و ماهها پس از عاشورا (بلکه سالها) ادامه يافت.در يک نگاه تاريخي، مراحل اين نهضت را اينگونه مي توان برشمرد:
1-امتناع امام حسين «ع » از بيعت با يزيد و به رسميت نشناختن حکومت وي.دراين مقطع، فراخواني امام از سوي والي مدينه، گفتگوهاي امام با والي و نيز با مروان قابل مطالعه است.
2-خروج از مدينه به سوي مکه به شکل هجرتي شبانه و مخفيانه، همراه اهل بيت «ع ».
3-اقامت چهار ماهه امام در مکه، همراه با سخنرانيها، ديدارها، تبليغات مؤثر و روشنگري اذهان مردم عليه يزيد و امويان و تبيين علت امتناع از بيعت و هدف از اين حرکت.
4-اعزام نماينده ويژه خود (مسلم بن عقيل) به کوفه، براي زمينه سازي نهضت و بيعت گرفتن از شيعيان هوادار، جهت تشکيل حکومت اسلامي، به دنبال دريافت نامه ها و طومارهاي مکرر از سوي کوفيان و سران شيعه و سرانجام قيام مسلم و شهادتش در کوفه و دگرگوني اوضاع شهر.
5-حرکت از مکه به سوي عراق و پيمودن منزلگاهها، برخوردهاي ميان راه، خطبه ها، توقفها، پيگري اخبار کوفه، ملاقات با حر.
6-رسيدن به سرزمين کربلا و قرار گرفتن در محاصره نيروهاي دشمن، پيش از رسيدن به کوفه در دوم محرم، تلاش چند روزه براي جلوگيري از درگيري و خونريزي.
7-شهادت امام حسين «ع » و فرزندان و بستگان و اصحابش در حماسه بزرگ روزعاشورا در حمله عمومي و در نبرد تن به تن با دشمن.
8-اسارت اهل بيت و بهره برداري تبليغي امام سجاد «ع » و حضرت زينب و عترت پيامبر از شهادت عاشوراييان و رساندن پيام شهادت به مردم، افشاگري اسرا در کوفه، شام و در طول اسارت، با ايراد خطبه ها و سخنان مختلف.
9-پس از بازگشت به مدينه، مجالس ياد و سوگواري، گريه ها و ندبه ها و رسوا شدن يزيديان و آغاز حرکتهاي ضد حکومت در شهرها و مناطق مختلف. مراحل ديگري از نهضت کربلا در سالهاي بعد اتفاق افتاد و قيامهاي توابين وديگران بر ضد حکومت اموي از آن جمله بود.در يک نگاه، همه نهضتهاي عدالتخواهانه و ظلم ستيز که در طول تاريخ و با الهام از شهادت امام حسين «ع » و حادثه عاشورا پديد آمده و خواهد آمد، از مراحل نهضت عاشورا در امتداد تاريخي آن به حساب مي آيد، چرا که آن قيام، تنها براي اعتراض به فسادحکومت اموي و يزيد نبود، بلکه درسي براي احياي آزادگي و شرف در همه زمانها بود.امروز نيز مبارزات عاشورايي مسلمانان متعهد بر ضد استکبار جهاني و طاغوتها، تداوم همان نهضت خونين است.مراسم و سنتها پيرامون حادثه عاشورا و عزاداري امام حسين «ع »، يک سري سنتها و مراسم ميان مردم معمول است که در طول سال و اغلب در دو ماه محرم و صفر و بويژه در دهه عاشورا عمل مي شود.آداب و سنن در مناطق مختلف جهان و حتي در شهرهاي مختلف ايران نيز متفاوت و متنوع است.برخي از مراسم، مثلا ويژه هند و پاکستان است، برخي خاص ايران، و بعضي مخصوص عراق و شام. (1) سنتهاي رايج، گاهي پشتوانه هاي ديني دارد ومتکي به روايات و مستند به فقه و حديث است، برخي هم از ابداعات و ساخته هاي مردم و تقليدهاي بي اساس است.بر شمردن همه آداب و مراسم مربوط به عاشورا و عزاداري، از حوصله اين مجموعه بيرون است.تنها به برخي از آنها اشاره مي شود:
عزاداري و گريه بر امام حسين «ع »، نوحه خواني و مرثيه خواني، تعزيه و شبيه خواني، سينه زني و زنجير زني و قمه زني، برپايي مجالس در تکيه ها، حسينيه ها، خانه ها و مساجد و تشکيل هيئتها در ايام محرم، نذر و احسان و صدقه و اطعام مردم براي سيد الشهدا، سقايي و چاي و آب و شربت دادن به مردم، ساختن حسينيه و تکيه، ترک بعضي کارهاي مباح در ايام عاشورا مثل: عروسي، ازدواج، آرايش، تميز کردن و جارو کردن خانه، پرداختن به کسب و کار و دوخت و دوز و خانه تکاني و...، ياد حسين هنگام نوشيدن آب، پوشيدن لباس سياه، سياهپوش کردن اماکن و گذرگاهها و مساجد و حسينيه ها، ماليدن گل برپيشاني و سر، پاشيدن کاه و خاشاک بر سر، راه انداختن دسته هاي عزاداري در خيابانها، برپايي مراسم شام غريبان، برگزاري مجالس مقتل خواني و زيارت عاشورا، نذر براي آوردن کودکان خردسال به ياد علي اصغر در دسته هاي عزاداري، طشت گرداني، تهيه و آذين بندي توقها و علامتها و نخلها، پختن آش نذري و سفره انداختن، زيارت رفتن، گراميداشت اربعين امام حسين «ع »، سر برهنه و پاي برهنه بودن در عزاي حسيني بويژه عاشورا و اربعين.پاورقي(1) ر.ک: سري جزوات مصور «عاشورا در سرزمين ها» از بي آزار شيرازي، ناشر: دفتر تبليغات اسلامي، درباره سنتهاي عزاداري در سرزمينهاي ايران، خاورميانه، اروپا، آفريقا، آمريکا و شبه قاره هند.مرة بن منقذ بن نعمان عبدي وي قاتل حضرت علي اکبر عليه السلام است.
در زمان قيام مختار، «مختار»، عبدالله بن کامل را با گروهي مأمور دستگيري «مرة بن منفذ»، که از طايفه قيس بود، فرستاد. مرة مردي زورمند و قوي بود. او قاتل علي اکبر، فرزند عزيز امام حسين عليه السلام در روز عاشورا بود، ابن کامل، با گروه مسلح، خانه ي «مره» را محاصره کرد. مره، هنگامي که احساس کرد راه فراري ندارد، نيزه اش را برداشت و روي اسبش پريد و به افراد «ابن کامل» حمله برد بلکه بتواند حلقه ي محاصره را بشکند و فرار کند، نيزه اي بر عبدالله شبامي، که از افراد ابن کامل بود زد و او را مجروح ساخت. ابن کامل او را تعقيب کرد و شمشيري بر دست راستش زد که آن را شکست اما قطع نشد. با دست چپ، از خود دفاع کرد و با چالاکي اسبش، توانست از محاصره نجات پيدا کند و با همان دست معيوبش فرار کرد و خود را به بصره رساند و به مصعب بن زبير پيوست و تا آخر عمر يک دستش بي جان و فلج بود.مرتضي عسكري يکي از نظريات اجتماعي که درباره ي عاشورا مطرح شده است نظريه ي علامه سيد مرتضي عسکري، از علماي معاصر شيعه است، که قيام عاشورا را با توجه به هدف تنبيه و بيدار سازي امت اسلامي مورد ارزيابي قرار مي دهد. وي بر اين اعتقاد است که شرايطي که در عصر امام حسين عليه السلام وجود داشت، اقدام براي قيام باانگيزه ي حکومت خواهي را محال مي نمود، زيرا يزيد وارث حکومتي اشرافي بود که در تمام عرصه ها، براي خود پايگاههاي مناسبي به دست آورده و از استحکام لازم برخوردار شده بود.
علامه عسکري بر اين اعتقاد است که امام عليه السلام با اين هدف دست به قيام زد. چرا که پايه هاي حکومت يزيد به اندازه اي مستحکم بود که به آساني نمي توانست آنها را براندازد. «امام حسين عليه السلام نمي خواست در کوفه حکومت تشکيل بدهد، زيرا اگر حکومت را به دست مي گرفت (به فرض ناممکن) نمي توانست اسلام را زنده کند، حتي نمي توانست لعن پدرش را که معاويه رواج داده بود بردارد و به ناچار، هم لعن پدر را و هم بدعتهاي ديگر را باقي بگذارد. از اين رو نمي خواست خودش حکومت را قبضه کند؛ ولي مردم را دعوت کرد بر ضد حکومت، قيام مسلحانه کنند و وضع موجود را تغيير دهند، ولي خود امام نمي خواست براي احياي اسلام، حکومت تشکيل دهد و قدرت خلافت را به دست گيرد و هرگز نه در سخني و نه در نامه اي اظهار نکرد که مي خواهم قدرت خلافت را به دست گيرم».
سيد مرتضي عسکري، دعوت کوفيان از امام عليه السلام را عامل اساسي در شکل گيري قيام عاشورا نمي داند؛ بلکه پاسخگويي و عزيمت امام به سوي کوفه را تنها اتمام حجت مي داند. «عزيمت امام به سوي کوفه از باب اتمام حجت بر آنان بود نه چيز ديگري وگرنه اگر سبب رفتن امام نامه هاي مردم عراق بود، در آن صورت پس از رسيدن خبر قتل مسلم و هاني بن عروه، پيش از آنکه حر به او برسد برمي گشت (ولي چنين نکرد) براي اينکه امام مي خواست اتمام حجت کند (هم بر مردم عراق و هم بر سايرين) چرا که خداوند فرموده است: لئلا يکون للناس علي الله حجة بعد الرسل... (لذا) امام براي اتمام حجت به عراق رفت نه به سبب قول بيعت فرزندان عقيل».مرتضي مطهري مرحوم شهيد استاد مطهري در سال 1298 ه.ش در شهر فريمان متولد شد. او پس از طي دوران طفوليت به مکتب خانه رفته و به فراگيري قرآن و ساير دروس ابتدايي پرداخت و پس از آشنايي با مقدمات زبان فارسي و علوم اسلامي در سن دوازده سالگي به مشهد مشرف شد و به ادامه ي تحصيل پرداخت و مدت پنج سال از عمر علمي خود را در آنجا گذرانيد.
شهيد مطهري وقتي تنها 18 بهار از عمرش مي گذشت به حوزه علميه ي قم مشرف شد و در حدود 15 سال، در آن حوزه ي پرفيض اقامت نمود از بدو ورود در کلاس هاي درس امام (ره) شرکت جست. خود در اين باره مي گويد: «بدون هيچ اغراق و مبالغه اي اين درس مرا آنچنان به وجد مي آورد که خود را شديدا تحت تأثير آن مي يافتم... و در درس هاي ديگري که در طي دوازده سال از آن استاد الهي فراگرفتم، شخصيت من شکل گرفت و خود را مديون او دانسته و مي دانم. به راستي که او «روح قدسي الهي بود».
شهيد مطهري در کنار تحصيل علوم، هيچوقت از مبارزه با نفس غافل نماند و همزمان با تعالي علمي به تعالي روحي هم همت مي گماشت. مرحوم مطهري، در رشته هاي علمي فلسفه و اخلاق و فقه و اصول و مسايل اجتماعي تبحر خاصي پيدا کرد و البته در اين زمينه از اساتيد برجسته اي هم استفاده کرد که برخي از آنان عبارت اند از: آيت الله امام خميني (ره) استاد اخلاق، فلسفه ي ملاصدرا و عرفان آيت الله علامه طباطبايي استاد فلسفه (اسفار) و تفسير قرآن، مرحوم استاد آيت الله العظمي بروجردي استاد فقه و اصول، مرحوم ميرزا مهدي آشتياني استاد فلسفه، مرحوم آيت الله سيد محمد حجت استاد اصول و...
شهيد مطهري، پس از کسب مدارج علمي بالا در سال 1331 به تهران مهاجرت کرد و تا پايان عمر در اين شهر به تدريس و سخنراني هاي عالمانه پرداخت و عمده ي آثار خود را به مرحله انتشار درآورد.
امام خميني (ره) پس از شهادت استاد مطهري درباره ي شخصيت اين فرزانه ي عالي مقام فرمود:
«اينجانب به اسلام و اولياي عظيم الشأن و ملت اسلام و خصوص ملت مبارز ايران، ضايعه ي اسف انگيز شهيد بزرگوار و متفکر و فيلسوف و فقيه عالي مقام مرحوم آقاي حاج شيخ مرتضي مطهري قدس سره را تسليت و تبريک عرض مي کنم. تسليت در شهادت شخصيتي که عمر شريف و ارزنده خود را در راه اهداف مقدس اسلام صرف کرده و با کجرويها و انحرافات مبارزه ي سرسختانه کرده. تسليت در شهادت مردي که در اسلام شناسي و فنون مختلفه اسلام و قرآن کريم کم نظير بوده. من فرزند بسيار عزيزي را از دست داده ام و در سوگ او نشستم که از شخصيتهايي بوده که حاصل عمرم محسوب مي شد. در اسلام عزيز بسا شهادت اين فرزند برومند و عالم جاودان ثلمه اي وارد شد که هيچ چيز جايگزين آن نيست. و تبريک از داشتن اين شخصيتهاي فداکار که در زندگي و پس از آن با جلوه خود نور افشاني کرده و مي کنند. من در تربيت چنين فرزنداني که با شعاع فروزان خود مردگان را حيات مي بخشند و به ظلمتها نور مي افشانند، به اسلام بزرگ، مربي انسانها و به امت اسلامي تبريک عرض مي کنم. من اگر چه فرزند عزيزي که پاره ي تنم بود از دست دادم لکن مفتخرم که چنين فرزندان فداکاري در اسلام وجود داشت و دارد. «مطهري» که در طهارت روح و قوت ايمان و قدرت بيان کم نظير بود، رفت و ملأ اعلي پيوست، لکن بدخواهان بدانند که با رفتن او شخصيت اسلامي و علمي و فلسفي اش نمي رود».
استاد مرتضي مطهري نظر خود راجع به واقعه ي عاشورا را اينگونه بيان مي کند:
«حادثه ي تاريخي عاشورا از يک طرف علل و انگيزه هايي دارد و از طرف ديگر هدفها و منظورهاي عالي، ما مسلمانان، ما شيعيان حسين بن علي اين حادثه را تحريف کرديم همانطور که معاوية بن ابوسفيان جمله ي پيغمبر درباره ي عمار (تقتلک الفئة الباغية) را تحريف کرد. يعني حسين عليه السلام در نهضت خود انگيزه اي داشت، ما چيز ديگري براي آن تراشيديم! حسين يک هدف و منظور خاصي داشت، ما يک هدف و منظور ديگري براي او تراشيديم.
اباعبدالله (ع) نهضتي فوق العاده باعظمت و مقدس کرده است. تمام شرايط تقدس يک نهضت، در اباعبدالله هست که نظيرش در دنيا وجود ندارد. آن شرايط چيست؟ اولين شرط يک نهضت مقدس اين است که منظور و هدف آن، شخصي و فردي نباشد، بلکه کلي، نوعي و انساني باشد.
شرط دوم براي اينکه قيامي مقدس باشد، اين است که آن قيام با يک بينش و درک و بصيرت قوي توأم باشد.
نهضت حسيني چنين نهضتي است. امروز ما درست مي فهميم يزيد يعني چه؟ حکومت يزيد يعني چه؟ معاويه چه کرد؟ نقشه ي امويها چه بود؟ ولي صدي نود و نه ملت مسلمان در آن روز درک نمي کردند، مخصوصا با نبودن وسايل اطلاعاتي که امروزه هست و در گذشته نبوده است. مردم مدينه درک نمي کردند، روزي فهميدند يزيد چه کسي است و خلافت يزيد يعني چه که حسين بن علي کشته شده بود، بعد تکان خوردند که چرا حسين بن علي کشته شد؟! يک هيئت از اکابر مردم مدينه را که در رأسشان مردي به نام عبدالله بن حنظله غسيل الملائکه بود، به شام فرستادند. وقتي فاصله ي ميان مدينه و شام را طي کردند و به دربار يزيد رفتند و مدتي در آنجا ماندند، تازه فهميدند قضيه از چه قرار است. هنگامي که به مدينه برگشتند، از آنها پرسيدند چه ديديد؟ گفتند همين قدر ما به شما بگوييم که در مدتي که در شام بوديم، مي گفتيم خدا نکند که از آسمان بر سر ما سنگ ببارد! گفتند چه خبر بود؟ گفتند ما با خليفه اي روبرو شديم که علنا شراب مي خورد، قمار مي کرد، سگ بازي و يوزبازي مي کرد، حتي با محارم خود هم زنا مي کرد!!!
(ما) در جريان نهضت عاشورا، دو تحريف معنوي بسيار عجيب و ماهرانه کرديم (نمي دانم بگويم ماهرانه يا جاهلانه) يک جا گفتيم حسين بن علي قيام کرد تا کشته شود، براي اينکه کفاره ي گناهان امت باشد! حال اگر بپرسند اين حرف در کجاست؟ آيا خود امام حسين عليه السلام چنين چيزي گفت؟ پيغمبر گفت؟ ما مي گوييم به اين حرفها چکار داريد؟ امام حسين کشته شد براي اينکه گناهان ما بخشيده شود! نمي دانيم که ما اين فکر را از دنياي مسيحيت گرفته ايم يا نه؟ ملت مسلمان ندانسته خيلي چيزها را از دنياي مسيحيت بر ضد اسلام گرفته است.
يکي از اصول معتقدات مسيحيت مسئله ي به صليب کشيدن مسيح است براي اينکه فادي باشد. الفادي لقب مسيح است. از نظر مسيحيت اين جزء متن مسيحيت است که عيسي به دار رفت تا کفاره ي گناهان امت باشد! يعني گناهان خودشان را به حساب عيسي مي گذارند! فکر نکرديم که اين، حرف دنياي مسيحيت است، با روح اسلام سازگار نيست، با سخن حسين عليه السلام سازگار نيست. به خدا قسم تهمت به اباعبدالله است.
تحريف معنوي دومي که از نظر تفسير و توجيه حادثه ي کربلا رخ داده، اين است که مي گويند: مي دانيد چرا امام حسين نهضت کرد و کشته شد؟ مي گوييم چرا؟ مي گويند يک دستور خصوصي فقط براي او بود. به او گفتند برو و خودت را به کشتن بده. پس به ما و شما ارتباط پيدا نمي کند، يعني قابل پيروي نيست! به دستورات اسلام که دستورات کلي و عمومي است، مربوط نيست. تفاوت سخن امام با سخن ما چقدر است؟ اما حسين فرياد کشيده که علل و انگيزه ي قيام من مسايلي است که منطبق بر اصول کلي اسلام است.
احتياجي به دستور خصوصي نيست. آخر دستور خصوصي را در جايي مي گويند که دستورهاي عمومي وافي نباشد. امام حسين در کمال صراحت فرمود: اسلام ديني است که به هيچ مؤمني (حتي نفرمود به امام) اجازه
نمي دهد که در مقابل ظلم، ستم، مفاسد و گناه بي تفاوت بماند. امام حسين مکتب بوجود آورد ولي مکتب عملي اسلامي، مکتب او همان مکتب اسلام است. مکتب اسلام بيان کرد، حسين عمل کرد. ما اين حادثه را از مکتب بودن خارج کرديم، وقتي از مکتب بودن خارج شد، ديگر قابل پيروي نيست، وقتي که قابل پيروي نبود، پس ديگر نمي شود از حسين استفاده کرد، يعني از حادثه ي کربلا نمي توان استفاده کرد. از اينجا ما حادثه را از نظر اثر مفيد داشتن، عقيم کرديم. آيا خيانتي از اين بالاتر هم در دنيا وجود دارد؟ اين است که عرض کردم تحريف معنوي که در حادثه ي عاشورا صورت گرفته است از تحريف لفظي آن صد درجه خطرناکتر است.»
استاد مطهري درباره تأثير و عدم تأثير قيام حسيني مي گويد:
«چه کسي گفته حسين بن علي نفله شده است؟ خون حسين بن علي هدر رفت؟ اگر در دنيا کسي را پيدا کنيد که نگذاشت يک قطره از خونش هدر برود، حسين بن علي است. اگر در دنيا کسي را پيدا کنيد که نگذاشت يک ذره از شخصيتش هدر برود، حسين بن علي است. او براي قطره قطره ي خونش آنچنان ارزش قايل شد که نمي توان آن را توصيف کرد. اگر ثروتهاي دنيا را که براي او مصرف مي شود تا دامنه ي قيامت حساب کنيم، براي هر قطره ي خونش ميلياردها ميليارد تومان بشر پول خرج کرده است. آدمي که کشته شدنش سبب شد که نام او پايه ي کاخ ستمکاران را براي هميشه بلرزاند، نفله شد؟! خونش هدر رفت؟! ما غصه بخوريم براي اينکه حسين بن علي نفله شد؟
زنده کردن نام و نهضت او براي اين است که پرتوي از روح حسين بن علي بر روح ما و شما بتابد.
اگر ذره اي از همت او، ذره اي از غيرت او، ذره اي از حريت او، ذره اي از ايمان او، ذره اي از تقواي او، ذره اي از توحيد او در ما بتابد و چنين اشکي از چشم ما جاري شود، آن اشک بي نهايت قيمت دارد.
اگر شهادت حسين بن علي صرفا يک جريان حزن آور مي بود، اگر صرفا يک مصيبت مي بود، اگر صرفا اين مي بود که خوني به ناحق ريخته شده است و به تعبير ديگر صرفا نفله شدن يک شخصيت مي بود ولو شخصيت بسيار بزرگي، هرگز چنين آثاري را به دنبال خود نمي آورد. شهادت حسين بن علي، از آن جهت اين آثار را به دنبال خود آورد که نهضت او يک حماسه ي بزرگ اسلامي و الهي بود.
امام حسين عليه السلام با حرکات قهرمانانه ي خود روح مردم مسلمان را زنده کرد، احساسات بردگي و اسارتي را که از اواخر زمان عثمان و تمام دوره ي معاويه بر روح جامعه ي اسلامي حکمفرما بود، تضعيف کرد و ترس را ريخت، احساس عبوديت را زايل کرد. و به عبارت ديگر به اجتماع اسلامي شخصيت داد. او بر روي نقطه اي در اجتماع انگشت گذاشت که بعدا اجتماع در خودش احساس شخصيت کرد.
حسين بن علي درس غيرت به مردم داد، درس تحمل و بردباري به مردم داد، درس تحمل شدايد و سختيها به مردم داد. اينها براي ملت مسلمان درسهاي بسيار بزرگي بود. پس اينکه مي گويند حسين بن علي چه کرد و چطور شد که دين اسلام زنده شد، جوابش همين است که حسين بن علي روح تازه دميد، خونها را به جوش آورد، غيرتها را تحريک کرد، عشق و ايده آل به مردم داد، حس استغناء در مردم به وجود آورد، درس صبر و تحمل و بردباري و مقاومت و ايستادگي در مقابل شدائد به مردم داد، ترس را ريخت، همان مردمي که تا آن مقدار مي ترسيدند، تبديل به يک عده مردم شجاع و دلاور شدند.
در حماسه ي حسيني آن کسي که بيش از همه درس صبر و تحمل و حماسه را آموخت و بيش از همه اين پرتو حسيني بر روح مقدس او تابيد، خواهر بزرگوارش زينب سلام الله عليها بود. زينب با آن عظمتي که از اول داشته است و آن عظمت را در دامن زهرا عليهاالسلام و از تربيت علي عليه السلام بدست آورده بود، در عين حال زينب بعد از کربلا، با زينب قبل از کربلا متفاوت است، يعني زينب بعد از کربلا يک شخصيت و عظمت بيشتري دارد.»
درجايي ديگر استاد مطهري يکي ديگر از ابعاد عاشورا را اينگونه توضيح مي دهد:
«حادثه ي عاشورا و تاريخچه ي کربلا دو صفحه دارد، يک صفحه ي سفيد و نوراني و يک صفحه ي تاريک، سياه و ظلماني که هر دو صفحه اش يا بي نظير است و يا کم نظير، صفحه ي سياه و تاريکش از آن نظر سياه و تاريک است که در آن فقط جنايت بي نظير يا کم نظير مي بينيم.
از اين نظر حادثه کربلا يک جنايت و يک تراژدي است، يک مصيبت است، يک رثاء است. اين صفحه را که نگاه مي کنيم، در آن، کشتن بيگناه مي بينيم، کشتن جوان مي بينيم، کشتن شيرخوار مي بينيم، اسب بر بدن مرده تاختن مي بينيم، آب ندادن به يک انسان مي بينيم، زن و بچه را شلاق زدن مي بينيم، اسير را بر شتر بي جهاز سوار کردن مي بينيم.
قهرمان حادثه در اين نگاه يزيد بن معاويه است، عبيدالله بن زياد است، عمر سعد است، شمر بن ذي الجوشن است، خولي است و يک عده ديگر. لذا وقتي که صفحه ي سياه اين تاريخ را مطالعه مي کنيم، فقط جنايت و رثاء بشريت را مي بينيم.
اين تاريخچه يک صفحه ي ديگر هم دارد که قهرمان آن صفحه، ديگر پسر معاويه نيست، پسر زياد نيست، پسر سعد نيست، شمر نيست. در آنجا، قهرمان حسين است. در آن صفحه، ديگر جنايت نيست، تراژدي نيست، بلکه حماسه است، افتخار و نورانيت است، تجلي حقيقت و انسانيت است، تجلي حق پرستي است. آن صفحه را که نگاه کنيم، مي گوئيم بشريت حق دارد به خودش ببالد.
آن صفحه، صفحه اي است که ملک اعتراض مي کند؛ بشر سرافکنده است و اين صفحه، صفحه اي است که بشريت به آن افتخار مي کند.»
«اينکه گفته اند رثاء حسين بن علي بايد هميشه زنده بماند، حقيقتي است و از خود پيغمبر گرفته اند و ائمه ي اطهار نيز به آن توصيه کرده اند. اين رثاء و مصيبت نبايد فراموش بشود، اين ذکري، اين يادآوري نبايد فراموش بشود و بايد
اشک مردم را هميشه بگيريد، اما در رثاي يک قهرمان. پس اول بايد قهرمان بودنش براي شما مشخص بشود و بعد در رثاي قهرمان بگرييد، وگرنه در رثاي يک آدم نفله شده ي بيچاره ي بي دست و پاي مظلوم که ديگر گريه ندارد، و گريه ي ملتي براي او معني ندارد. در رثاي قهرمان بگرييد براي اينکه پرتوي از روح قهرمان در روح شما پيدا شود و شما هم تا اندازه اي نسبت به حق و حقيقت غيرت پيدا کنيد، شما هم عدالتخواه بشويد، شما هم با ظلم و ظالم نبرد بکنيد، شما هم آزاديخواه باشيد، براي آزادي احترام قايل باشيد.»
استاد مطهري قيام عاشورا را يک قيام مقدس مي نامد و ويژگيهاي قيام مقدس را اين گونه توضيح مي دهد:
«حماسه ي مقدس مشخصاتي دارد، مشخصياتي که به موجب آنها ناپلئون و اسکندر نمي تواند حماسه ي مقدس باشند. حماسه ي مقدس آن کسي است که روحش براي خود موج نمي زند، براي نژاد خود موج نمي زند، براي قاره يا مملکت خود موج نمي زند، او اساسا چيزي را که نمي بيند شخص خود است. او فقط حق و حقيقت را مي بيند و اگر خيلي کوچکش بکنيم بايد بگوئيم بشريت را مي بيند.
دومين جهت تقدس اينگونه قيامها و نهضتها اين است که در شرايط خاصي که هيچکس گمان وقوع آن را نمي برد قرار گرفته اند، يعني يک مرتبه در يک فضاي بسيار بسيار تاريک و ظلماني يک شعله حرکت مي کند، شعله اي در يک ظلمت مطلق.
براي اينکه نهضتي مقدس باشد بايد تک باشد، فرد باشد. يعني چه؟ يعني برقي باشد که در يک ظلمت کامل بدرخشد، ندايي باشد در ميان سکوتها، حرکتي باشد در ميان سکونهاي مطلق، يعني در يک شرايطي که خفقان به طور کامل حکمفرماست،مردم قدرت حرف زدن ندارند، تاريکي مطلق، يأس مطلق، نااميدي مطلق، سکوت مطلق، سکون مطلق است، يک مرتبه يک مرد پيدا مي شود و سکوت را مي شکند، سکونها را از بين مي برد، حرکتي مي کند، برقي مي شود و در ميان ظلمت مي درخشد.
سومين جهت تقدس نهضت حسيني اين است که در آن يک رشد و بينش نيرومند وجود دارد. يعني اين قيام و حماسه از آن جهت مقدس است که قيام کننده چيزي را مي بيند که ديگران نمي بينند، همان مثل معروف؛ آنچه را که ديگران در آينه نمي بينند او در خشت خام مي بيند. اثر کار خودش را مي بيند، منطقي دارد مافوق منطق افراد عادي، مافوق منطق عقلايي که در اجتماع هستند.»
استاد مطهري ضمن بيان برداشتهاي گوناگون افراد از عاشورا کليت قيام حسيني را بدين شکل ترسيم مي کند:
«برداشت امثال «دعبل خزاعي» از نهضت اباعبدالله، به تناسب زمان، فقط جنبه هاي پرخاشگري آن است. برداشت «محتشم کاشاني» جنبه هاي تأثرآميز، رقت آور و گريه آور آن است. برداشت «عمان ساماني» يا صفي عليشاه از اين نهضت، برداشتهاي عرفاني، عشق الهي، محبت الهي، و پاکبازي در راه حق است که اساسي ترين جنبه هاي قيام حسيني جنبه ي پاکبازي او در راه حق است. همه ي اين برداشتها درست است ولي به عنوان يکي از جنبه ها. او که از جنبه ي حماسي گفته، او که از جنبه ي اخلاقي گفته است، او که از جنبه ي پند و اندرز گفته است، همه درست گفته اند، ولي برداشت هر يک، از يک جنبه و عضو اين نهضت است نه از تمام اندام آن. وقتي بخواهيم به جامعيت اسلام نظر بيفکنيم بايد نگاهي هم به نهضت حسيني بکنيم. مي بينيم امام حسين عليه السلام، کليات اسلام را عملا در کربلا به مرحله ي عمل آورده، مجسم کرده است ولي تجسم زنده و جاندار حقيقي و واقعي، نه تجسم بي روح. انسان وقتي در حادثه ي کربلا تأمل مي کند، اموري را مي بيند که دچار حيرت مي شود و مي گويد اينها نمي تواند تصادفي باشد، و سر اينکه ائمه ي اطهار، اينهمه به زنده نگه داشتن و احياي اين خاطره توصيه و تأکيد کرده و نگذاشته اند حادثه ي کربلا فراموش شود، اين است که اين حادثه، يک اسلام مجسم است، نگذاريد اين اسلام مجسم فراموش شود.
ما در حادثه ي کربلا به جريان عجيبي برخورد مي کنيم و آن اينکه مي بينيم در اين حادثه، مرد نقش دارد، زن نقش دارد، پير و جوان نقش دارند. سفيد و سپاه نقش دارند، عرب و غير عرب نقش دارند، طبقات و جنبه هاي مختلف نقش دارند. گويي اساسا در قضا و قدر الهي مقدر شده است که در اين حادثه، نقشهاي مختلف از طرف طبقات مختلف ايفا بشود، يعني اسلام نشان داده بشود.»مرثيه مدايح، جمع مدح و مديحه است، و مراثي، جمع مرثيه. «مدح »: ستايش، ثناي به صفات نيک، توصيف به نيکخويي، مدحت. (1) «مرثيه »: مرده ستايي، عزاداري، شرح محامد و اوصاف مرده، چکامه اي که در عزاي از دست رفته اي سرايند، در عزاي کسي شعرسرودن، گريستن بر مرده و بر شمردن و ذکر محاسن وي، سوگواري، روضه، مراسم عزايي که به ياد شهيدان راه دين و بخصوص در ايام محرم و به ياد واقعه کربلا بر پا کنند، اشعاري که در ذکر مصائب و شرح شهادت پيشوايان دين و بخصوص شهيدان کربلا سرايند و خوانند. (2) .
از جمله برنامه هايي که از سوي امامان معصوم مورد تشويق قرار گرفته تا از اين طريق، خاطره رشادتها و مظلوميتهاي شهداي کربلا و فرهنگ عاشورا زنده بماند، سرودن مدح و مرثيه است.قالب شعر، به لحاظ برخورداري از وزن و آهنگ و بعد عاطفي، مؤثرتر و ماندگارتر است.از اين رو بعنوان سلاحي مؤثر در دفاع از حق و ستايش راستي و راستان به کار گرفته شده است.در تاريخ شيعه، شاعراني برجسته همچون: فرزدق، عوف بن عبدالله، کميت، عبدالله بن کثير، دعبل، سيد حميري و... با زيباترين وجهي مفاخر و فضايل اهل بيت را ترسيم کرده و با سوزناکترين صورت، براي شهداي کربلا مرثيه سروده اند و مجموعه هاي معتبري نيز از اشعار شاعران شيعي گرد آمده است. (3) به بيان آيت الله خامنه اي: «با توجه به پايگاه بلند «شعر مسلکي » در قرنهاي اول و دوم هجري و ياد آوري اين نکته که شاعر متعهد به يک مسلک، برجسته ترين و مؤثرترين نقش را در ترويج گرايشهاي مسلک خود و تبيين هدفها و شعارهاي آن به کار مي برده است، طبيعي مي نمايد که حساب ويژه اي براي اظهارات و سروده هاي شاعران وابسته به جناحهاي سياسي در نظر گرفته آيد...». (4) .
سروده هاي موضعدار شاعران مکتبي در مدح و مرثيه ائمه و اهل بيت، بطور ضمني خلفاي جور و مظالم حکام غاصب را هم مورد انتقاد قرار مي داد. «در شعر مذهبي، نظرکلي بر نشر مبادي دين بود و احياي حقايق ايمان و زنده کردن دلها و جانها و جاري ساختن خون حماسه و تعهد در رگها و پي ها.از اين رو شاعران بزرگ شيعه هميشه براي حکومتهاي فاسد، خطري بزرگ محسوب مي شدند زيرا آنان در خلال مدح آل محمد «ص » حقايق دين و صفات لازم حاکم ديني را ياد مي کردند و با ذکر صفات اسلامي امامان و مقايسه و تحقير زمامداران، دلها را به حق و حکومت حق توجه مي دادند.» (5) اين شيوه و راه، برگرفته و الهام يافته از رهنمودهاي خود امامان بود که با سخن و عمل، با صراحت و کنايه، مدافع شاعران متعهد و مرثيه سرايان متقي و حق شعار بودند.در اين زمينه، حديث بسيار است، بويژه تاکيد ائمه نسبت به سرودن مرثيه درباره حسين «ع » باانگيزه «ذکر» و احياء ياد و گرياندن بر آن مصيبتها بيش از ديگر محورهاست.امام صادق «ع » فرمود: «من قال فينا بيت شعر بني الله له بيتا في الجنة » (6) هر کس که يک بيت شعر درباره ما بگويد، خداوند براي او خانه اي در بهشت بنا مي کند.نيز از آن حضرت است: «ما من احد قال في الحسين شعرا فبکي و آبکي به الا اوجب الله له الجنة و غفر له » (7) امام رضا «ع » نيز به دعبل توصيه مي کند که درباره حسين «ع » مرثيه بسرايد و بدين وسيله ائمه را ياري کند: «يا دعبل!ارث الحسين عليه السلام فانت ناصرنا و مادحنا ما دمت حيا فلاتقصر عن نصرنا ما استطعت » (8) .
اين تاکيدات، بوضوح نشان دهنده خط حمايتگرانه ائمه از شعر و مرثيه اي است که دراحياء حادثه کربلا و فضايل سيد الشهدا و مناقب و مظلوميتهاي او باشد.عالمان بزرگ شيعه نيز در تبعيت از روش و سيره ائمه، همين موضع و عمل را داشته اند. (9) روشن است که حرکت در چنين خطي، هميشه براي شاعران اهل بيت، مشکل داشته و اغلب، تحت تعقيب يا در زندان به سر مي بردند.اين خط مقدس، که انتقال فرهنگ شهادت را به آيندگان در برداشت، همچنان ادامه داشته است، تاکنون.به کمک مراثي، احساسها و عواطف برانگيخته مي شد و اشک، که زبان گوياي دل بود، پايبندي انسان متعهد را به خط حسيني و کربلايي تثبيت مي کرد.نکاتي را هم درباره اشعار مدح و مرثيه بايد مراعات کرد:
1-محتواي اشعار، بايد از متانت، دقت، اعتبار و استناد برخوردار باشد و از حرفهاي سست و بي مدرک، يا دروغ و جعليات و مطالب ضعيف و احيانا وهن آميز نسبت به معصومين، بشدت بايد پرهيز کرد.
2-از آنجا که شعر مدح و مرثيه، عامل انتقال فرهنگ است، بايد سطح آن بالا وارزشمند و عميق باشد تا به جامعه اسلامي و هواداران ائمه، بينش و بصيرت وعمق در فهم و فکر بدهد.
3-اشعار مراثي و مدايح، در عين حال که بايد استوار و محکم باشد، نبايد چنان مغلق و پيچيده شود که براي شنوندگان و خوانندگان، گويايي و رسايي خود رااز دست بدهد و نتواند با عامه خلق، ارتباط برقرار کند.
4-به بهانه ديني و مذهبي بودن شعر مدح و مرثيه، نبايد اجازه داد که شعرهاي ضعيف و سست و فاقد قوت ادبي و صلاحيت شعري رواج يابد.مدايح ومراثي، بايد در نهايت قوت شعري باشد، آنگونه که در آثار بزرگان پيش کسوت عصر ائمه و دوره هاي بعد، در مرثيه ديده مي شود.
5-شاعران مديحه سرا و مرثيه سرا، بايد با درک اهميت و والايي مکانت خويش، در حد مطلوب خلوص و تقوا و مناعت طبع و ثبات قدم و عقيده و عشق و ولاي به اهل بيت عصمت باشند و بدانند که شجره نامه آنان به کميت ها و دعبل ها مي رسد و اگر بخواهند مشمول دعاي ائمه «ع » باشند، بايد شايستگي فکري و خطي و عملي و اخلاقي آن را در خويش فراهم آورند.
6-شاعر اهل بيت، بايد هميشه با توجه به زمان و مکان و شرايط، رسالت اجتماعي و تعهد شيعي خود را به اثبات برساند و سروده هايش داراي «پيام » و «جهت » باشد.
7-خوب سرودن درباره ائمه «ع »، نياز به غناي فکري و معلومات عميق شاعردارد.بنابر اين شاعران مرثيه سرا بايد بشدت اهل مطالعه در متون و منابع باشن دو شور و شعور را در شعر خويش در آميزند و پخته، پر مطلب و مايه دار بسرايند. (10) .
نوحه
بيان مصيبت، گريه کردن با آواز، آواز ماتم، شيون و زاري، مويه گري، زاري بر مرده، شعري که در ماتم و سوگواري با صوت حزين و ناله و زاري خوانند، اعم از سوگواري براي کسي که تازه مرده، يا براي امامان شيعه. (11) ترکيبات ديگر آن عبارت است از: نوحه آراستن، نوحه ساختن، نوحه سرودن، نوحه خواني.نوحه گري بر مرده، رسم جاهليت بوده است و کاري مکروه است، (12) مگر براي معصومين «ع » که نوحه و گريه بر آنان از شعائرمهم و از عوامل نشر فضيلتها و احياي ياد اسوه هاي کمال است و خود امامان بر سيد الشهدا «ع » مي گريستند و امر به نوحه خواني مي کردند.بر جعفر طيار و حمزه سيد الشهدا نوحه خواني شد.آنچه که از کراهت نوحه و ناپسند بودن شغل نوحه گري و زشت بودن اجرت نوحه گر در روايات ياد شده، ناظر به نوحه گريهاي جاهلي است که آميخته به باطل و گاهي حرام بود. (13) .
در فرهنگ عزاداري براي امام حسين، نوحه به نوعي خاص از شعر مرثيه مي گويند که در مجالس به صورت جمعي اجرا مي شود. «اشعار نوحه را براي سينه زدن مي ساختند، يکي نوحه مي خواند و ديگران به نوا و آهنگ و وزن اشعار نوحه خوان سينه مي زدند.ولي اشعار مرثيه را با آهنگ در مجالس سوگواري براي به گريه افکندن و اظهار تاسف شنوندگان بر قتل شهداي کربلا مي خواندند و عنوان روضه نداشت.»، (14) «... از معروفترين شعراي عصر قاجار که مرثيه و نوحه ساخته اند، مي توان يغماي جندقي و وصال شيرازي را نام برد». (15) .
اين شيوه در بين عربها هم متداول است و سبک مرثيه سرايي و نوحه خواني بر سالار شهيدان مخصوص است.با توجه به گستردگي اين مراسم و رواج آن در طول سال، حتي در سوگ امامان ديگر، ضرورت دارد که سروده هاي ناب و نوحه هاي صحيح و دور از تحريفها و دروغها پديد آيد و فرهنگ عاشورا در قالب نوحه نيز ترويج گردد و نوحه خوانان نيز، بيش از هدف قرار دادن گريه، نشر فضيلتهاي اهل بيت را هدف قرار دهند. (16) .
عزاداري
برپا داشتن مراسمي به ياد سيد الشهدا «ع » در ايام مختلف، بويژه دهه محرم و روز عاشورا.اين عمل، که زنده نگهداشتن هدف حسيني و فرهنگ عاشوراست، مورد تشويق بسيار اولياء دين است و خود معصومين، در راه اقامه عزاي حسيني، مي کوشيدند. (17) زيرا عزاداري، بصورت گريه، برپايي مجالس ذکر، سرودن مرثيه، گرياندن، نوحه خواني و... احياء خط ائمه و تبيين مظلوميت آنان است.امام باقر «ع » در زمينه برپايي عزا در خانه ها براي امام حسين «ع » مي فرمايد: «ثم ليندب الحسين و يبکيه و يامر من في داره بالبکاء عليه و يقيم عليه و يقيم في داره مصيبته باظهار الجزع عليه و يتلاقون بالبکاء بعضهم بعضا في البيوت و ليعز بعضهم بعضا بمصاب الحسين.» (18) (به کساني که روز عاشورا نمي توانند به زيارت آن حضرت بروند اينگونه دستور مي دهند) بر حسين «ع »، ندبه و عزاداري و گريه کند و به اهل خانه خود دستور دهد که بر او بگريند و در خانه اش با اظهار گريه و ناله بر حسين «ع »، مراسم عزاداري برپا کنند و يکديگر را با گريه و تعزيت و تسليت گويي در سوگ حسين عليه السلام در خانه هايشان ملاقات کنند.
سنت عزاداري، با برخورداري از عشق و محبتي که از امام حسين «ع » در دلها بوده و هست، تبديل به يک برنامه گسترده و مردمي و مقدس شده است و هرگز سستي و خاموشي ندارد و به برکت آن، اقشار بسياري با امام حسين «ع » و دين و فرهنگ عاشورا آشنا مي شوند.فراز و نشيبهاي زيادي بر سوگواري بر خامس آل عبا گذشته است و هر گاه که شيعيان، قدرت و حکومتي يافته اند، در ترويج و توسعه آن کوشيده اند. «در زمان پادشاهي آل بويه، در دهه اول محرم، شيعيان به عزاداري حضرت سيد الشهدا قيام نمودند... معز الدوله، اولين کسي است که فرمان داد که مردم بغداد در دهه اول محرم، سياه بپوشند و بازارها را سياهپوش کنند و به مراسم تعزيه داري حضرت سيد الشهدا قيام نمايند.بستن دکانها و منع طباخي و تعطيل عمومي در روز عاشورا از طرف معزالدوله ديلمي در شهر بغداد به عمل آمد و تا اوايل سلطنت سلسله سلجوقي در آن شهر معمول بود.اين مراسم تا انقراض دولت ديالمه در تمام کشورهاي اسلامي قلمرو آنها مرسوم و برقرار بوده است.» (19) .
رمز جاودانگي نهضت حسيني نيز همين احيا و زنده نگهداشتن و تعظيم شعائر بوده است.امام خميني «قدس سره » فرمود: «الان هزار و چهار صد سال است که با اين منبرها، با اين روضه ها و با اين مصيبتها و با اين سينه زنيها، ما را حفظ کرده اند، تا حالا آورده اند اسلام را... هر مکتبي تا پايش سينه زن نباشد، تا پايش گريه کن نباشد، تا پايش سر و سينه زن نباشد، حفظ نمي شود... ما بايد براي يک شهيدي که از دستمان مي رود، علم بپا کنيم، نوحه خواني کنيم، گريه کنيم، فرياد کنيم...». (20) برپايي عزا براي سيد الشهدا، نوعي اعتراض به ظالمان و حمايت از مظلوم است.اشک ريختن در سوگ ابا عبدالله «ع »، عامل تقويت حس عدالتخواهي و انتقامجويي از ستمگران و زمينه سازي براي تجمع نيروهاي پيرو حسين «ع » در خط دفاع از حق است.عزاداري براي شهيد، انتقال فرهنگ «شهادت » به نسلهاي آينده است.به تعبير شهيد مطهري: «در شرايط خشن يزيدي، در حزب حسينيها شرکت کردن و تظاهر به گريه کردن بر شهدا، نوعي اعلام وابسته بودن به گروه اهل حق و اعلان جنگ با گروه باطل و در حقيقت، نوعي از خود گذشتگي است.اينجاست که عزاداري حسين بن علي «ع » يک حرکت است، يک موج است، يک مبارزه اجتماعي است.» (21) عزاداري، سبب مي شود که شور و عاطفه، از شعور و شناخت برخوردار گردد و ايمان را در ذهن جامعه هوادار، زنده نگهدارد و «مکتب عاشورا» بعنوان يک فکر سازنده و حادثه الهام بخش، همواره تاثير خود را حفظ کند.عزاداري، احياء خط خون و شهادت و رساندن صداي مظلوميت آل علي به گوش تاريخ است.عزاداران حسيني، پروانگاني شيفته نورند که شمع محفل آراي خويش را يافته، از شعله شمع، پيراهن عشق پوشيده اند و آماده جان باختن و پر سوختن و فدا شدن اند.نقش عزاداري در حفظ فرهنگ عاشورا مهم است.عميقترين پيوندها را از طريق آميختگي عقل و عشق و برهان و عاطفه که در کربلا تجسم يافته است، انتقال مي دهد.هم بر مظلوميت امام گريه مي شود و هم در سايه آن هدف امام حسين از نهضت و حرکت، شناخته مي شود.روضه هاي خانگي و دسته هاي عزاداري و هيئتهاي زنجير زني، پوشيدن لباس مشکي و پرچم به دست گرفتن و شربت و آب دادن و تلاش در بر پايي مجالس و نوحه خواني و سينه زني و... هر يک به نوعي سربازگيري جبهه حسيني است و اين پيوند قلبي را عمق و غنا مي بخشد.پاورقي(1) لغت نامه، دهخدا.
(2) لغت نامه، دهخدا.
(3) کتاب‏ «ادب الطف‏» در 10 جلد از جواد شبر، مجموعه‏اي است که به بررسي شعرا و اشعار قرن اول تا چهاردهم‏ پرداخته که پيرامون امام حسين‏ «ع‏» و حادثه عاشورا سروده‏اند.
(4) پيشواي صادق، ص 81.
(5) ادبيات و تعهد در اسلام، محمدرضا حکيمي، ص 274.
(6) وسائل الشيعه، ج 10، ص 467، بحار الانوار، ج 76، ص 291.
(7) رجال شيخ طوسي، ص 289.
(8) جامع احاديث الشيعه، ج 12، ص 567.درباره شعر دعبل، بويژه قصيده‏ «مدارس آيات‏» وي، ر. ک: الغدير، ج 2، ص 350.نيز براي آشنايي با زندگي شاعران برجسته‏اي چون کميت، دعبل، سيد حميري و... ر.ک: الغدير، ج 2، 3 و4.نمونه‏هايي از مرثيه‏هاي شاعران اهل بيت نيز در سفينة البحار، ج 1، ص 509، آمده است.همچنين در بحار الانوار، ج 45، ص 242، (باب ما قيل من المراثي فيه) و عوالم (امام حسين)، ص 543 تا 590.
(9) به بحث مستوفا و تحقيقي علامه اميني درباره شعر در تاريخ اسلام و ديدگاه پيامبر و ائمه‏ «ع‏» و علماي شيعه و جايگاه والاي شعراي متعهد شيعه نزد امامان و برخورد شايسته دين با شعر موضعدار، در «الغدير»، ج 2، ص 2 تا 24مراجعه کنيد.
(10) در اين زمينه ها، ر.ک «ستودگان و ستايشگران» و «مديحت پردازان»، حوزه هنري.
(11) لغت‏نامه، دهخدا.
(12) بحار الانوار، ج 79، ص 88.
(13) به روايات مربوط به تعزيه و ماتم و نوحه در بحار الانوار، ج 79، ص 71 تا 113 مراجعه کنيد.
(14) موسيقي مذهبي ايران، ص 7.
(15) همان، ص 29.
(16) نگرشي به مرثيه سرايي در ايران، عبد الرضا افسري، بررسي گسترده‏اي از سابقه اين کار در ايران و انواع مرثيه‏سراييها دارد.
(17) تاريخچه عزاداري حسيني، ترجمه‏ «تاريخ النياحة علي الامام الشهيد» از سيد صالح الشهرستاني.
(18) کامل الزيارات، ص 175.کتاب‏ «زفرات الثقلين في ماتم الحسين‏»، محمد باقر محمودي، چند جلد، به مساله گريه‏ کردن اولياء خدا بر آن حضرت پرداخته و نيز مجموعه‏اي از مرثيه‏ها در سوگ سيد الشهدا «ع‏» را آورده است.
(19) موسيقي مذهبي ايران، حسن مشحون، ص 4.
(20) صحيفه نور، ج 8، ص 69 و 70.
(21) نهضتهاي اسلامي صد ساله اخير، شهيد مرتضي مطهري، ص 89.مرثيه جن از ابعاد غير مادي و غير بشري شهادت امام حسين «ع »، گريه و نوحه و مرثيه خواني فرشتگان و اجنه بر آن حضرت است.رواياتي در اين باره نقل شده و کساني هم مدعي بوده اند که شعرها و نوحه هاي جن را به ياد عاشورا شنيده و گريسته اند، همچون مسور بن مخرمه. (1) نوحه هايي از قبيل اين که:
ايها القاتلون جهلا حسينا          ابشروا بالعذاب و التنکيل
يا اين شعر:
ايا عين جودي و لا تجمدي        و جودي علي الهالک السيد
فبالطف امسي صريعا فقد        رزئنا الغداة بامر بدي
و امثال اينگونه مراثي که در کتب مقتل و روايات آمده است. (2) شهيد مطهري در اين باره مي گويد: «در «قمقام زخار»، قسمت زيادي از مراثي جني ها را بصورت شعر نقل کرده است.بعيد نيست که اين اشعار سراسر انتقاد و حنين و تحريک احساسات، از طرف علاقه مندان و شيعيان سروده مي شده است و چون از طرف حکومت وقت، تحت تعقيب قرار مي گرفتند، لذا اشعاري که مي سرودند به نام جني منتشر مي کردند که هم پي گم کرده باشند و هم مردم بهتر حفظ مي کردند.» (3) البته شعرهاي مرثيه از قول جن، غير از گريه وعزاداري ملائک و انبيا و کروبيان در عزاي حسيني است که رواياتش متفاوت است.
در بارگاه قدس که جاي ملال نيست           سرهاي قدسيان همه بر زانوي غم است
جن و ملک بر آدميان نوحه مي کنند          گويا عزاي اشرف اولاد آدم است (4) .پاورقي(1) عوالم (امام حسين)، ص 486.
(2) از جمله در «بحار الانوار» ج 45، ص 233 (باب نوح الجن عليه)، سفينة البحار، ج 1، ص 190.
(3) حماسه حسيني، ج 3، ص 375.
(4) محتشم کاشاني.مرجانه وي کنيزي زناکار بود. عبيدالله بن زياد فرزند آن زن بدکاره بود. امام حسين عليه السلام روز عاشورا در يکي از خطبه هايش جمله «... الا و ان الدعي بن الدعي...» که اشاره به ناپاک زادگي ابن زياد و پدرش «زياد» است، قرائت فرمود و اين نکته را براي همگان خاطرنشان ساخت.مروان بن حكم از سران مخالف با اهل بيت «ع » و هوادار خط اموي و پسر عموي عثمان که در امور مالي و سياسي انحرافهاي فاحشي داشت و از محرکين بر ضد آل علي بود و سوء استفاده هاي بسياري از بيت المال در زمان عثمان داشت. (1) وي به زبان رسول خدا «ص » لعنت شده بود.علي «ع » هم روزي به او نگريست و فرمود: واي بر تو و واي بر امت محمد از دست تو و دودمانت، آنگاه که موي سرت سفيد شود.علي عليه السلام او را پرچمدار گمراهي مي دانست «يحمل راية ضلالة بعد ما يشيب صدغاه» (2) .
مروان از افراد سرشناس بني اميه بود و پس از مرگ معاويه، وليد والي مدينه وقتي نامه يزيد را دريافت کرد که به او دستور بيعت گرفتن از حسين «ع » داده بود، با مروان مشورت کرد.مروان هم گفت همين شبانه در پي حسين «ع » بفرست و اگر بيعت نکرد، گردن او را بزن و پيوسته او را تحريک مي کرد که به زور از ابا عبدالله الحسين بيعت بگيرد. (3) نسبت به سيد الشهدا «ع » کينه شديد داشت.چون پس از احضار امام، قرار بر فرداي آن شب شد، مروان، وليد را تشويق مي کرد که همين امشب کار را يکسره کن.در راه هم وقتي به امام حسين «ع » برخورد و او را به بيعت فرا خواند، حسين بن علي «ع »، کلام معروف خويش «علي الاسلام السلام، اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد...» را خطاب به او گفت، و ميان امام و آن شيطان کين توز، سخنان تندي رد و بدل شد. (4) مروان بعدها به خلافت رسيد و درسال 65 هجري، در سن 63 سالگي مرد. (5) . از کساني بود که نسبت به شيعه سختگيري مي کرد و چون به حکومت مدينه رسيد، هر جمعه در منبر، علي «ع » را لعن و سب مي کرد. (6) .پاورقي(1) مواردي از آن در «الغدير» ج 8، ص 257 آمده است.
(2) الغدير، ج 8، ص 260 تا 267.
(3) حياة الامام الحسين، ج 2، ص 250.
(4) همان، ص 256.
(5) مروج الذهب، ج 3، ص 89.
(6) حياة الامام زين العابدين، باقر شريف القرشي، ص 605.مروان بن حكم از سران مخالف اهل بيت عليهم السلام و هوادار خط اموي و پسر عموي عثمان که در امور مالي و سياسي انحرافهاي فاحشي داشت و از محرکين بر ضد آل علي بود و سوء استفاده هاي بسياري از بيت المال در زمان عثمان داشت. وي به زبان رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم لعنت شده بود. علي عليه السلام هم روزي به او نگريست و فرمود: واي بر تو و واي بر امت محمد از دست تو و دودمانت، آنگاه که موي سرت سفيد شود. علي عليه السلام او را پرچمدار گمراهي مي دانست. مروان از افراد سرشناس بني اميه بود و پس از مرگ معاويه، وليد والي مدينه وقتي نامه ي يزيد را دريافت کرد که به او دستور بيعت گرفتن از حسين عليه السلام داده بود، با مروان مشورت کرد. مروان هم گفت همين شبانه در پي حسين عليه السلام بفرست و اگر بيعت نکرد، گردن او را بزن و پيوسته او را تحريک مي کرد که به زور از اباعبدالله الحسين بيعت بگيرد. نسبت به سيدالشهداء عليه السلام کينه ي شديدي داشت. چون پس از احضار امام، قرار بر فرداي آن شب شد، مروان، وليد را تشويق مي کرد که همين امشب کار را يکسره کن. در راه هم وقتي به امام حسين عليه السلام برخورد و او را به بيعت فراخواند، حسين بن علي عليه السلام، کلام معروف خويش: «علي الاسلام السلام، اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد...» را خطاب به او فرمود، وميان امام و آن شيطان کينه توز، سخنان تندي رد و بدل شد. مروان از کساني بود که نسبت به شيعه سختگيري مي کرد و چون به حکومت رسيد، جمعه در منبر، علي عليه السلام را سب و لعن مي کرد. مروان بعدها به خلافت رسيد و در سال 65 هجري، در سن 63 سالگي مرد.مزاحم بن طفيل وي يکي از هواداران و طرفداران تحت امر مختار بن ابوعبيد ثقفي بود. در جريان آزاد سازي کوفه مزاحم بن طفيل پرچمدار فرمانده ي خود ابراهيم بن اشتر بود.مزاحم بن مالك از هواداران قيام مختار و از افسران تحت امر ابراهيم بن اشتر بود. در جنگ ميان سپاه مختار به فرماندهي ابراهيم بن اشتر عليه نيروهاي ابن زياد. «ابراهيم»، پرچم سپاه را به مزاحم بن مالک سپرد و او پرچمدار سپاه بود.مس بيل مس بيل، مستشرق بريتانيايي در سال 1324 ه. 1909 م وارد کربلا شد و 12 روز اقامت نمود، سپس مشاهدات و
اطلاعات خود را در کتابي با عنوان «مراد الي مراد» به رشته تحرير درآورد. وي از شهر کربلا و ضريح و بارگاه امام حسين عليه السلام چنين تعريف مي کند:
«... اما بارگاه حسين عليه السلام مسلمانها از ورود افراد غير مسلمان سخت مانع بودند، بنابراين من از پشت بام ساختمانهاي مجاور به خصوصيات حرم ناظر شدم، ديدم يک بناي باعظمتي است که دردنيا نظاير آن کمتر پيدا مي شود... آنچه از مشاهده ي شهر کربلا به مغز و مخيله ي انسان جلوه مي کند نه قبه ي طلايي حسين عليه السلام است و نه ازدحام ايرانيان با لباسهاي سبز رنگ است و نه سيماي عبوس و گرفته ي آنان (ايرانيان چون در آن حالت محزون و مغموم از زيارت حسين عليه السلام بوده اند از اين رو مستشرق انگليسي آنان را اينگونه توصيف نموده) و نه ثروت عتبه و بارگاه است. بلکه آنچه براي هر متفکر جلوه مي کند، همانا تأسيس يک امپراطوري بزرگ اسلامي مي باشد که مدتهاست مقر حکومت اسلامي شده.»مسافر بن سعيد ناعطي يکي از ياران مختار بن ابوعبيد ثقفي بود. مختار او و «ضبيان بن عماره» را مأمور کرد تا دو سر بريده ي عمر سعد و پسرش را به همراه هداياي زيادي به مدينه بردند و مقابل محمد بن حنفيه نهادند.
در آخرين نبرد مصعب بن زبير عليه مختار، بعد از آنکه مختار به دست نيروهاي ابن زبير به شهادت رسيد، مسافر بن سعيد به اسارت در آمد. «ابوزورق» گويد: مسافر بن سعيد يکي از ياران مختار که جزء اسرا بود به مصعب گفت: پسر زبير، وقتي به پيشگاه خدا روي در صحنه قيامت جواب خدا را چه خواهي داد که جماعتي از مسلمانان را که تسليم تو شده اند و حکم تو را گردن نهادند کشته اي در صورتي که حکم حق درباره ي خونهايشان اين بود که مسلمانان را جز به قصاص مسلمانان نکشند. اگر ما کساني از شما را کشته ايم به شمار کساني که کشته ايم بکشيد و باقيمانده را آزاد کنيد. حال ميان ما افراد زيادي هستند که حتي يکروز در جنگ با شما نبودند و در کوهها و صحراها بودند و اين جا گير افتادند. آنها قبلا مشغول جمع آوري خراج و يا نگهباني مرزها بودند حداقل آنان را ببخش. اما مصعب اعتنايي به اين سخن نکرد.
مسافر سپس گفت: خدا لعنت کند گروهي را که من به آنان گفتم شبانه از طريق کوچه فرار کنند و نگهبانان را عقب بزنند و به قبيله ي خود بروند اما اطاعت من نکردند و مرا وادار کردند که اينک به ذلت و خفت و زبوني تن دهم و همانند بردگان کشته شوم. من از تو مي خواهم که خون مرا با خون اينان مخلوط نکني و مرا جداگانه بکشيد و مصعب اين تقاضاي مسافر را پذيرفت و در گوشه اي ديگر گردن او را زدند.مسترشد عباسي در سال 526 بوسيله ي مسترشد عباسي، کربلاي معلا مورد تاخت و تاز دشمنان قرار گرفت که در نتيجه اموال حرم حسيني غارت و زوار آن حضرت قتل عام شدند.مسجد رأس الحسين حرم و بقعه اي که مدفن سر مطهر سيد الشهداست، يا مکاني که سر آن حضرت به آنجا هم برده شده است.به اين نام، دو محل يکي در شام و ديگري در مصر وجود دارد.در شام در عسقلان مسجدي بزرگ و ضريحي عظيم است که مردم آنجا را زيارت کرد تبرک مي جستند. (1) به نوشته سيد محسن امين: محلي در کنار مسجد جامع اموي در دمشق، که گويا محل نگهداري سر مطهر سيد الشهدا در ايام يزيد بوده و در خزانه آن ملعون نگهداري مي شده است. (2) همچنين وي مي نويسد: (در سفرنامه خويش) در مصر، زيارتگاه با شکوه و مقدسي است که مردم مصر، معتقدند سر ابا عبدالله الحسين در آنجا مدفون است و خلفاي مصر، آن را از شهر عسقلان (در فلسطين) آورده و طي مراسمي در مصر دفن کرده اند.در همين زمينه در «اعيان الشيعه » مي نويسد: بنا به قول برخي، يکي از خلفاي فاطمي در مصر، ماموراني به عسقلان (بين مصر و شام) فرستاد و سري را برايش آوردند و گفت که سر حسين «ع » است.آن را به مصر آوردند و در محلي که الآن به نام مشهد يا مسجد راس الحسين معروف است دفن کردند.مردم مصر به اين محل علاقه نشان مي دهند و زن و مرد دسته دسته به زيارت آن مي روند و مراسم دعا و تضرع در آنجا مي گيرند.البته در اين که آن سر، سر امام حسين «ع » بوده، ترديد وجود دارد. (3) اين مسجد، اکنون نيز در قاهره وجود دارد، محل تجمع و مرکز محافل ديني و قرآني، بويژه در شبهاي ماه رمضان است و در ميلاد امام حسين «ع » هزاران نفر آنجا گرد مي آيند و حتي دست توسل به سوي خداي حسين «ع » دراز کرده و به برکت آن مکان، بيماران و گرفتاران شفا و نجات مي يابند.پاورقي(1) آثار البلاد و اخبار العباد، قزويني، ص 278 (چاپ امير کبير).
(2) اعيان الشيعه، ج 1، ص 627.
(3) همان.مسرف بن عقبه وي همان «مسلم بن عقبه»، سردار جنايتکار يزيد است که در واقعه ي «حره» مردم مدينه را قتل عام نمود. بعضي از مورخين به دليل جنايات فجيع اين شخص، نامش را از «مسلم» به «مسرف» تغيير دادند.مسروق بن وائل حضرمي از نيروهاي خبيث سپاه عمر سعد که در کربلا حضور داشت.در پيشاپيش نيروهاي کوفه بود، به اين اميد که سر امام حسين «ع » را به دست آورد و نزد ابن زياد، مقام يابد.در گفتگويي با امام، به آن حضرت جسارت کرد و سيد الشهدا «ع » او را نفرين کرد و فرمود:
«اللهم حزه الي النار».او خشمگين شد و خواست که به سوي امام اسب بتازد.هنگام پرش از نهر، پايش در رکاب ماند و بدنش از اسب آويخته شد.مسروق از اين صحنه مرعوب شد و خود را از ميدان نبرد کنار کشيد.علت را که پرسيدند، به اين معجزه اشاره کرد و گفت: «رايت من اهل هذا البيت شيئا لا اقاتلهم ابدا».از اين دودمان چيزي ديدم که هرگز با آنان نخواهم جنگيد. در برخي نقلها آمده است که اسبش او را آنقدر به سنگها و درختها کشيد و کوبيد تا مرد. (1) .پاورقي(1) عبرات المصطفين، ج 2، ص 26، موسوعة العتبات المقدسة، ج 8 ص 63.مسروق بن وائل حضرمي وي از روايتگران واقعه ي جانسوز عاشوراست. از او به دو واسطه، خبر «ابن حوزه» به هنگامه ي آغاز پيکار روايت شده است.
دو واسطه ي روايت از او عبارتند از: عطاء بن سائب، از عبدالجبار بن وائل حضرمي، و او از نامبرده آورده است که: من در صفوف سپاه شومي بودم که براي پيکار با حسين عليه السلام گسيل شد... و در اين انديشه بودم که با شهادت حسين و هديه ي سر مقدس او به ابن زياد به رياست و موقعيتي دست يابم...
فرجع مسروق... و قال لقد رايت من اهل هذا البيت شيئا لا اقاتلهم ابدا...
آنگاه آورده اند که «مسروق» بازگشت و گفت: من از اين خاندان چيزي ديدم که هرگز با آنان پيکار نخواهم کرد.
در گفتگويي با امام، به آن حضرت جسارت کرد و سيدالشهداء عليه السلام او را نفرين کرد و فرمود: «اللهم خزه الي النار». او خشمگين شد و خواست که به سوي امام اسب بتازد. هنگام پرش از نهر، پايش در رکاب ماند و بدنش از اسب آويخته شد. اسبش او را آنقدر به سنگها و درختها کشيد و کوبيد تا هلاک شد.مسعود بن حجاج از شهداي کربلا.وي و پسرش (عبد الرحمان بن حجاج) در حمله اول به شهادت رسيدند. برخي گفته اند اين دو همراه سپاه عمر سعد از کوفه بيرون آمده بودند، ولي درکربلا به سوي حسين «ع » آمدند.نامشان در زيارت ناحيه مقدسه هم آمده است. (1) .پاورقي(1) عنصر شجاعت، ج 3، ص 12.مسعود بن حجاج او و پسرش از شيعيان عراق و کوفه و معروف به خير و صلاح و محبت اهل بيت بودند. و با جمع لشکر عمر سعد به کربلا آمدند و به امام حسين عليه السلام ملحق شدند و پس از جنگي نمايان با دشمن به شهادت رسيد. نام اين دو نفر در زيارت ناحيه مقدسه چنين آمده است: «السلام علي مسعود بن حجاج و ابنه».
مسعود بن حجاج تيمي، تيم الله بن ثعلبه و پسرش عبدالرحمن از طايفه بني تيم بوده و ظاهرا اهل کوفه باشند چون در ابتدا جزو سپاه عمر بن سعد بوده اند و اکثريت سپاه ابن سعد کوفي محسوب مي شده اند.
او از شيعيان معروف و در شجاعت مشهور بود. مخصوصا در جنگها و غزوات جايگاه خاصي داشت.
مسعود ابتدا شايد به صورت يک تاکتيک در کوفه وارد سپاه ابن سعد شد و سپس در کربلا به سپاه امام عليه السلام پيوست. چون ابن زياد ممانعت شديدي از پيوستن شيعيان به امام عليه السلام را به عمل مي آورد و لذا بعضي از شهداي کربلا ابتدا به سپاه ابن سعد ملحق مي شدند اما همينکه به کربلا مي رسيدند در فرصت مناسب به سپاه امام عليه السلام مي پيوستند. مسعود و پسرش بدين طريق خود را به کربلا رسانيده و در روز عاشورا در حمله نخست به شهادت رسيدند. نام او در زيارت ناحيه مقدسه و رجبيه وارد شده است.مسعود بن عمرو ازدي از بزرگان بصره بود. امام حسين عليه السلام نامه اي به اهل بصره نوشت و آنان را به ياري خويش فراخواند، که آن نامه به دست «مسعود بن عمرو ازدي» رسيد.مسلح نام يکي از منزلگاههاي راه مکه به عراق، که امام حسين «ع » از آن عبور کرده است.مسلم غلام «عامر بن مسلم عبدي». در واقعه ي عاشورا او از ياران و سپاهيان امام حسين عليه السلام به شمار مي آمد و در رکاب آن حضرت به شهادت رسيد. در برخي نقلها نام او «سالم» آمده است.مسلم ابوعوسجه او همان مسلم بن عوسجه، از شهداي روز عاشوراست. مسلم هم اسم پدرش عوسجه بوده و هم اسم پسرش، و لذا کتاب اسدالغابه نام او را به صورت مسلم ابوعوسجه نوشته است. کنيه مسلم، «ابوجحل» بوده که به تقديم جيم بر حاء به معني مهتر زنبوران عسل است.مسلم بن ربيعه از هواداران قيام مختار بود. در زمان قيام مختار بن ابوعبيد ثقفي، عليه نيروهاي ابن زياد، پس از آنکه ابن زياد شکست خورد و به هلاکت رسيد، ابراهيم اشتر (فرمانده سپاه مختار)، پس از پيروزي بر تمام منطقه ي شمال و غرب عراق تسلط يافت و موصل را مقر استانداري خويش قرار داد و در آن جا ماند. زيرا مختار، وي را به اين پست نصب کرده بود. سپس فرمانداران خود را به شهرهاي «جزيره» اعزام نمود. «مسلم بن ربيعه» نيز فرماندار «آمد» شد.مسلم بن عبدالله ضبابي جزء فرارياني بود که هنگام قيام مختار، به همراه شمر بن ذي الجوشن از شهر کوفه متواري شد.مسلم بن عقبه جنايتکاري که در واقعه حره، به فرمان يزيد، دست به کشتار مردم مدينه زد.واقعه حره قيام عمومي مردم مدينه بر ضد امويان بود که پس از حادثه عاشورا به وقوع پيوست.بعضي او را به خاطر کارهاي ننگينش، «مسرف»، «مجرم» گفته اند، نه مسلم (1) وي از سرداران معاويه و يزيد بود و زمان پيامبر را هم درک کرده بود. (2) .پاورقي(1) مروج الذهب، ج 2، ص 69.
(2) لغت نامه، دهخدا، به نقل از «الاعلام‏» و «حبيب السير».مسلم بن عقبه وي يکي از سرداران يزيد بن معاويه بود. در سال شصت و سوم ه.ق يزيد يکي از سرداران سفاک خود به نام «مسلم بن عقبه» را با پنج هزار سرباز به سوي مدينه گسيل داشت تا قيام مردم مدينه را سرکوب کند. مورخين مي نويسند: آنان با اسب و سلاح و کفش، وارد حرم پيامبر شدند و مسجد پيامبر را آلوده کردند و بيش از هزار نفر از صحابه ي پيامبر قتل عام شدند، بطوري که از «بدريون» کسي زنده نماند. يزيد به مسلم بن عقبه فرمانده ي نيروهايش دستور داده بود، که پس از پيروزي بر مدينه سه روز جان و مال و ناموس مردم بر تو و سربازانت حلال است. پس از واقعه ي «حره» يا (قيام مردم مدينه) مردم مدينه هنگامي که دختر خود را شوهر مي دادند، بکارت او را تضمين نمي کردند. يزيد پس از قتل عام مردم مدينه و غارت و انهدام شهر، باز به مسلم بن عقبه فرمان داد تا با نيروهاي خود به طرف مکه حرکت کند و آن شهر را نيز همچون مدينه، قتل عام و ويران کند اما خداوند او را مهلت نداد و در بين راه مدينه و مکه در جايي به نام «قديد» مرض سختي گرفت و با آن نيز به هلاکت رسيد. تاريخ به دليل جنايات فجيع اين شخص، نامش را از «مسلم» به «مسرف يا مجرم» تغيير داد.
وي پس از جنايات هولناک حره از يزيد دستور يافت که پس از سرکوب مردم مدينه و غارت آنها، به مکه يورش ببرد و جنايات خود را در آن شهر تکرار نمايد، اما وي که پيرمردي مريض بود در ميان راه به درک واصل شد. او قبل از مرگ خود گفت: خدايا من بعد از شهادت به لا اله الا الله و محمد رسول الله هيچ کاري که محبوبتر باشد نزد من از کشتار مردم مدينه نکرده ام، و به هيچ کاري بيشتر از اين کارم براي آخرتم اميدوار نيستم!مسلم بن عقيل نماينده اعزامي سيد الشهدا از مکه به کوفه براي بررسي اوضاع و بيعت گرفتن از مردم.
مسلم بن عقيل، پسر عموي امام حسين «ع » و مورد وثوق وي بود.رشادت و جوانمردي اومشهور بود.در جنگ صفين، در جناح راست لشکر علي «ع » بود.امام حسين «ع » در پاسخ به دعوتنامه هاي مکرر شيعيان و سران کوفه، نامه اي خطاب به آنان نوشت و مسلم بن عقيل را بعنوان «برادر، پسر عمو و فرد مورد اطمينان خود» به آنان معرفي کرد.مسلم در نيمه شعبان از مکه به کوفه رفت، در کوفه به تلاش وسيعي براي دعوت مردم به بيعت با امام پرداخت.آن زمان والي کوفه نعمان بن بشير بود.حدود 18 هزار نفر با او به نفع امام بيعت کردند.در ايام فعاليت و قيام حماسي مسلم، والي کوفه عوض شد و ابن زياد به ولايت کوفه و مقابله با حرکت مسلم منصوب گشت.جايگاه مسلم در کوفه پنهان بود.ابن زياد به کمک جاسوسان محل اختفاي او را پيدا کرد و به دستگيري ميزبانش که «هاني » بود پرداخت.مسلم به عقيل مجبور شد قيام خويش را پيش از موعد علني کند.قصر ابن زياد به محاصره در آمد.
ابن زياد، سران شهر را گرد آورد و آنان را با تهديد و تطميع، مطيع خويش ساخت.باايجاد جو رعب و وحشت و دستگيريها، بيم و هراس بر مردم سايه افکند و از دور مسلم پراکنده شدند. مسلم بن عقيل در کوفه، تنها و غريب و بي پناه ماند.شب به خانه طوعه رفت.جايگاه او براي ابن زياد معلوم شد.نيروهايي فرستاد، مسلم از خانه بيرون آمد و در کوچه ها و ميدان شهر، يک تنه با سربازان ابن زياد جنگيد تا آنکه گرفتار شد.او را به قصر ابن زياد بردند.پس از گفتگوهاي تندي که رد و بدل شد، به دستور ابن زياد، او را بالاي قصر برده، سر از بدنش جدا کردند و پيکرش را به زير افکندند. (1) .
سر مسلم را همراه سر هاني نزد يزيد فرستادند.شهادت مسلم بن عقيل، روز هشتم ذيحجه سال 60 (روز عرفه) بود.قبر مسلم در کوفه است.و در سال 1282 قمري گنبدش کاشي و ضريحش از نقره شد و اطراف ضريح، مجلل و آينه کاري گشت.محدث قمي پس از ذکر اعمال مسجد جامع کوفه، نماز و زيارتنامه اي براي حضرت مسلم نقل کرده است.با اين شروع: «الحمد لله الملک الحق المبين...» (2) .پاورقي(1) قضاياي نهضت او و بيعت مردم و شهادتش در بحار الانوار، ج 44، ص 340 به بعد آمده است، نيز زندگينامه او در کتاب‏ «مبعوث الحسين‏» محمد علي عابدين، انتشارات جامعه مدرسين.
(2) مفاتيح الجنان، ص 401 درباره او ر.ک: «مسلم بن عقيل» از نويسنده انتشارات دفتر تبليغات اسلامي.مسلم بن عقيل مادرش ام ولدي به نام عليه يا حليه بوده که عقيل او را از شام خريداري کرده بود.
در جلالت شأن عقيل عليه السلام همين بس که از اشخاص مورد عنايت حضرت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و در همان اوايل دعوت حضرت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم اسلام آورده بود و همين اسلام و تسلمي او در برابر حق بود که سبب محبت نبوي صلي الله عليه و آله و سلم به وي گرديد.
عقيل فرزند ابوطالب از نياکان قريش و آشنا به احوال آن روزگار بود، پدرش ابوطالب او را گرامي مي داشت و پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و سلم نيز به وي علاقه داشت. حضرت علي عليه السلام روزي از پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم راجع به علت محبت به ايشان به عقيل پرسش نمود، پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند:
به خدا سوگند من او را در بهشت از دو جهت دوست دارم يکي بخاطر شخص عقيل و ديگر به خاطر محبت ابوطالب به وي، پيامبر افزودند: پسرش به خاطر دوستي فرزندت کشته مي شود و ديدگان مؤمنين براي او از اشک لبريز خواهد شد و فرشتگان مقرب درگاه احديت به وي درود خواهند فرستاد.
خداوند به عقيل فرزندي ارجمند و نيکو و مبارک عطا نمود و نامش را مسلم گذارد. نوزاد در خاندان بني هاشم پرورش نيکويي يافت، خانداني که بر آن وحي نازل شد و محور رستاخيز امت و قطب زندگي ديني و سياسي آن است.
در جواني همانند ديگر جوانان به ارتش اسلام پيوست تا با ديگر رزمندگان کشورهاي جهان را فتح کنند.
در فتح مصر از خود رشادتهاي زيادي نشان داد.
تاريخ مي نويسد: زمانيکه مسلمانان در مصر شهر «بهنسا» واقع در غرب نيل منطقه صعيد را فتح نمودند، مسلم بن عقيل پس از اينکه دو برادرش «جعفر و علي» مجروح شدند حماسه سرايي کرد و چنين سرود:
با از دست دادن ياران مخلص و بافضيلتم، غم و اندوه فراوان بر من سايه افکند، انتقام جعفر و علي شيران کارزار و فرزندان بني عقيل را خواهم گرفت و با شمشير بران هر ناسزاگوي را خواهم کشت، شايد با اين انتقام سوزش اندوه را فرونشانم.
در جنگهاي امام علي عليه السلام با بني اميه، زير پرچم فرماندهي عمويش حضرت علي عليه السلام جهاد نمود و در راه دفاع از اسلام ناب و اصيل عليه جاهليت مزدورانه که با رياکاريهاي ظاهري خود را
آراسته بود شجاعت و دلاوريهاي زيادي از خود نشان داد.
با دختر عمويش «رقيه» دختر امام علي عليه السلام ازدواج نمود و داراي فرزنداني شايسته گرديد. مورخين مي گويند: خداوند پسري به نام عبدالله و دختري به نام حميده به وي عطا نمود و گفته مي شود فرزندان ديگري نيز داشته است.
هنگاميکه بزرگان کوفه از امام حسين عليه السلام دعوت کردند چنين درخواست نمودند:
«بسم الله الرحمن الرحيم؛ از شيعيان مؤمن و مسلمان به امام حسين بن علي عليه السلام:
مقدمت را گرامي داشته، مردم در انتظار تشريف فرمايي شما هستند، و خواسته اي جز حضور تو ندارند بشتاب، بشتاب، والسلام».
در پاره اي ديگر از نامه ها آمده بود:
«بوستانها سرسبز شده ميوه ها رسيده و زمين بارور گرديده و برگ درختان پرطراوت شده اند اگر تمايل داري بيا که ارتش آماده و در اختيارت مي باشد. و سلام و رحمت و برکات خداوند بر تو و پدرت باد.»
سيل نامه ها و فرستادگان مردم کوفه چنان زياد بود که مورخين تعداد نامه ها را دوازده هزار تخمين زده اند.
بدين سان امام عليه السلام تصميم قاطع خود را مبني بر قيام عليه ستمکاران بني اميه اتخاذ نمود و مسلم بن عقيل را به عنوان فرستاده و سفير خود به کوفه اعزام کرد تا پيام خود را به اين شرح به آنان برساند:
«فرزند و پسرعمو و فرستاده خود و فرد مورد اطمينان از اهل بيتم، مسلم بن عقيل را به سوي شما فرستادم تا اگر صاحبنظران و برگزيدگان شما بر همان نظري باشند که فرستادگان و نامه هاي ارسالي گزارش داده اند به زودي به سوي شما مي شتابم. انشاء الله»
مسلم رهبري فقيه و قهرماني شجاع بود. آيات قرآن صحنه هاي جهاد و راز و نيازهاي سحرگاهان او را ساخته و خداوند او را در جايگاهي رفيع و والا قرار داده بود. اگر کوچکترين خطري فراروي دين قرار مي گرفت تمام زندگي
خود را در راه آن فدا مي کرد. آيات قرآن، شناخت او را عميق و وسيع کرده بود و به زندگي به عنوان کالا و متاع براي آخرت مي نگريست و بر اين باور بود که خردمند کسي است که خود را براي رضايتمندي خدا فدا نمايد.
و چنين بود که مسلم عليه السلام با کوله باري از امانت و اندوه امت به سوي آنان رهسپار گرديد امتي که خداوند آن را برگزيده ترين مردم جهان قرار داده بود، اما اينک عناصري از رانده شدگان و منافقان امت بر گرده آنان سوار شده بودند تا خواستهاي خود را محقق سازند.
مسلم بن عقيل عليه السلام به سوي مدينه شتافت و وارد مزار رسول اکرم صلي الله عليه و آله و سلم گرديد. در جوار مرقد پيام آور وحي و رسالت نماز گزارد و سپس با رهبر امت وداع گفت، با خويشاوندان خداحافظي کرد و آنان را از شر فرعونهاي زمان به خدا سپرد آنگاه از بيراهه رهسپار عراق گرديد.
امام حسين عليه السلام در وداع با مسلم فرمودند:
«تو را به سوي مردم کوفه رهسپار مي کنم و خداوند سرنوشت را آنچنان که دوست دارد و موجب رضامندي اوست قرار خواهد داد، از خدا مي خواهم که من و تو را از شهدا قرار دهد، پس با ياري و برکت خدا عزيمت نما.»
مسلم مسيري طولاني را در پيش گرفت تا به شهر کوفه رسيد. وارد شهر شد و خانه مختار بن عبيد ثقفي - يکي از رهبران مخالفين خاندان بني اميه - را مقر و محل فرماندهي خود قرار داد و از شيعيان استقبال مي نمود و پيام امام حسين عليه السلام را براي آنان قرائت مي کرد آنان با حالي گريان با وي بيعت مي کردند.
تعداد بيعت کنندگان به هيجده هزار نفر رسيد پس از آن مسلم بن عقيل براي امام حسين عليه السلام نامه اي نوشت و استقبال مردم را به اطلاع ايشان رساند و درخواست نمود که به کوفه عزيمت نمايد.
نعمان بن بشير که از سوي بني اميه به عنوان والي کوفه منصوب شده بود، زماني که ورود مسلم بن عقيل را شنيد بر منبر رفته و سخناني ايراد نمود و اهالي کوفه، از بيانات وي چنين استنباط کردند که نعمان در امر مخالفت با نهضت ترديد دارد زيرا وي گفته بود:
با کسي که با من پيکار نکند نخواهم جنگيد، و به کسي که بر من نياشوبد آسيبي نخواهم رساند و شما را نخواهم برانگيخت و با حدس و گمان و تهمت کسي را دستگير نخواهم کرد.
مردان بني اميه او را به نافرماني و ضعف متهم کردند، عبدالله بن مسلم به او گفت: آيا موضع تو در قبال دشمنانت چنين است!! و نظر مردم ضعيف را مورد ملاک قرار داده اي؟
نعمان به وي گفت: با مستضعفين در راه اطاعت خدا بودن، بهتر از آن است که با بزرگان در معصيت خدا باشم.
پس از آن عبدالله بن مسلم به يزيد نامه اي فرستاد و نعمان را متهم به سستي کرد و يزيد را عليه وي تحريک نمود يزيد از «سرجون» مشاور رومي معاويه دعوت کرد تا در اين باره چاره اي بينديشد زيرا معاويه به پسرش توصيه کرده بود تا در مسايل مهم با سرجون مشورت کند.
سرجون گفت اگر معاويه زنده بود و نظر من را مي خواست، آيا تصميم او را قبول داشتي؟
يزيد گفت: آري. سرجون حکم انتصاب عبيدالله بر کوفه را بيرون آورد و گفت اين نظريه معاويه است؟!!
بدين ترتيب با مشورت سرجون رومي فرماندهي کوفه به ابن زياد واگذار گرديد، در حاليکه يزيد از ابن زياد ناراضي بود و اگر نياز وي به ابن زياد نبود او را به اين پست نمي گمارد.
هرچند بصره پس از به هلاکت رسيدن معاويه دچار بحران گرديده بود ولي اوضاع کوفه به مراتب خطرناکتر بود، لذا ابن زياد برادرش عثمان را به حکومت بصره گمارد و خود به سرعت به کوفه عزيمت نمود.
ابن زياد پس از آن که از سوي يزيد والي بصره و کوفه شد، از نجف خود را به کوفه رساند. اهالي کوفه گمان کردند حسين بن علي عليه السلام وارد شهر شده است. بيش از چهل هزار نفر با فريادهاي الله اکبر به استقبال او آمدند. زمانيکه مردم گرد او حلقه زدند، ابن زياد نقاب از چهره خود کنار زد و فرياد برآورد: من عبيدالله هستم. مردم پا پس نهاده و بازگشتند، ابن زياد وارد دارالاماره شد و طرحهاي توطئه آميز خود را عليه انقلاب پي ريزي کرد.
مردم کوفه به دو دسته تقسيم شده بودند، گروهي اندک دوستي و محبت خود نسبت به خاندان بني هاشم را همچنان حفظ کرده بودند ولي اغلب مردم از فعاليتهاي سياسي خود را به دور نگاه داشته با عقايد و مواضع خود فاصله ايجاد کرده بودند. اينان همواره طرفدار کساني بودند که قدرت را در دست داشته اند و با زور و شمشير حکمراني مي کرده اند. اين گروه مصداق سخن فرزدق به امام حسين عليه السلام بودند، آنجا که امام را ملاقات نمود و گفت: قلبهاي آنان با تو است و اما شمشيرشان عليه تو.
ابن زياد در ميان مردم کوفه به سخنراني پرداخت و گفت:
«اميرمؤمنين يزيد من را به عنوان حاکم شهر و ديار شما منصوب نموده تا ارزاق عمومي را ميان شما تقسيم کرده و حق مظلومان را از ظالمان و حق ضعيفان را از افراد قوي بستانم!! و به افرادي که اطاعت نمايند احسان و بخشش کنم و عصيانگران را تنبيه نمايم، پيام من را به آن مرد هاشمي برسانيد که از خشمم بپرهيزد».
ابن زياد در اقدام ديگر دستگاه سرکوب خود را تقويت کرد و تشکيلات عرفاء را (که نقش پليس را ايفا مي کردند) تقويت نمود و از آنان خواست تا نام مخالفين را تهيه و گزارش کنند و آنان را تهديد نمود اگر کسي کوتاهي و يا سرپيچي نمايد، خون و مال او حلال خواهد بود. وي اضافه کرد اگر هر عريف (پليس) در منطقه تحت پوشش خود نام افرادي که مخالف يزيد هستند، هويت آنان را گزارش نکند بر در خانه اش به صليب کشيده خواهد شد و آن منطقه از عطاياي بيت المال محروم مي گردد.
ابن زياد در اقدام شوم ديگري در جستجوي رهبر قيام، مسلم بن عقيل عليه السلام برآمد که پس از ورود ابن زياد به کوفه مخفي شده بود. مسلم شخصيت مستبدانه و سرکوبگرانه ابن زياد را بخوبي مي شناخت و مي دانست او بر
خلاف نعمان بن بشير که فردي ميانه رو بود مستبد و خونخوار است.
مسلم در خانه هاني بن عروة يکي از رهبران قبايل: بزرگ کوفه و پيرمردي با شخصيت در آن شهر مخفي گرديد.
ابن زياد با بهره گيري از تشکيلات جاسوسي خود در جستجوي مسلم بن عقيل بود، «معقل» يکي از اعضاي اين تشکيلات بود ابن زياد به معقل سه هزار درهم داد و به وي گفت مسلم را به وسيله طرفدارانش شناسايي کن و اگر کسي و يا گروهي از آنان را پيدا کردي اين مبلغ را به او بده و با آنان با مهرباني رفتار کن تا بتواني محل اختفاي مسلم را شناسايي نمايي.
معقل چنين کرد تا توانست خانه هاني که محل ارتباط با رهبران قيام بود شنايايي نمايد. پس از آن ابن زياد هاني را فراخواند هر چند هاني در آغاز ترديد داشت و هراسناک شد ولي با اصرار بعضي از اقوام خود که از طرفداران نظام حاکم بودند، وارد کاخ ابن زياد شد.
ابن زياد از هاني خواست تا مسلم را تحويل دهد و زمانيکه تکذيب نمود معقل با او روبرو گرديد و مجبور شد تا اعتراف نمايد ولي تاکيد کرد که او را تحويل نخواهد داد و گفت: به خدا سوگند او را تحويل نخواهم داد تصور مي کني که بايد ميهمان را تحويل دهم تا او را بقتل برساني؟!
ابن زياد دستور داد تا وي را نزديک بياورند. سپس او را تهديد نمود و گفت: بخدا اگر او را تحويل ندهي گردنت را خواهم زد، هاني پاسخ داد بخدا سوگند پس خواهي ديد که پيرامون کاخت شمشيرها زياد خواهد شد، ابن زياد گفت: از شمشير مرا مي ترساني؟! سپس با چوب خيزران به سر و صورت او کوبيد تا اينکه بيني او شکست و خون بر سر و صورت وي جاري گرديد.
هاني با حرکتي سريع شمشيري را که در نيام يکي از نگهبانان بود به دست آورد و مي خواست بدين وسيله از خود دفاع کند.
ابن زياد گفت: با اين کار از دين خارج شدي و خون تو مباح است.
پس از مدتي هزاران نفر از قبيله هاني دارالاماره ابن زياد را محاصره
کردند. ولي ابن زياد شريح قاضي را که نقش بسيار کثيفي در تحکيم حاکميت ديکتاتوري بني اميه و مخالفت با حرکت رهايي بخش مسلم بن عقيل داشت مأمور کرد تا از ظاهر ديني خود استفاده کند و به آنان اطلاع دهد که هاني زنده است و هيچ خطري او را تهديد نمي کند!!
مسلم بن عقيل عليه السلام زماني که پي برد که ابن زياد حلقه محاصره را بر او تنگ کرده است تصميم گرفت قبل از آنکه به دست مزدوران و خبرچينان دستگير و اسير شود اقدامي بنمايد بويژه اين که يکي از بارزترين يارانش - هاني بن عروه - را از دست داده بود.
مسلم با طرح شعار انقلابي - اي ياور... بميران - رمز آغاز عمليات انقلابي عليه دستگاه ظلم را اعلام نمود و ديري نپاييد که اين شعار در سراسر کوفه پخش گرديد و مردم گرد او جمع شدند.
ابن زياد با جمعي از اشراف و سربازان و درباريان وارد مسجد شده و بر منبر رفته و مردم را تهديد نمود. قبل از اينکه ابن زياد از منبر فرود آيد نگهبانان وارد مسجد شده و اعلام کردند که پسر عقيل وارد مي شود عبيدالله شتاب زده به کاخ خود رفته و درب دارالاماره را به روي خود بست.
مسلم بن عقيل عليه السلام سربازان و هواداران خود را به چهار گروه تقسيم کرد. و مردم نيز در مسجد حضور يافتند نشانه ها حاکي از پيروزي انقلاب عليه دستگاه ظلم بود.
آري... اگر چه پنج سال بعد واقعه اي ديگر يعني جنبش مختار بن عبيد ثقفي به پيروزي رسيد و منجر به کشته شدن ابن زياد گرديد ولي شرايط براي پيروزي قيام پسر عقيل فراهم نشده بود، زيرا کساني به طرفداري از مسلم برخاستند که از اقشار محروم جامعه به شمار مي رفتند و اشراف و برگزيدگان کوفه يا به علت ترس از استبداد بني اميه و يا به جهت طمع به ثروت آنان از خاندان بني اميه پيروي مي کردند. فرزند زياد با چنين شگردهايي توانست اشراف کوفه را فريب دهد. لذا از درب عقب کاخ خود آنان را مورد استقبال قرار داد و با تطميع يا تهديد مجبور به تسليم کرد و از آنان خواست تا مردم را فريب دهند و آنان را از همراهي با مسلم برحذر دارند.
مسلم بن عقيل در طول روزها نيروهاي خود را آرايش داد، ولي شب هنگام يکي از عناصر بني اميه به نام کثير بن شهاب در ميان اطرافيان مسلم حضور يافته و طي سخناني آنان را از عواقب حمايت از مسلم برحذر داشت و گفت:
اي مردم به خانواده هاي خود بازگرديد و از شر بپرهيزيد و خود را به کشتن ندهيد، زيرا سربازان اميرالمؤمنين يزيد در راه هستند و خداوند به امير وعده داده که اگر بر جنگ با او پافشاري کنيد و از اين نظر خود منصرف نگرديد شما و خانواده تان را از سرانه بيت المال محروم سازد و جنگجويانتان را در بيابانهاي شام تار و مار گرداند، و بي گناهان نيز به گناه مجرمين گرفتار آيند و غايبين در جنگ هم تاوان جنگ کنندگان را خواهند پرداخت تا هيچ جرمي نباشد مگر آنکه به سزاي عمل خود رسيده باشد.
اين سخنان نمونه اي از تبليغات امويان بود که توسط اشراف کوفه در ميان گروهي از ياران مسلم بن عقيل پراکنده مي شد که قرآن را به خوبي نمي شناختند و بر اساس ارزشهاي مکتبي تربيت نشده بودند.
اين چنين بود که مردم از اطراف مسلم پراکنده شدند به گونه اي که زن به سوي پسر و يا برادرش مي شتافت و به او اخطار مي کرد که بگريز زيرا مردم شما را خواهند کشت و يا اينکه مردي با فرزند و يا برادرش روبرو مي شد و مي گفت فردا مردم شام خواهند رسيد بگريز.
اهل کوفه آن روز در طوفان جنگ تبليغاتي رژيم حاکم و وسوسه هاي زياد مدعيان دين و ارباب منافع قرار گرفتند و درک نمي کردند که خيانت آنان به حق در آن لحظات حساس اثر نامطلوب و منفي در مسير تاريخ خواهد گذاشت در آن برهه تاريخي حکومت بني اميه متزلزل بود و در شام نابغه اي براي معاويه وجود نداشت تا بتواند مردم را گرد او جمع کند و بصره همانند حجاز و ديگر مناطق در آستانه قيام بود، ولي تبليغات بني اميه براي ساده لوحان چنين وانمود کرد که ارتش شام در آستانه ورود به کوفه است و چون اهالي کوفه قبل از آن در مقابل ارتش شام شکست خورده بودند لذا اين تبليغات را باور کرده و از فرستاده امام حسين عليه السلام پيام آور حق و آزادي، مسلم بن عقيل عليه السلام دوري جستند و شب هنگام زمانيکه نماز مغرب را مي خواند جز تني چند (سي نفر (در مسجد کس ديگري با او نبود.
پس از لحظاتي آن سي تن نيز متفرق شده و مسلم خود را تنها يافت.
ولي استواري ايمان، استقامت، و صداقت و يقين او از کوهها سنگينتر بود زيرا او فرزند پاک اسلام و تربيت شده قرآن و عترت بود.
مسلم الگو و اسوه مرداني است که در راه خدا از هيچ کس هراس و ترسي نداشته اگر خود را در زمين بي پناه وبي ياور بيابند، در راه حق از کمي رهروان وحشت نمي کنند. آنان به خداوند توکل کرده و موانع را به تنهايي پشت سر مي گذارند زيرا بطور يقين مي دانند که خداوند فرشتگان و مؤمنين ياور آنان خواهند بود.
و اين چنين بود که مسلم در تصميم خود استوار ماند و تسليم نگرديد و در کوچه هاي کوفه با اميد به رهگشايي خداوند به حرکت در آمد.
پيرزن کنار در خانه ايستاده، منتظر رسيدن فرزندش بود که هنوز به منزل نرسيده بود، کوفه نيز در اضطراب و دلهره مي سوخت فرزندش بلال به گروه مزدوران بني اميه وابسته بود که اين امر زن را بسيار نگران کرده بود زيرا اين مزدوران اهميت نمي دادند که با چه کسي خواهند جنگيد بلکه در مقابل مقداري پول وارد کارزار مي شدند و زماني که ابن زياد وارد کوفه شد به جنگجويان وعده داده که حقوق آنان را ده واحد اضافه خواهد کرد بشرط آنکه با فرزند رسول الله وارد جنگ شوند، و هيچکس سؤال نکرد، ده از چه؟ از درهم يا دينار و يا چيز ديگري؟... بالاخره ده عدد خرما به آنان بيشتر داد و مزدوران جز سکوت چاره اي نداشتند!!
پس از انتظار طولاني، زن به خانه بازگشت در حاليکه هنوز آرامش پيدا نکرده بود مجددا در را گشود و به کوچه چشم انداخت، ناگاه مردي را ديد که به سوي منزل او در حرکت است.
- چه کسي هستي و چه مي خواهي؟
- آيا آبي براي آشاميدن داري؟
به خانه بازگشت تا آبي بياورد و به او بدهد.
آن مرد، آب را نوشيد و پيرزن به خانه اش بازگشت، مجددا از شدت نگراني فراق پسر، در را گشود، آن مرد در آستانه در خانه ايستاده بود، به وي گفت آيا آب نوشيدي؟
گفت: آري...
به وي گفت: چرا به خانه ات نمي روي...؟
مرد ساکت ماند. مجددا آن زن سؤال خود را تکرار کرد، وي همچنان ساکت مانده بود. براي سومين بار گفت پناه بر خدا اي بنده خدا برخيز، پروردگار تو را به خانه ات سالم بازگرداند. شايسته نيست که کنار خانه ام بنشيني.
مرد برخاست و گفت: اي بنده خدا من در اين ديار، يار و ياوري ندارم آيا ثواب و اجري نمي خواهي، شايد روزي ديگر تو را پاداش دهم.
گفت: اي بنده خدا تو کيستي؟
پاسخ داد: من مسلم بن عقيل هستم، اين قوم به من خيانت کرده، و آواره ام کرده اند.
زن در حاليکه از تعجب زبانش بازايستاده بود، به سختي گفت: آيا تو مسلم هستي؟
گفت: آري.
زن گفت: داخل شو.
طوعه از ميهمان خود استقبال کرد، و با اينکه از سرنوشت اين کار آگاه بود او را به خانه خود پناه داد، ميهمان غذايي را که به وي تقديم شد، لب نزد. افکار و انديشه هاي مسلم وي را از خوردن غذا منصرف کرده بود.
اگر هر شخصي غير از مسلم در کوفه بود و اينگونه با توطئه و ناکاميها روبرو مي گرديد، فرار و يا تسليم در برابر طاغوت را برمي گزيد و يا تسليم سرنوشت و قضا و قدر مي شد و بدون مقاومت خود را آماده مرگ مي کرد. ولي مسلم عليه السلام تصميم خود را مبني بر ادامه مبارزه گرفته بود و در طول شب به عبادت و راز و نياز مشغول گرديد و از سرچشمه عشق به خدا سيراب شد تا به اوج اشتياق ديدار با خدا نايل آمد. گفته مي شود که زماني که پلکهاي دو چشم او گرم شد و روي هم رفت، در خواب عمويش امام علي عليه السلام را ديد که به وي گفت: اي برادرزاده! تو امشب ميهمان ما خواهي بود. و زماني که از خواب بيدار شد مجددا به عبادت ادامه داد و پس از نماز صبح صداي سم اسبان دشمن را شنيد.
و اما طوعه از مژدگاني مزدوران چشم پوشي نمود و در فکر و انديشه ميهمان بزرگ خود بود و براي اطمينان از سلامتي او بارها به اتاق مسلم سر مي کشيد. فرزند طوعه پس از گذشت پاسي از شب به خانه بازگشت و در آرزوي دريافت جايزه امير بود ولي نمي دانست چه کسي محل اختفاي مسلم را به وي اطلاع مي دهد.
پس از رسيدن به خانه اوضاع را غيرعادي ديد. مادر که بارها به آن اتاق سرکشي مي کرد، کنجکاوي پسر را برانگيخت از مادر سؤال کرد آيا ميهمان داريم؟ مادر مجبور گرديد پناه يافتن مسلم را به اطلاع او برساند. مادر از پسرش قول و تعهد گرفت تا کسي را از اين ماجرا خبر ندهد! ولي هواي نفس و طمع به دريافت پاداش، وسوسه اي در جان و دل فرزند متمرد ايجاد کرده بود.
او هنگام نماز صبح، از فرصت استفاده کرد و به مقر فرماندهي نظامي کوفه رفته خبر اختفاي مسلم را به عبدالرحمن بن اشعث گزارش داد، عبدالرحمن نزد پدر خود که يکي از مزدوران نظام بني اميه بود در آن هنگام در مجلس ابن زياد حضور داشت رفت و خبر يافتن مسلم را به وي اطلاع داد، ابن زياد که به نجواي آن دو پي برده بود موضوع را از اشعث جويا شد، پس از آن ابن زياد دستور داد که فورا او را دستگير و نزد وي بياورند.
طوعه از شنيدن صداي سم اسبان که به خانه وي نزديک مي شدند به هراس آمده و به سوي مسلم شتافته و به ايشان گفت: گروه سربازان امير پيش مي تازند. ولي مسلم با آرامش زياد گفت: نگران نباش، جنگ افزارهايم را آماده کن، و در چند لحظه مسلم از يک عابد شب به شير روز مبدل گرديد، در اين هنگام سواران وارد خانه طوعه شدند.
ابن زياد به محمد بن اشعث مأموريت داد که مسلم را دستگير کنند و يک دسته نظامي را با وي همراه کرد، زيرا تصور مي کرد که مأموريت بسيار آسان خواهد بود.
مأموران بني اميه مي پنداشتند مسلم که در خانه پيرزن پناه گرفته، سعي دارد پس از رسيدن سربازان، از کوفه فرار کند و از آنجا که وي در روزهاي گذشته به دليل محاصره دارالاماره خسته شده و از لحاظ نظامي موفقيتي نداشته است، از لحاظ رواني نيز شکست خورده است و تمامي شرايط تسليم شدن مسلم فراهم است. غافل از اينکه اين مرد رباني و مبارز که جان خود را تقديم خدا نموده بود، خواستار شهادت است آن هم شهادت قهرمانان در جبهه و نه مرگ ذلت بار در گوشه زندان.
پس از نبردي کوتاه مسلم توانست نيروهاي محمد بن اشعث را به خارج خانه بيرون براند، سپس با جنگي دلاورانه توانست بسياري از آنان را کشته و مجروح نمايد.
مسلم با آرامش و تسلط زياد با سربازان دشمن نبرد مي کرد و رجز مي خواند.
زماني که دشمنان از رويارويي با او ناکام ماندند، مأمورين بني اميه به زنان دستور دادند که هيزم ها را بسوزانند و از بام خانه بر سر مسلم فروريزند.
کوچه ها و گذرگاهها تنگ و پيچيده شهر کوفه بدترين جولانگاه مبارزه بود ولي فرزند عقيل از خود رشادتها و قهرمانيهاي زيادي نشان داد.
مقاومت گروهان نظامي بني اميه متلاشي گرديد محمد بن اشعث از ابن زياد درخواست نيروهاي کمکي کرد. ابن زياد براي دريافت اخبار گزارشهاي کارزار بي تابي مي کرد، زماني که درخواست پسر اشعث مبني بر ارسال نيروهاي کمکي را دريافت کرد به وي پيغام فرستاد که تو را اعزام کرديم تا او را دستگير نمايي، ولي نيروهاي تحت امرت تار و مار شده اند پس چگونه مي خواهي با ديگران وارد کارزار شوي!!
فرزند اشعث به امير پيام داد: گمان مي کني من را به سوي بقالي از بقالان و يا کفاشي از کفاشان کوفه گسيل داشتي؟ آيا اي امير نمي داني که من را به سوي شير دلاور و قهرماني نستوه از بهترين فرزندان بني هاشم که در دستش شمشيري بران است اعزام داشتي؟ ابن زياد پيام داد به وي امان بدهيد تا بتوانيد او را دستگير کنيد.
مسلم با اينکه آن روز به تنهايي مي جنگيد ولي قهرمانيهاي زيادي از خود نشان داد و بر دشمنان چيره گرديد به طوري که دشمنانش در شگفت ماندند.
راز رشادتهاي مسلم، بي ارزش پنداشتن مرگ و شوق ديدار با خدا بود وي در حين مبارزه چنين مي سرود:
هو الموت فاصنع ويک ما انت صانع          فانت لکاس الموت لا شک جارع
فاصبر لامر الله جل جلاله             فحکم قضاء الله في الخلق ذائع
«مرگ فرامي رسد واي بر تو، هر آنچه مي خواهي انجام بده زيرا بي شک تو نيز مرگ را خواهي چشيد.
در مقابل سرنوشت که خداوند رقم مي زند بايد صبر کرد زيرا سرنوشت خدا بر بندگانش حکمي است جاري.»
مسلم با بکر بن حمران مبارزه نمود، بکر با ضربه اي به لب مسلم آسيب رساند سپس به مسلم ضربه اي ديگر از پشت سر وي فرودآورد، پس از آن او را محاصره کرده و سنگ و چوب و آتش از پشت بام بر او فروريختند به گونه اي که ديگر نتوانست به مبارزه ادامه دهد، بر اثر خستگي و زخمهايي که بر بدن داشت به ديوار خانه تکيه داد، فرزند اشعث به او گفت: اگر تسليم شوي در امان خواهي بود!!
مسلم گفت: آيا به من امان خواهي داد؟
گفت: آري.
سپس مسلم به لشکريان که گرد او جمع شده بودند، گفت: آيا من در امان هستم، آنان پاسخ دادند: آري.
مسلم آنگاه فرياد برآورد و اعلام کرد: اگر به من امان نداده بوديد، تسليم نمي شدم، چهارپايي آورده و او را بر آن نشاندند شمشيرش را از او گرفته، دستهايش را بستند، مسلم احساس کرد که به او خيانت کرده اند لذا ديدگانش پراز اشک گرديد. سپس گفت: اين خيانت
و ناروايي است که بر خاندان بني هاشم شده است.
محمد بن اشعث به وي گفت: اميدوارم که به تو آسيبي وارد نگردد.
گفت: اين اميدي بيش نيست، امان نامه شما کجاست؟ و در حاليکه زير لب انا لله و انا اليه راجعون مي گفت، گريست.
عبدالله بن عباس به وي گفت:
هر کس مانند تو چنين هدفي و خواسته اي داشته باشد و اين گونه مصيبتي بر او وارد شود، نخواهد گريست. مسلم گفت: به خدا سوگند براي خود نگريسته ام، زيرا کشته شدن، ميراث خاندان من است ولي بخاطر اهل بيتي که در راه هستند، گريه مي کنم، من به خاطر حسين بن علي عليه السلام و خاندان او گريانم.
سپس به بعضي از افرادي که گرد او جمع شده بودند توصيه کرد که پيامش را به حسين عليه السلام برسانند و به او بگويند که مسلم چنين گفت:
«پدر و مادرم فدايت، با خانواده خود بازگرد اهل کوفه به تو خيانت کرده اند، اينان همان ياران پدرت هستند که آرزو داشت با مرگ و يا کشته شدن از آنان جدا گردد اهل کوفه به تو نيرنگ زده اند و نيرنگ بازان داراي انديشه و راي نخواهند بود».
بر آستانه کاخ والي کوفه، پسر اشعث منتظر اجازه ورود بود، يکي از چاپلوسان که زندگي دنيا را بر آخرت ترجيح داده به نام مسلم بن عروة، قدحي از آب در دست داشت، مسلم که زخمي بود و دچار خونريزي شديدي بود از شدت عطش ناتوان و بي رمق به آب اشاره نمود و درخواست کرد که قدح آب را به او بدهند.
ابن عروه به مسلم گفت: مي بيني که اين آب چه سرد و گوارا است، به خدا از آن يک قطره آب نخواهي نوشيد تا اينکه آتش دوزخ را بچشي!!
مسلم بن عقيل پس از آن گفتگو، او را شناخت، گفت: مادرت به عزايت بنشيند چقدر خسيس و سنگ دل و بي رحم هستي. اي پسر بيوه زن تو به دوزخ و آتش جهنم سزاوارتري.
سپس مسلم نشست به او قدحي از آب دادند و زماني که خواست آن را بياشامد، قدح پر از خون گرديد، آب را ريخت، مجددا آبي به او دادند، اين بار دندانهايش در قدح فروريخت، مسلم گفت: خدا را شکر اگر از اين آب مرا قسمتي بود آن را مي آشاميدم. سپس او را وارد کاخ ابن زياد کردند، مسلم به او سلام نداد.
از نظر مسلم، دستگاه ظلم و ستم ابن زياد و امير او يزيد بن معاويه، حکومتي غير مشروع و ظالم و ستم پيشه و فتنه انگيز بود.
مسلم به حاکم جائر و ظالم که سعي داشت هر آينه او را به قتل برساند مطالب و موعظه هايي گفت.
ابن زياد رو به مسلم کرده و او را مورد عتاب و سرزنش قرار داد و گفت:
اي پسر عقيل بسوي جماعتي آمدي که متحد بودند، ميان آنان تفرقه انداختي و آنان را رو در روي يکديگر قرار دادي؟
ابن زياد طاغوت زمان، امنيت و آرامش را بهانه اي قرار داد، و آزاد مردي مانند مسلم را متهم به اخلالگري کرد و همانند همه ستمگران تاريخ که مردان آزاده را متهم به اختلال در امنيت مي کنند، ابن زياد نيز چنين کرد.
ولي مسلم نيز همانند تمامي مصلحان بر ارزشهاي حق و آزادي و حقوق انسان تأکيد نمود و به وي گفت: هرگز من به اين منظور اينجا نيامده ام ولي اهالي کوفه معتقدند که پدر تو صالحان امت را کشته و خون آنان را ريخته است، و با شيوه هاي حکمرانان کسري و قيصر با آنان رفتار نموده است، لذا بسوي آنان آمدم تا عدل را گسترانده و مردم را به کتاب خدا دعوت نمايم.
طاغوت زمان، قدرت استدلال مسلم را به خوبي مي دانست و زماني که توسط مزدوران دستگير گرديد، به او اتهام ناروا زد تا شخصيت او را زير سؤال برد و آن عالم مجاهد را متهم نمايد، لذا خطاب به مسلم گفت:
اي فاسق، با کتاب خدا چه رابطه اي داري؟ چگونه تو در شهر مرتکب شراب خوري شده اي؟
ولي مسلم بن عقيل عليه السلام با استدلال قوي اتهام وارده را از خود رد کرد، و به ابن زياد پاسخ گفت:
تو دروغگويي بيش نيستي، تو با ريختن خون مسلمانان بي گناه که بزرگترين گناه است معصيت بزرگي را مرتکب مي شوي، و چنين کسي از نوشيدن شراب بيمناک نخواهد بود، و افزود: آيا من شراب خوارم؟ بخدا سوگند که پروردگار عالم مي داند که تو راستگو نيستي و بدون علم اين اتهام را وارد کرده اي و من آنچه تو مي پنداري نيستم و تو به نوشيدن شراب سزاوارتري! کسي که دستش به خون مسلمانان آغشته است و مردم را مي کشد و خون آنان را مباح کرده در حاليکه خداوند ريختن خون افراد بي گناه را حرام کرده است.
ابن زياد سراسيمه پاسخ مي دهد:
- اي فاسق! هوا و هوس، تو را به سوي آنچه خدا براي تو نخواسته و تو را شايسته آن نگردانيده (حکومت) سوق مي دهد.
مسلم در کمينگاه اين ديکتاتور، با قدرت حق به وي پاسخ داده و گفت:
- اگر ما شايسته آن نيستيم، پس چه کسي شايسته آن است؟
- ابن زياد گفت: اميرمؤمنان يزيد!!
- مسلم پاسخ گفت: بهر تقدير خداوند را شاکر هستيم، پروردگار بين ما و شما گواه است.
در اينجا کسي که همواره کفر مي ورزيد، درمانده گرديد و بخوبي پي برد که نمي تواند با منطق بر مسلم غلبه کند، لذا گفت: خدا من را هلاک کند اگر تو را به گونه اي نکشم که در اسلام کسي اين چنين کشته نشده باشد!!
مسلم گفت: تو شايسته آني که در اسلام آنچه سنت نبوده به بدعت بگذاري و تو قاتلان و زشت خويان و بد سيرتان را رها نکرده اي، زيرا تو زبينده آنان هستي.
گفت و شنود ميان آن دو به پايان رسيد و ابن زياد با ادامه ناسزا به مسلم و امام حسين و حضرت علي و عقيل خشم خود را نشان داد و مسلم ديگر هيچ سخني بر زبان نياورد.
هنگامي که مسلم را بر فراز کاخ آوردند وي به سرنوشت خانواده خود نمي انديشيد و سفارشي نيز در مورد آنان نداشت، بلکه به عمر بن سعد (که تنها عضو خاندان بني هاشم بود که جذب
بني اميه شده بود و در تاريخ بني هاشم ابولهب دوم به شمار مي آمد) سه سفارش
کرد و گفت:
- بدهي خود را بالغ بر هفتصد درهم است پس از فروش جنگ افزارهايش، بپردازد.
- جسد او را دفن کند.
- و از همه مهمتر سرنوشت او را به امام حسين عليه السلام خبر دهند.
ابن زياد، بکير بن حمران را مأمور قتل مسلم عليه السلام نمود. زيرا ابن حمران در جنگ ضربات شديدي از مسلم دريافت کرد، پس خشم و کينه زيادي عليه مسلم در دل داشت.
در راه رسيدن بر فراز کاخ، مسلم عليه السلام تکبيرگويان استغفار مي کرد، و بر پيامبر درود مي فرستاد و مي گفت: خداوندا بين ما و قوم گمراه و فريب خورده داور باش.
پس از آنکه ابن حمران جلاد جنايت خود را مرتکب شد، ابن زياد به وي گفت: آيا او را به قتل رساندي؟
گفت: آري.
گفت: او در آن هنگام چه مي گفت؟
پاسخ داد: تکبير و تسبيح و استغفار مي گفت، و زماني که او را پيش آورده تا گردن او را قطع کنم گفت:
خداوندا ميان ما و قومي که ما را فريب دادند و به ما نيرنگ زدند و ما را کشتند، حاکم و داور باش. سپس ضربه اي به او زدم که کارگر نيافتاد.
به من گفت: اي برده اين همه مصيبت که بر ما وارد آورده ايد تو را کفايت نمي کند؟ ابن زياد گفت: چه مرگ باافتخاري. وي ادامه داد: با ضربه ديگري او را به قتل رساندم.
به دستور ابن زياد سر حضرت مسلم را از تن جدا کرده و به همراه سر هاني نزد يزيد فرستادند و يزيد در جواب نامه ابن زياد او را ستايش و نوازش بسيار نمود و در امر حرکت حضرت امام حسين عليه السلام دستوراتي داد از جمله اينکه راهها را کنترل نمايي و در ظفر يافتن بر او سعي بليغ به عمل آوري و به احتمالي مردم را به قتل برسان.
مزار شريف حضرت مسلم و هاني در کوفه مي باشد و هر چند که در کربلا به شهادت نرسيد ولي در عظمت، اجر و
ثواب مانند شهداي کربلا هستند.
مسلم بن عقيل با اين مرگ پرافتخار به آرزوي ديرينه خود نايل آمد و اولين شهيد نهضت حسيني شد.
پسر عقيل دريچه اي تازه در شهادت در راه خدا و حفظ دين و ارزشهاي وحي و مبارزه با ظالمان و طاغوت، ايجاد کرد. درود خدا بر او باد.مسلم بن عوسجه مسلم بن عوسجة بن سعد بن ثعلبه بن دودان بن اسد بن خزيمه ابوجحل الاسدي السعدي. مسلم و حبيب در ثعلبة بن دودان به هم مي رسند و حبيب هنگام شهادت مسلم به قرابتش با وي اشاره اي دارد.
مسلم هم اسم پدرش عوسجه بوده و هم اسم پسرش، و لذا کتاب اسدالغابه نام او را به صورت مسلم ابوعوسجه نوشته است.
کنيه مسلم، ابوجحل بوده که به تقديم جيم بر حاء به معني مهتر زنبوران عسل است.
اسدي: منسوب به بني اسد، قبيله اي از «عدنان»، (عدنان، عرب شمال).
از شهداي کربلا، آن بزرگوار به دست «عمرو بن حجاج زبيدي»، بطور غافلگيرانه به شهادت رسيد.
تمامي مصادر و منابع تاريخي و رجالي نام او را ذکر کرده اند. او اولين شهيد از ياران حسين است که بعد از شهادت کشته شدگان نخستين حمله به شهادت رسيد.
مسلم بن عوسجه از اصحاب رسول خدا به شمار مي رفت. مسلم بن عقيل او را براي فرماندهي قسمتي از نيروهاي قبايل «مذحج» و «بني اسد» در نظر گرفت. مسلم بن عوسجه مردي بسيار پير بود. او شخصيت بزرگي از بني اسد و يکي از شخصيتهاي برجسته ي کوفه به حساب مي آمد.
از اصحاب رسول الله و اميرمؤمنان و از قرا و محدثين و از شخصيتهاي مورد احترام و از شهداي بنام کربلا است - به
نقل مقاتل و اسدالغابة ابن اثير «مسلم بن عوسجه» از نمايندگان و وکلاي مسلم بن عقيل در کوفه بود که به ثبت اسامي بيعت کنندگان و جمع وجوه و صرف در موارد نياز شرعي و از جمله خريد اسلحه براي مقابله با يزيد غاصب و سپاه او و امثال آن... مي پرداخت. او از عباد و زهاد و مورد وثوق مردم و بسيار موجه بود. مسلم به اتفاق حبيب بن مظاهر - و پسر خود - و غلام حبيب از بيراهه در شب هشتم محرم به کربلا آمدند و به امام ملحق شدند. ورود آنها شوقي فراوان در حرم حسيني به وجود آورد چندانکه حضرت زينب براي آنها سلام فرستاد. حبيب و مسلم از اين سلام زينب کبري سخت گريستند. زيرا دلالت بر محاصره اهل بيت عترت به وسيله سپاه دشمن و غربت و تنهايي آنها داشت. مسلم در واقعه عاشورا نقشي مؤثر و مفيد داشت و نبردي سخت نمود و سرانجام به شهادت رسيد مسلم در آخرين لحظات شهادت - (که حبيب از او مي طلبد اگر وصيتي داري بگو) به حبيب که به اتفاق امام بر بالينش بود - وصيت مي کند که تا آخرين نفس امام را ياري کنيد.
او مقيم کوفه و از قبيله بني اسد و بعد از شهادت مسلم بن عقيل، در ميان قبيله اش مخفي شده بود تا اينکه در کربلا به همراه خانواده اش به حضرت امام حسين ملحق شد. و به هنگام شهادت بسيار پير بود.
موقعيت، سوابق سياسي اجتماعي و فضايل بسيار خوب و درخشاني داشته و ايشان همچون حبيب از افضل شهداي کربلا و از اصحاب حضرت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و حضرت امام علي عليه السلام و حضرت امام حسن عليه السلام و حضرت امام حسين عليه السلام بوده و از آنجاييکه امام زين العابدين عليه السلام و حضرت امام باقر عليه السلام در کربلا حضور داشتند پس مسلم حضرت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم را تا حضرت باقر عليه السلام زيارت کرده بود.
بنابه نقل اسدالغابة او از اصحابي بود که از حضرت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم حديث نقل کرده و در فتوحات صدر اسلام شرکت داشت، بطوريکه شبث بن ربعي - لعنت الله عليه - بعد از شهادت مسلم به لشگر کوفه مي گويد: «قسم به آنکه اسلام آوردم به او!، مسلم جايگاهي بس رفيع در ميان مسلمانان داشت. هر آينه در روز فتح آذربايجان او را ديدم که هنوز مسلمانان اسبان را لجام نکرده بودند که شش نفر از مشرکين را به هلاکت رسانيد».
مسلم از شجاعان نامدار و مشاهير روزگار در تمامي جنگها در خدمت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام جهاد کرده و مردانگي نموده، و بعضي گفته اند که اميرالمؤمنين عليه السلام او را برادر خود خوانده و چند مرتبه قرآن کريم را نزد آن حضرت ياد گرفته بود و لذا از قراء و عباد محسوب مي شد.
در کوفه براي رهبري حضرت امام حسين عليه السلام از مردم بيعت مي گرفت و زماني که مسلم بن عقيل حرکت کوتاه مدت و شکوهمند خويش را عليه عبيدالله زياد آغاز کرد، او را براي فرماندهي قسمتي از نيروهاي قبايل مذحج و بني اسد در نظر گرفت.
مسلم از کوفياني بود که به حضرت امام حسين عليه السلام نامه نوشت و به کوفه دعوت نموده و به عهدش هم وفا کرد.
و در نهضت مسلم بن عقيل، ايشان نقش دريافت پول از هواداران و تهيه سلاح براي نهضت را برعهده داشت و جاسوس ابن زياد به نام معقل از همين طريق به مخفي گاه مسلم بن عقيل پي برد.
او نقش مؤثري در انقلاب کربلا داشته است و در آخرين آزمايش امام حسين عليه السلام در شب عاشورا از اصحابش که به آنان فرمود: «قد قرب الموعد...
هنگام شهادت فرارسيده است و من بيعت خود را از شما برداشتم از اين تاريکي شب استفاده کنيد و راه شهر و ديار خويش را پيش گيريد.»
مسلم جواب داد: «انحن نتخلي عنک و لم نعذر الي الله في اداء حقک؟ اما و الله لا افارقک حتي اکسر في صدورهم رمحي و اضربهم بسيفي ما ثبت قائمة بيدي و الله لو لم يکن معي سلاحي لقذفتهم بالحجارة دونک حتي اموت معک»
«آيا دست از ياري تو برداريم در حاليکه پيش خداي تعالي معذور نيستيم.
سوگند مي خورم جدا نمي شوم از تو و با آنان مي جنگم تا نيزه ام بشکند و تا
شمشيرم بدستم هست. و اگر سلاحي با من نباشد با سنگ با آنان نبرد مي کنم تا با تو شهيد بشوم.»
بعد از شهادت عمير بن عبدالله مذحجي، مسلم بن عوسجه و نافع بن هلال عازم ميدان شدند و مسلم اشعار ذيل را مي خواند:
ان تسئلوا عني فاني ذو لبد         من فرع قوم من ذري بني اسد
فمن بغانا حائد عن الرشد        و کافر بدين جبار صمد
«اگر بپرسيد از شخصيت من، شيري هستم از فرزندان تيره اي از بزرگان بني اسد،
کسي که بر ما ستم کند دور است از رستگاري و کافر است به دين جبار صمد.»
ضمن مبارزه شديدي که بين اين دو بزرگوار و جناج راست دشمن در گرفت عده اي را به هلاکت رسانيد، آنگاه عمرو بن حجاج فرمانده جناح راست دشمن خطاب به لشگر کوفه گفت: «احدي به تنهايي به جنگ ايشان نرود که هلاک مي شود.»
آنگاه پيشنهاد حمله عمومي داد و مورد قبول ابن سعد واقع شده و حمله عمومي آغاز شد و بعد از ساعتي که گرد و غبار جنگ خوابيد، ديدند مسلم بر روي خاک افتاده و در حال شهادت مي باشد که رمقي داشته و امام عليه السلام و حبيب بر بالاي سرش حاضر شده و فرمودند: «خدا رحمت کند اي مسلم و آيه 23 احزاب را تلاوت کرد:
«فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر» «بعضي پيمان خود را به آخر بردند و بعضي ديگر در انتظارند». مسلم در آخرين لحظات، حبيب را وصيت کرد که تا آخرين قطره خونش دست از امام بر ندارد، آنگاه مسلم به شهادت رسيد.
قاتلان مسلم بن عوسجه عبارتند از: مسلم بن عبدالله ضبابي، عبدالرحمن بن ابي خشکارة و عبدالله ضبابي. بنا به قولي قاتل مسلم، عمرو بن حجاج زبيدي.
در قسمتي از زيارت ناحيه مقدسه در مورد مسلم مي خوانيم:
«... کنت اول من شري نفسه و اول شهيد شهدلله و قضي نحبه ففزت و رب الکعبه،
شکر الله استقدامک و مواساتک امامک...»
«... اي مسلم تو اول کسي بودي که از جان گذشتي و اول شهيدي بودي که در راه
خدا رستگار شدي و به پيمانت با خدا عمل کردي. به خداي کعبه قسم که رستگار
شدي. خداي به تو پاداش نيکو دهد به خاطر دليري و مردانگي، و مساعدت و همياري و مواساتي که با امام خود کردي.»مسلم بن عوسجه اسدي اولين شهيد عاشورا که در حمله نخست به شهادت رسيد.پير مردي بزرگوار از طايفه بني اسد و از چهره هاي درخشان کوفه و هواداران اهل بيت «ع » بود.از اصحاب پيامبر «ص » و مسلمانان با سابقه به شمار مي رفت و از آن حضرت روايت هم کرده است.پارسا، شجاع و سوارکاري نامي بود و در فتوحات اسلامي شرکت مي کرد و در همه جنگهاي امير المؤمنين «ع » حضور داشت.در کوفه براي حسين بن علي «ع » بيعت مي گرفت.
مسلم بن عقيل در برنامه کوتاه مدت نهضت، او را در راس عده اي از طايفه مذحج و اسد قرار داد. (1) در نهضت مسلم، نقش دريافت پول از هواداران و تهيه سلاح براي نهضت را برعهده داشت.جاسوس «ابن زياد»، به نام «معقل » از همين طريق به مخفيگاه مسلم پي برد.
در کربلا از ياران شجاع و فداکار امام بود.شب عاشورا که امام از ياران خواست از تاريکي شب استفاده کرده، از صحنه خارج شوند، يکي از کساني بود که برخاست و ضمن اعلام وفاداري و مقاومت تا شهادت، گفت: «و الله لو علمت اني اقتل ثم احيي ثم احرق ثم اذري يفعل بي ذلک سبعين مرة ما ترکتک فکيف و انما هي قتلة واحدة ثم الکرامة الي الابد.» (2) به خدا قسم اگر هفتاد بار کشته شوم، سوزانده شوم و خاکسترم بر باد رود، هرگزتو را رها نخواهم کرد، تا چه رسد به اينکه اکنون يک بار کشته شدن است، سپس کرامت ابدي است.روز عاشورا، رجز مسلم بن عوسجه در مبارزه چنين بود:
ان تسئلوا عني فاني ذولبد           من فرع قوم في ذري بني اسد
فمن بغانا حايد عن الرشد           و کافر بدين جبار صمد (3) .
که حاکي از بصيرت ديني و دشمن شناسي او و کافر دانستن جبهه مخالف است.سپاه دشمن چون در نبرد تن به تن ياراي جنگيدن با او را نداشتند، او را سنگباران کردند.چون مسلم به زمين افتاد، رمقي در تن داشت که حسين بن علي «ع » و حبيب بن مظاهر خود را به او رساندند. امام او را دعا کرد و حبيب چون نزديک او آمد، مسلم او را توصيه نمود که مبادا حسين «ع » را تنها گذارد. (4) .پاورقي(1) انصار الحسين، ص 93.
(2) مناقب، ج 4، ص 99.
(3) همان، ص 102.
(4) بحار الانوار، ج 45، ص 20.مسلم بن كثير ازدي از شهداي کربلا، وي از طايفه ازد، و از تابعين بود.بعضي هم او را از اصحاب شمرده اند.در برخي جنگها در رکاب علي «ع » مجروح شده و از ناحيه پا آسيب ديده بود. در حادثه عاشورا، از کساني بود که به قصد حسين بن علي «ع » از کوفه بيرون آمد و نزديکيهاي کربلا به آن حضرت پيوست و روز عاشورا در حمله نخستين به شهادت رسيد. (1) نام او را اسلم بن کثير و سليمان بن کثير هم نقل کرده اند. (2) در زيارت ناحيه مقدسه نيز از او ياد شده است.پاورقي(1) عنصر شجاعت، ج 1، ص 355، مناقب، ج 4، ص 113، تنقيح المقال، ج 3، ص 215.
(2) انصار الحسين، ص 94.مسلم بن كثير ازدي مسلم بن کقير بن قليب الصدفي الازدي ازد شنوئة الاعرج بوده و قبيله ازد به سه تيره تقسيم مي شوند: 1- ازد شنوئة 2- ازد عمان 3- ازد السراة
مرحوم محدث قمي مي نويسد: ازديان بيست و هفت قبيله هستند.
مسلم از تيره اول و داراي اصالت يمني و اهل کوفه بوده است و هنگام شهادت تقريبا هفتاد سال داشته است.
او حضرت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم را ديده و از تابعين، و از اصحاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و حضرت امام حسين عليه السلام و از مجاهدين در جنگ جمل بوده و در اين جنگ بود که تيري به پايش اصابت کرد و جراحتي برداشته و بعدها پايش مي لنگيد و لذا به او اعرج مي گفتند.
او نرسيده به کربلا به سپاه امام عليه السلام ملحق شد. و در حمله نخست در روز عاشورا به شهادت رسيد. و بعضي احتمال داده اند اسلم بن کثير ازدي در زيارت ناحيه و سليمان بن کثير در رجبيه همان مسلم بن کثير باشد.
در زيارت ناحيه مقدسه نام او نيز از جمله شهداي کربلا است: «السلام علي مسلم بن کثير الازدي».مسلم بن كناد از شهداي کربلا به حساب آمده که نامش در زيارت رجبيه هم ديده مي شود. (1) .پاورقي(1) همان، ص 104.مسلم بن كناد از ياران سيدالشهداء عليه السلام در واقعه عاشورا و کربلا است. چنانکه در زيارت رجبيه اقبال سيد بن طاووس است: «السلام علي مسلم بن کناد...».مسلم جصاص (مسلم گچ کار) يکي از راويان و شاهداني است که در کوفه حضور داشته و به نقل بعضي اخبار از اسراي اهل بيت عليهم السلام پرداخته است. در بحارالانوار و ديگر کتب اخبار از مسلم جصاص حديث کرده اند که مي گويد: عبيدالله بن زياد مرا به تعمير بعضي مواضع دارالاماره گماشته بود: هنگامي که دست در کار بودم ناگاه هياهويي عظيم از اطراف محلات شهر گوشزد من شد خادم خود را گفتم اين چيست و اين فتنه و آشوب از کجاست؟ گفت مردي خارجي بر اميرالمؤمنين يزيد بيرون شد او را و فرزندان او را و اصحاب او را کشتند اينکه سرهاي کشتگان را و عيال او را بدين شهر در مي آورند و مردم به نظاره ي ايشان مي شتابند. مسلم گويد چون ين سخن شنيدم خادم را به کاري مأمور ساختم چون شد از وقوع اين داهيه لطمه اي سخت بر چهره ي خود زدم چنانکه بيم مي رفت که هر دو چشم من از بينش بازايستد.مسلم، مولي عامر بن مسلم از شهداي کربلا، که غلام عامر بن مسلم بود.عامر، خود در کربلا به شهادت رسيد. (1) در برخي نقلها نام او سالم آمده است.پاورقي(1) همان.مسوده يا سياه جامگان. سپاه ابومسلم خراساني بودند که لباس مشکي را در عزاي شهداي کربلا و زيد بن علي و يحيي بن زيد مي پوشيدند. ابومسلم خراساني، لباس سياه مي پوشيد، تا هم با بني اميه مخالفت کرده باشد و هم در ديده ي بيننده هيبت يابد.مسور بن مخزمه از کساني بود که در مکه، پس از آگاهي از عزم سيدالشهداء عليه السلام بر حرکت به سوي کوفه، نامه اي به امام نوشت و از او خواست که فريب نامه هاي عراقيان را نخورد. خودش نيز با يزيد بيعت نکرده بود. امام پس از خواندن نامه اش، براي او دعاي خير کرد و عواطفش را ستود. وي مردي اهل فضل و ديانت بود و از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم روايت مي کرد. دو سال پس از هجرت به دنيا آمده بود و تا زمان مرگ عثمان در مدينه بود. سپس ساکن مکه شد. در حادثه ي محاصره و سنگباران مکه، در سال 64 هجري در حال نماز در حجر اسماعيل
کشته شد. هنگام مرگ، شصت و دو سال داشت.مسور بن مخزمه (مخرمه) از کساني بود که در مکه، پس از آگاهي از عزم سيد الشهدا «ع » بر حرکت به سوي کوفه، نامه اي به امام نوشت و از او خواست که فريب نامه هاي عراقيان را نخورد.خودش نيز بايزيد بيعت نکرده بود.امام پس از خواندن نامه اش، براي او دعاي خير کرد و عواطفش را ستود.وي مردي اهل فضل و ديانت بود و از رسول خدا «ص » روايت مي کرد.دو سال پس از هجرت به دنيا آمده بود تا زمان مرگ عثمان در مدينه بود.سپس ساکن مکه شد.در حادثه محاصره و سنگباران مکه، در سال 64 هجري در حال نماز در حجر اسماعيل کشته شد.هنگام مرگ، شصت و دو سال داشت. (1) .پاورقي(1) حياة الامام الحسين، ج 3، ص 24، تنقيح المقال، مامقاني، ج 3، ص 217.مسيب بن نجبه فرازي از ياران برجسته علي عليه السلام بود.وي در قيام توابين به خونخواهي شهداي کربلا، پس از کشته شدن سليمان بن صرد رهبر توابين، پرچم نبرد را به دست گرفت و دليرانه جنگيد تا کشته شد.شهادتش در سال 65 هجري در «عين الورده » بود. (1) از اينکه توفيق شهادت در رکاب سيد الشهدا را نيافته بود بشدت اندوهگين بود و اين حسرت را درخطابه اي که در جمع توابين ايراد کرد، بر زبان آورد و از اينکه با رسيدن نامه و پيک امام، از فداکاري در راهش مضايقه کرده و ياريش نکرد، خود و جمع ياران را ملامت کرد. (2) .پاورقي(1) مروج الذهب، ج 3، ص 94، تاريخ الاسلام، ذهبي، ج 5، ص 248.
(2) حياة الامام الحسين، ج 3، ص 362.مسيب بن نجبه ي فزاري «مسيب بن نجبه فزاري»، «سليمان بن صرد خزاعي»، «عبدالله بن وال تميمي»، «رفاعة بن شداد بجلي» و «عبدالله بن سعد ازدي». به رهبري اين پنج تن در کوفه نهضت «توابين» بوقوع پيوست. اين نهضت به خونخواهي امام حسين عليه السلام بپاخاست.
نيروهاي توابين که حدود 4 هزار نفر بودند در منطقه اي به نام «عين الوردة» با لشکريان ابن زياد که افزون بر سي هزار نيرو بودند به نبرد پرداختند.
شعار توابين: «يا لثارات الحسين؛ اي خونخواهان حسين» بود. در اين نبرد که به «جنگ عين الوردة» شهرت يافت.
از ياران برجسته ي علي عليه السلام بود. وي در قيام توابين به خونخواهي شهداي کربلا، پس از کشته شدن سليمان بن صرد، رهبر توابين، پرچم نبرد را به دست گرفت و دليرانه جنگيد تا کشته شد. کشته شدنش در سال 65 هجري در «عين الورده» بود. او همواره از اينکه در راه فداکاري امام عليه السلام مضايقه کرده، خود و جمع ياران را ملامت کرد.مشرعه فرات نام نهري در سرزمين کربلا، که حادثه عاشورا نزديک آن اتفاق افتاد و امام حسين «ع » ويارانش لب تشنه در کنار آب، شهيد شدند.فرات، نهر مقدس و با فضيلتي است که طبق روايات، دو ناودان از بهشت بر آن مي ريزد و نهري پر برکت است و کودکي که کامش را با آب فرات بردارند، دوستدار اهل بيت «ع » مي شود. (1) در حديث است که فرات، مهريه زهراست. (2) مستحب است براي زيارت امام حسين از آب فرات غسل زيارت کنند که موجب آمرزش گناهان است. (3) نوشيدن از آب فرات نيز مطلوب است.امام صادق «ع » به سليمان بن هارون فرمود: «ما اظن احدا يحنک بماء الفرات الا احبنا اهل البيت ». (4) .
و نيز فرمود: «من شرب من ماء الفرات و حنک به فانه يحبنا اهل البيت »، (5) هر کس از آب فرات بنوشد و کام را با آن بردارد، او دوستدار ما خاندان خواهد بود.در حديث، از فرات بعنوان نهر مؤمن و نيز نهر بهشتي ياد شده است: «نهران مؤمنان و نهران کافران، فالمؤمنان: الفرات و نيل مصر...» (6) «اربعة انهار من الجنة: الفرات...». (7) .
«فرات » يادآور عظيمترين حماسه خونين و ماندگارترين صحنه وفا و صبر است. شير مردان عاشورايي در کربلا، در محرم سال 61 هجري توسط نيروهاي «ابن زياد» درمحاصره قرار گرفتند و آب به روي اردوگاه امام حسين «ع » و اطفال و خيمه ها بسته شد.
سپاه دشمن مي خواست با قرار دادن حسين «ع » در مضيقه بي آبي، او را به تسليم وا دارد، اما آن حضرت مرگ شرافتمندانه و تشنه کامانه را برگزيد.عباس «ع » که براي آب آوردن از فرات، براي کودکان تشنه رفته بود.در کنار همين نهر علقمه دستانش قطع شد و به شهادت رسيد. «آب فرات » همچون «خاک کربلا»، هر دو آموزگار شجاعت و الهام بخش شهادتند.از اين رو برداشتن کام نوزاد با آب فرات يا تربت حسيني، چشاندن طعم شجاعت و انتقال فرهنگ شهادت در دل و جان شيعه است.
اما موقعيت جغرافيايي فرات: «شطي است در مغرب کشور عراق و متشکل است از دو شعبه «قره سو» و «مراد چاي » که سرچشمه آنها نزديک رود «ارس » در ارمنستان ترکيه است. موقعي که دو شعبه قره سو و مراد چاي به هم مي رسند، فرات به دجله نزديک مي شود، ولي مجددا دجله متوجه جنوب شرقي شده و فرات به سمت مغرب مايل مي شود و سپس در نزديکي خليج فارس به رود دجله مي پيوندد و از آن پس مجموع اين دو رود به نام «شط العرب » خوانده مي شود و به خليج فارس مي ريزد.سرزميني را که بين دو رود دجله و فرات واقع است «الجزيره » مي گويند.طول رودخانه فرات تقريبا2900 کيلومتر است.جريان فرات در جلگه بين النهرين بسيار ملايم است و داراي بستري عريض مي باشد.يگانه عامل حاصلخيزي خاک عراق و جلب جمعيت در جلگه خشک و گرم بين النهرين، دو رود فرات و دجله مي باشد. بابل، پايتخت قديم کشور بابل در ساحل فرات بنا شده بود.» (8) .
شريعهدر لغت، به معناي راهي است که به آب رود، يا دريا منتهي مي شود، آبشخور، جاي برداشتن آب از رودخانه، نهر کوچکتر که آب رود، از آن طريق بر دشت، مسلط مي شود. لغات ديگر اين اصطلاح عبارت است از: مشرع، مشرعه، شرعه، مشرب، منهل، ورد، مورد، آبخور، آبشخور، شريعه فرات (9) در روز عاشورا، عباس بن علي «ع » براي آب آوردن از فرات به شريعه رفت.در حاشيه رودخانه فرات، منطقه نخلستاني بود.در همان شريعه بود که در پشت نخل کمين کرده دست راست او را از کار انداختند و در همان مسير به شهادت رسيد و همانجا نيز دفن شد.پاورقي(1) سفينة البحار، ج 2، ص 352، المزار، شيخ مفيد، ص 18.
(2) همان، ص 563.
(3) همان، ج 1، ص 565.
(4) وسائل الشيعه، ج 10، ص 314، بحار الانوار، ج 101، ص 114.
(5) همان.
(6) همان، ج 17، ص 215.
(7) همان.
(8) فرهنگ فارسي، معين.
(9) لغت‏نامه، دهخدا.مشفق كاشاني عباس کي متش معروف به «مشفق کاشاني» در سال 1304 شمسي در کاشان متولد شد.
تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در زادگاه خود به پايان برد و سپس براي ادامه ي تحصيل به دانشگاه تهران راه يافت و به اخذ درجه ي فوق ليسانس در رشته ي امور اداري و بودجه نايل آمد.
از نامبرده تاکنون شش مجموعه شعر با عناوين: صلاي غم يا تضمين 12 بند محتشم کاشاني، خاطرات، سرود زندگي، شراب آفتاب، آذرخش، آيينه خيال منتشر شده است.
از مشفق کاشاني، علاوه برسلسله مقالات ادبي و تحقيقي و عرفاني که در برنامه هاي صداي جمهوري اسلامي ايران مورد استفاده قرار گرفته، کتابهاي متعددي نيز در زمينه هاي مذهبي و ادبي و سياسي منتشر شده است که بعضا عبارتند از:
نقشبندان غزل، مجموعه شعر انقلاب از شاعران معاصر؛ سه مجموعه شعر درباره ي دفاع مقدس از شاعران معاصر؛ مجموعه شعر شهيد با همکاري استاد شاهرخي؛ محمد صلي الله عليه و آله و سلم در آيينه ي شعر فارسي، مدايح و مراثي درباره ي حضرت محمد صلي الله عليه و آله و سلم با همکاري استاد شاهرخي؛ آيينه ي عصمت، مجموعه ي مدايح و مراثي درباره ي حضرت زهرا عليهاالسلام با همکاري استاد شاهرخي؛ قبله ي هشتم آيينه ي رجاء، مدايح و مراثي درباره ي حضرت رضا عليه السلام با همکاري استاد شاهرخي؛ آيينه ي جمال، مجموعه ي دوم مدايح و مراثي درباره ي حضرت محمد صلي الله عليه و آله و سلم با همکاري استاد شاهرخي؛ ديوان صباحي بيدگلي با مقدمه و تصحيح شادروان پرتو بيضايي؛ خلوت انس، مجلد اول تذکره ي شعراي معاصر.
مشفق کاشاني از جمله شاعراني است که در مصيبت سيد و سالار شهيدان، امام
حسين عليه السلام اشعار پر سوز و گدازي دارد. هم اکنون ترجيع بندي در مرثيه ي سيدالشهداء عليه السلام از او بجاي مانده است. مشفق کاشاني در اين ترجيع بند به استقبال ترجيع بند محتشم کاشاني رفته و از او پيروي نموده است.مشك ظرف نگهداري آب در قديم.پوست گوسفندي که درست و بدون شکافتن از وسط، کنده باشند و در آن ماست، دوغ، آب و غيره ريزند، خيک بي موي، به آن «قربه »، «راويه »، و «رکوه » هم گويند.در نبرد عاشورا نيز همچون همه جنگهاي قديم، از مشک بعنوان ظرفي براي برداشتن و نگهداشتن آب در سفر و اردوگاه استفاده شد.در فرهنگ عاطفي عاشورا، «مشک » مظهر سقايي ابا الفضل «ع » است، چرا که او آبرسان خيمه ها و سقاي اطفال امام حسين «ع » بود.به همين خاطر، به آن حضرت «ابو القربه » هم گويند، کنايه از سقايي او با مشک.روز عاشورا هم مشک خالي به دوش گرفت و به فرات رفت و آن را پر از آب کرد و در راه آوردن آب به خيمه ها، راه را بر او بستند.دستانش قطع شد و مشک آب سوراخ گشت و عباس «ع » هم به شهادت رسيد، پيش از آنکه آب به خيمه ها برسد.اين موضوع، با حسرت و اندوه ياد مي شود که نشان وفاي عباس «ع » و عطش اطفال است.به گفته «عمان ساماني »:
پس فرو باريد بر وي تير تيز         مشک شد بر حالت او اشک ريز
اشک چندان ريخت بر وي چشم         مشک تا که چشم مشک، خالي شد ز اشک
تا قيامت تشنه کامان ثواب           مي خورند از رشحه آن مشک، آب (1) .
پيش از عاشورا نيز مشک، ايفاي نقش کرده است.در مسير راه، وقتي کاروان امام حسين «ع » به منزلگاه «شراف » رسيدند، جوانان به فرمان امام، آب بسياري در مشکها برداشتند و در گرماي نيمروز فردا، با سپاه هزار نفري حر برخوردند که تشنه بودند.دهان مشکها به روي آن سپاه گشوده شد، حتي اسبهايشان سيراب شدند. (2) در کربلا نيز از سه روز مانده به عاشورا، نيروهاي عمر سعد بر فرات مسلط شدند و مانع بردن آب گشتند. وقتي عطش بر حسين «ع » و يارانش زياد شد، برادرش عباس «ع » را مامور تهيه آب کرد. وي با 20 نفر همراه مشک و به اتفاق 30 نفر سواره نزديک شريعه شدند و نبردي کرده، مشکها را پر از آب کرده برگشتند. (3) .
چشم از اشک پر و مشک من از آب تهي است          جگرم غرقه به خون و تنم از تاب تهي است
گفتم از اشک کنم آتش دل را خاموش            پر زخوناب بود چشم من از آب تهي است
جان من مي برد آن آب کزين مشک چکد          گشتيم غرق در آبي که زگرداب تهي است
دست و مشک و علمي لازمه سقايي است          دست عباس تو را از اين همه اسباب تهي است
مشک هم اشک به بي دستي من مي ريزد            بي سبب نيست اگر مشک من از آب تهي است (4) .پاورقي(1) گنجينة الاسرار، عمان ساماني، ص 76.چاپ 1362 ش.
(2) تاريخ طبري، ج 4، (چاپ قاهره)، ص 302.
(3) کامل، ابن اثير، ج 2، ص 556.
(4) از: سيد شهاب الدين موسوي‏ «شب شعر عاشورا» شماره 5، ص 92.مشكور نام پير مردي از هواداران اهل بيت در کوفه که مامور نگهباني از طفلان مسلم بن عقيل بود. وقتي پس از يک سال زنداني بودن محمد و ابراهيم (پسران حضرت مسلم) فهميد که آن دو از بني هاشم و دودمان نبوتند، آنان را مخفيانه از زندان آزاد کرد (گر چه دوباره گرفتار شده، به شهادت رسيدند). (1) مشکور به خاطر اين خدمت به طفلان مسلم، از سوي ابن زياد احضار شد و به او پانصد ضربه تازيانه زدند وي در زير تازيانه ها جان داد. (2) .پاورقي(1) بحار الانوار، ج 45، ص 101.
(2) سوگنامه آل محمد، ص 189 به نقل از معالي السبطين.مشكور ناسخ التواريخ مي نويسد: «ابن زياد دستور داد تا دو طفل مسلم بن عقيل عليه السلام را مأخوذ دارند و به زندان برند. اما زندانبان که مشکور نام داشت و از دوستان اهل بيت بود، از آه و ناله ي اين کودکان هفت هشت ساله غمنده گشت، نشيمني شايسته بهر ايشان بپرداخت و خورش و خوردني حاضر ساخت و چند که توانست نيکو خدمتي کرد و شبي ديگر چون سياهي دامن بگسترد ايشان را برداشت و بر سر راه قادسيه آورد و انگشتري خود را بديشان داد و گفت اين انگشتري از من به نزد شما علامتي است چون به قادسيه رسيديد بدين علامت برادر مرا بياگاهانيد تا شما را خدمت کند و به مدينه رساند. پس مشکور بازشتافت.
ابن زياد مشکور زندانبان را طلب داشت و گفت:
چه شدند پسرهاي مسلم؟ گفت من ايشان را در راه خدا آزاد کردم. گفت: از من نترسيدي؟ گفت: جز از خدا نترسم، هان اي پسر زياد پدر اين کودکان را بکشتي، امروز از اين دو طفل نورس چه خواهي؟ ابن زياد در خشم شد گفت اکنون بفرمايم تا سرت را از تن بردارند، گفت آن سر که در راه مصطفي نباشد نخواهم. اين وقت ابن زياد فرمان کرد که مشکور را بعد از ضرب پانصد تازيانه گردن بزنند چون او را در «عقابين» کشيدند و ابتدا به ضرب تازيانه کردند در تازيانه ي نخستين گفت: «بسم الله الرحمن الرحيم» در ضرب ثاني گفت الهي مرا شکيبايي در ده. کرت سيم گفت: خدايا مرا در حب فرزندان رسول تو مي کشند. چون نوبت به چهارم و پنجم افتاد گفت: اي پروردگار من! مرا به مصطفي و فرزندانش بازرسان و ديگر سخن نکرد تا پانصد ضرب به نهايت شد، اينوقت گفت: مرا شربتي آب دهيد ابن زياد گفت او را تشنه گردن زنيد. عمرو بن حارث قدم پيش گذاشت و مشکور را به شفاعت در خواست و به خانه خويش در آورد تا او را مداوا کند، مشکور چشم گشود و گفت: بدرود باد که من از آب کوثر سيراب شدم، اين بگفت و جان بداد.مشهد الحسين مشهد به معناي محل شهادت، محل دفن، حرم و مقبره است.اين تعبير به جاي مرقد سيد الشهدا به کار مي رود.مشهد رأس الحسين حرم و بقعه اي که مدفن سر مطهر سيد الشهداست، يا مکاني که سر آن حضرت به آنجا هم برده شده است.به اين نام، دو محل يکي در شام و ديگري در مصر وجود دارد.در شام در عسقلان مسجدي بزرگ و ضريحي عظيم است که مردم آنجا را زيارت کرد تبرک مي جستند. (1) به نوشته سيد محسن امين: محلي در کنار مسجد جامع اموي در دمشق، که گويا محل نگهداري سر مطهر سيد الشهدا در ايام يزيد بوده و در خزانه آن ملعون نگهداري مي شده است. (2) همچنين وي مي نويسد: (در سفرنامه خويش) در مصر، زيارتگاه با شکوه و مقدسي است که مردم مصر، معتقدند سر ابا عبدالله الحسين در آنجا مدفون است و خلفاي مصر، آن را از شهر عسقلان (در فلسطين) آورده و طي مراسمي در مصر دفن کرده اند.در همين زمينه در «اعيان الشيعه » مي نويسد: بنا به قول برخي، يکي از خلفاي فاطمي در مصر، ماموراني به عسقلان (بين مصر و شام) فرستاد و سري را برايش آوردند و گفت که سر حسين «ع » است.آن را به مصر آوردند و در محلي که الآن به نام مشهد يا مسجد راس الحسين معروف است دفن کردند.مردم مصر به اين محل علاقه نشان مي دهند و زن و مرد دسته دسته به زيارت آن مي روند و مراسم دعا و تضرع در آنجا مي گيرند.البته در اين که آن سر، سر امام حسين «ع » بوده، ترديد وجود دارد. (3) اين مسجد، اکنون نيز در قاهره وجود دارد، محل تجمع و مرکز محافل ديني و قرآني، بويژه در شبهاي ماه رمضان است و در ميلاد امام حسين «ع » هزاران نفر آنجا گرد مي آيند و حتي دست توسل به سوي خداي حسين «ع » دراز کرده و به برکت آن مکان، بيماران و گرفتاران شفا و نجات مي يابند.پاورقي(1) آثار البلاد و اخبار العباد، قزويني، ص 278 (چاپ امير کبير).
(2) اعيان الشيعه، ج 1، ص 627.
(3) همان.مصباح هدايت از القاب امام حسين عليه السلام «مصباح الهدي » است.بيش از چهل لقب براي سيد الشهدا «ع » نقل شده است. (1) که يکي از آنها مصباح هدايت و کشتي نجات است.درحديث است از رسول خدا «ص » که در سمت راست عرش الهي نوشته است: «ان الحسين مصباح الهدي و سفينة النجاة ». (2) غير از مقام امامت آن حجت الهي، در شيوه زندگي و الهام بخشي راه و رسم جهاد و شهادت نيز، آن حضرت راهنماي بشر است و در غرقاب هستي و طوفانهاي اجتماعي، کشتي نجات بخشي است که هر کس به ولاي او چنگ زند، از امواج بيديني و ذلت نجات يافته به ساحل عزت و کرامت مي رسد.چراغ حسيني در شب تاريک تاريخ، همواره درخشان بوده و «راه » نشان داده است.پاورقي(1) مناقب، ابن شهر آشوب، ج 4، ص 78.
(2) سفينة البحار، ج 1، ص 257، ناسخ التواريخ، ص 57.مصعب بن زبير «مصعب بن زبير» و «عبدالله بن زبير» هر دو از فرزندان «زبير» هستند. پس از مرگ يزيد بن معاويه، مردم بصره ناچار، به ابن زبير نامه نوشتند و ضمن آن، با او بيعت نمودند و تقاضا کردند تا فرمانروايي بر ايشان بگمارد، تا خطر خوارج را دفع کند. ابن زبير ابتدا «حارث بن عبدالله ربيعه» را به سوي آنان فرستاد، او در برقراري آرامش منطقه کوشيد تا اينکه «مصعب بن زبير» به بصره آمد و به عنوان استاندار جديد رسما قدرت را به دست گرفت.
در زمان قيام مختار اغلب جانيان روز عاشورا را به بصره گريختند. مصعب بن زبير نيز در استقبال و حمايت از آنها مي کوشيد و ايشان را پناه مي داد، بطوريکه پس از مدتي، بصره به پايگاهي از دشمنان ائمه عليهم السلام تبديل شد.
«مصعب بن زبير»، استاندار بصره، که از طرف برادرش عبدالله بن زبير به تازگي حاکم بصره نواحي جنوب عراق شده بود، براي تصرف کوفه و قلع و قمع شيعيان عراق، مردم بصره را بسيج کرد و لشکريان خود را آماده ي نبرد ساخت. همه ي فراريان ضد انقلاب و اشراف کوفه، که از چنگ مجازات مختار، به بصره پناه برده بودند، تحت حمايت فرزند زبير، با همه ي امکانات خود، در اين جنگ، عليه مختار شرکت داشتند و بيشتر آنان همان عاملين حادثه ي کربلا بودند و اين بار نيز مختار در مقابل ارتش ديگر نه از بني اميه بلکه از ناحيه ي ابن زبير، درگير مي شود.
«مصعب»، همه ي مقدمات جنگ را فراهم آورد و با پيوستن «مهلب بن ابي صفره» و نيروهايش به او آماده ي حرکت شدند. «مصعب»، منطقه اي را خارج از بصره در کنار «جسراکبر» - پل بزرگ براي پادگان خود - اردو تعيين کرد و گروه هاي مسلح را به آن جا اعزام داشت.
هم او بود که دستور داد تا در آخرين نبردش عليه مختار بن ابوعبيد ثقفي (حدود هفت) هزار نفر اسير دست بسته را گردن زدند. پس از اين جنايت هولناک يکي از نزديکانش او را بواسطه ي اين عملش سرزنش کرد. ابن زبير گفت: آنان يک مشت کافر و ساحر بودند. رفيقش در جواب گفت: به خدا قسم اگر به اين تعداد فقط از گوسفندان (ارث پدرت) را در يک روز مي کشتي، اين کار اسراف و حرام بود تا چه رسد که مسلمانان را کشته باشي.
و ناگفته نماند که پس از چندي (حدود 5 سال بعد) عبدالملک «مروان» لشکري را براي تصرف عراق به جنگ مصعب فرستاد و ارتش عراق شکست خوردند و ابراهيم در سن حدود 40 سالگي کشته شد. و شهادت ابراهيم روز 13 جمادي الاولي سال 72 ه.ق بود و مصعب خود در آن سال، در سن 36 سالگي کشته شد. تاريخ کشته شدن «مصعب» در روز پنج شنبه 15 جمادي الاولي سال 72 ه.ق بود.
مصعب به دست زائدة بن قدامه پسر عموي مختار کشته شد و عبدالملک وارد عراق گشت و در دارالاماره ي کوفه نشست و سر بريده ي مصعب را به نزد او نهادند.
در سال 72 ه.ق عبدالملک مروان با سپاهي عظيم، براي تصرف عراق به جنگ مصعب بن زبير آمد و در نزديکي دجله، جنگ سختي بين نيروهاي کوفه و بصره و ارتش شام در گرفت که مصعب و ابراهيم اشتر کشته شدند و عبدالملک مروان بر عراق مسلط شد. وي وارد کوفه شد و در دارالاماره نشست و سر بريده ي مصعب را جلوي او نهادند.
تاريخ آيينه ي عبرت و پند بزرگي براي انسان است. در اين جا حضار تا صحنه را ديدند ناگهان صحنه هاي مشابه آن در اذهان تداعي نمود. مردي از عرب به نام «ابي مسلم نخعي» برخاست و خطاب به عبدالملک مروان خليفه ي پيروز و مغرور اموي چنين گفت: «من در همين مکان (دارالاماره) کوفه بودم و ديدم که سر بريده ي حسين بن علي عليه السلام را جلوي ابن زياد نهادند و چندي بعد ديدم سر بريده ي ابن زياد را در همين مکان جلوي مختار گذاشتند و مدتي نگذشت که ديدم سر بريده ي مختار را در اينجا جلو مصعب بن زبير قرار دادند و حال، سر بريده ي مصعب را جلوي تو مي بينم. و سپس اضافه کرد خدا امير عبدالملک را از تکرار اين صحنه حفظ کند.
عبدالملک سخت وحشت زده شد و از آن محل که تالار مخصوص قصر بود برخاست و دستور داد آن تالار و قبه را خراب کردند.مصعب بن يزيد رياحي برادر حر بن يزيد رياحي است. او نيز همراه برادرش «حر» در روز عاشورا به فيض عظماي شهادت نايل آمد و به رستگاري ابدي دست يافت. چنانکه مي دانيم جمع آنها در روز عاشورا از لشکر عمر سعد جدا شدند و به امام حسين عليه السلام پيوستند.مصيبت رنج و سختي و بلا و گرفتاري که به کسي مي رسد حوادث ناگوار و پيش آمدهاي تلخ، همچون درگذشت خويشاوندان و دوستان صميمي.به معناي سوک و تعزيت و عزا و ماتم نيز به کار مي رود.آنچه در کربلا بر اهل بيت گذشت، شهادت و اسارتي که براي سيدالشهدا و عترت پيامبر در عاشورا پيش آمد، حادثه شهادت هر يک از معصومين «ع » نيزمصيبتي است که بر امت اسلام وارد شده است که در راس آنها و بالاترين مصائب، عاشوراي حسيني است.در زيارت عاشورا از شهادت ابا عبدالله «ع » بعنوان مصيبتي بزرگ ياد شده است. «لقد عظمت الرزية و جلت المصيبة بک علينا و علي جميع اهل الاسلام... مصيبة ما اعظمها و اعظم رزيتها في الاسلام و في جميع اهل السموات و الارض » (1) و به همين جهت، به يادآوري حادثه عاشورا و شهادت امام حسين و ائمه ديگر «ذکر مصيبت » گفته مي شود.پاورقي(1) زيارت عاشورا، بحار الانوار، ج 98، ص 294.مضاير بن رهنيه ي مازني وي از فرماندهان و سرهنگان سپاه عمر سعد در کربلا بود که چند هزار نيرو را رهبري مي کرد.مطر وي از هواداران و نيروهاي تحت امر مصعب بن زبير بود. در آخرين نبرد ابن زبير عليه مختار بن ابوعبيد ثقفي، پس از آنکه مختار بوسيله ي عمال ابن زبير به قتل رسيد. مصعب دستور داد تا «مطر» همسر مختار را به گوشه اي ببرد و او را به قتل برساند. مطر نيز اطاعت امر نموده و «عمره» همسر باوفاي مختار را با ضربات شمشير به قتل رسانيد.
مطر مردي از قبيله ي «بني تميم الله» بود.مظلوم ستمديده، از لقبهاي سيد الشهداست که اغلب با نام او همراه است: يا حسين مظلوم، در زيارتنامه ها و احاديث، تکيه بر روي اين لقب براي بيان ظالم بودن حکومت اموي وسپاهي است که در کربلا آن حضرت را به شهادت رساندند.هر چند آنان مي کوشيدند تا خود را تبرئه کنند و گناه کشته شدن را به گردن خود امام بيندازند، ولي مظلوميت آن شهيد، همواره مثل پرچمي در اهتزاز بوده است.
در حديث امام باقر «ع » است: «ان الحسين صاحب کربلا قتل مظلوما مکروبا عطشانا لهفانا» (1) و در برخي تفاسير، آيه «و من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا» (اسراء/33) به شهادت آن حضرت تفسير شده است. (2) و همچنين آيه «و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون » (شعراء/225) به مظلوميت اهل بيت تاويل گشته است. (3) آيه «اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا» (حج/39) نيز طبق روايات، درباره حسين بن علي «ع » است که يزيد در پي کشتن او بود تا آنکه مظلومانه شهيد شد.امام صادق «ع » نيز در حديثي امام زمان عليه السلام را خونخواه حسين «ع » معرفي مي کند. (4) و درباره آيه «اسروا النجوي الذين ظلموا» (انبياء/3) روايت است که: «الذين ظلموا آل محمد حقهم ». (5) مظلوميت ابا عبدالله «ص » و ائمه، شيعه را همواره در مسير ظلم ستيزي و آمادگي براي جانبازي در رکاب انتقام گيرنده خون شهداي مظلوم کربلا، حضرت مهدي «ع » قرار مي دهد و کينه ظالم را در دلها مي پروراند.افراشتن پرچم مظلوميت آل الله، محور تجمع و تشکل همه مظلومان و ستمديدگان تاريخ بر محور امام مظلومان است.پاورقي(1) کامل الزيارات، ص 168.
(2) تفسير «البرهان‏»، سيد هاشم بحراني، ج 2، ص 418.
(3) همان، ج 3، ذيل آيه فوق.
(4) بحار الانوار، ج 24، ص 224.
(5) همان، ص 226.مظلومة وحيدة ستمديده ي تنها. از القاب شريفه ي حضرت زينب سلام الله عليهاست.معاذ بن هاني كندي برادرزاده ي حجر بن عدي و از سرداران قيام مختار بن ابوعبيد ثقفي بود. او به همراه ابوعمره، و به فرماندهي مختار، به تعقيب و دستگيري قاتلين سيدالشهداء عليه السلام مي پرداختند.معاوية بن ابي سفيان معاوية بن ابي سفيان صخر بن حرب بن امية بن عبد شمس بن عبد مناف قرشي اموي.
مادرش هند دختر عتبة بن ربيعة بن عبد شمس بن عبد مناف، که به نقل قول ابن الحديد معتزلي و ديگران از زنان فاجره ي بدنام مکه بوده است.
زمخشري در ربيع الابرار آورده که چون معاويه از هند بزاد وي را به چهار تن از مردان مکه نسبت دادند: مسافر بن ابي عمرو، و عمارة بن وليد بن مغيرة، و عباس بن عبدالمطلب، و صباح که نوازنده و خنيانگر عمارة بن وليد و مزدور ابوسفيان بود، و چون ابوسفيان کريه المنظر و کوتاه اندام، و صباح جواني خوش سيما، هند وي را به خويشتن خواند و با وي همبستر گشت.
معاويه نخستين اموي پس از عثمان بود که بر مسلمانان حکومت نمود. وي در مکه متولد و در فتح مکه اسلام آورد و در شمار کاتبان پيامبر اسلام در آمد ولي پس از چندي پيغمبر بر او خشم گرفت و از اين سمت عزلش کرد. در زمان ابوبکر فرماندهي بخشي از سپاه که زيرنظر برادرش يزيد بود به عهده ي او بود و در عهد عمر به حکومت اردن منصوب گشت و در عهد عثمان امارت تمامي سرزمين شام به وي سپرده شد و چون عثمان به قتل رسيد اميرالمؤمنين علي عليه السلام وي را از امارت عزل نمود اما او نپذيرفت و به خونخواهي عثمان برخاست و علي عليه السلام را به قتل وي متهم ساخت و طلحه و زبير و عايشه را که در بصره به مخالفت با علي برخاسته بودند در نهان تقويت کرد و چون علي عليه السلام در بصره پيروز گشت خود را صريحا به جنگ با آن حضرت آماده نمود و سرانجام در صفين نبردي خونين با علي عليه السلام کرد و عاقبت عمروعاص آن جنگ را که به پيروزي علي عليه السلام نزديک مي شد خاتمه داد و طرفداران علي عليه السلام را با قرآن بر نيزه کردن و دعوت به حکميت قرآن بفريفت و نتيجه ي حکمين به فريب عمروعاص ابوموسي اشعري را، به سود معاويه شد و او همچنان بر حکومت شام مستقر بماند و پس از شهادت علي عليه السلام به جنگ با فرزندش امام حسن عليه السلام برخاست و بر اثر سياستهاي شيطاني او و بي وفايي و سستي مسلمانان، امام به ناچار با وي صلح نمود و حکومت عراق نيز به دست او افتاد و از اين تاريخ معاويه خود را رسما خليفه مسلمين معرفي کرد و جهت فرزندش يزيد از مردم بيعت گرفت و سرانجام پس از نوزده سال حکومت در دمشق به سال 60 ه.ق. به درک واصل گرديد.
پس از آنکه معاويه جمعي از ياران حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را همراه با حجر بن عدي به شهادت رساند، همان سال به سفر حج رفت. در مجلسي با حضرت اباعبدالله عليه السلام ملاقات کرد و با غرورزدگي خاص خودش گفت: اي اباعبدالله آيا اين خبر به تو رسيد که ما با حجربن عدي و ياران او که شيعيان پدرت بودند چه کرديم؟ امام پرسيد: «چه کرديد؟». معاويه گفت: پس از آنکه آنها را کشتيم، آنها را کفن کرديم، و بر جنازه شان نماز ميت خوانديم. امام فرمود: «اي معاويه! اين گروه در روز رستاخيز با تو مخاصمه خواهند کرد. به خدا سوگند! اگر ما به ياران تو تسلط مي يافتيم نه آنها را کفن مي کرديم و نه بر آنها نماز مي خوانديم. اي معاويه! به من خبر رسيده است که تو به پدر من ناسزا مي گويي و عليه او اقدام مي کني و با عيب جويي، بني هاشم را مورد تعرض قرار مي دهي، اي معاويه اگر چنين مي کني پس به نفس خويش بازنگر و آن را با حق و واقعيت ها ارزيابي کن، اگر عيب هاي بزرگ را در آن نيابي بي عيب هم نيستي، درست است که ما با تو دشمني داريم. پس از غير کمان خود تير رها مي کني و به هدفي که ديگران برايت تعيين کرده اند نشانه مي روي، تو از پايگاه نزديک به دشمني و عداوت ما برخاسته اي. سوگند به خدا! تو از مردي (عمروعاص) اطاعت مي کني که نه در اسلام سابقه اي دارد، و نه نفاق او تازگي خواهد داشت، و نه رأي تو را خواهد داشت. اي معاويه! نگاهي به خويشتن بيانداز و اين منافق را رها کن.»
وقتي امام حسين عليه السلام متوجه شد که معاويه با روشهاي گوناگون سعي در مطرح کردن يزيد را دارد و بر خلاف قرارداد نامه ي صلح، حکومت را مي خواهد به گونه اي موروثي در بني اميه نگه دارد و پس از خود به يزيد واگذارد، با سخنراني هاي حساب شده، با فرستادن نامه هاي افشاگرانه و هشداردهنده سعي داشت تا مردم را بيدار کرده، دماغ دشمن مغرور را به خاک بمالد. از اين رو امام عليه السلام فرمود: «اي معاويه! پسرت را جانشين خود قرار دادي، او نوجواني است که شراب مي خورد، و با سگها بازي مي کند، تو به امانت الهي خيانت کردي، و مردم را آلوده ساختي، و پندهاي پروردگارت را نپذيرفتي، چگونه ممکن است رهبري امت محمد صلي الله عليه و آله و سلم را کسي بر عهده گيرد که شراب مي خورد؟ و با فاسقهاي زمان و شرور، مست کننده مي نوشد، شرابخوار بر يک درهم پول امين نمي باشد، چگونه رهبر امت اسلامي خواهد شد؟ معاويه! بزودي با اعمال خود وارد قيامت خواهي شد که ديگر دفترهاي توبه بسته خواهد بود.»
امام حسين عليه السلام طي ارسال نامه اي به معاويه فرمود: «هان اي معاويه! آيا تو آن کسي نيستي که حجر کندي را کشتي؟ و مردم نمازگزار و پرهيزگار را که ظلم و بدعت را نمي پسنديدند؟ و در امر دين از سرزنش کسي نمي ترسيدند؟ تو با ظلم و ستم آنها را کشتي با اينکه سوگندهاي فراوان خوردي، عهد و پيمان استوار نمودي که آنها را نمي کشي، بي آنکه در ملک تو فتنه اي پديد آورند، يا دشمني آغاز کنند. هان اي معاويه! تو آن کس نيستي که عمرو بن حمق خزاعي، صحابي رسول خدا را کشتي؟ آن مرد صالح که عبادت اندامش را فرسود و پيکرش را لاغر کرد و رخسارش را زرد نمود از پس آنکه او را خط امان دادي، و به عهد خداي محکم نمودي با آن ميثاق و پيمان که اگر مرغي را عطا مي کردي از فراز کوههاي بلند به نزد تو مي آمد آنگاه بر خداي جرأت کردي، و عهد خداي را کوچک شمردي، و بي جرم و جنايت او را کشتي. آيا تو آن کس نيستي که زياد بن سميه را که در بستر برده اي که عبدي از بني ثقيف بود متولد شد با خود برادر خواندي؟ و او را پسر ابوسفيان شمردي؟ و حال آنکه رسول خدا فرمود: «مولود منسوب به فراش است، و بهره ي زناکار سنگ است». تو به مصلحت خويش سنت رسول خداي را پشت پا زدي، و پسر عبيد را برادر گرفتي، و به حکومت عراقين فرستادي تا دست و پاي مسلمانان را قطع کرد، و چشمهاي ايشان را به آهن گداخته نابينا نمود، و بدنهاي ايشان را بر شاخه هاي درخت خرما آويزان کرد. گويا از اين امت نبودي، و اين امت را با تو هيچ نسبت نبود. آيا تو آنکس نيستي که زياد بن ابيه براي تو نوشت مردم حضرميين بر دين علي مي روند، و تو او را دستور دادي که از آنانکه بر دين علي مي روند يک تن زنده مگذار، و او را همگان را کشت و مثله کرد، و حال آنکه سوگند به خداي علي عليه السلام به حکم اسلام، تو را و پدر تو را دستخوش شمشير مي ساخت و امروز به بهانه ي همان دين غصب مسند خلافت کردي وگرنه شرف تو و پدر تو آن بود که زمستان و تابستان دنبال شتران کاسبي مي کرديد. و اينکه گفتي: نگران نفس خويش و دين خويش و امت محمد باشم، و ايشان را در فتنه نيافکنم، و از شق عصاي امت و پراکندگي جماعت بپرهيزم. من هيچ فتنه اي را در اين امت بزرگتر از خلافت و حکومت تو نمي دانم و از براي خود و دين خويش و امت محمد هيچ سودي افضل از آن ندانم که با تو جهاد کنم، اگر اين جهاد را بپاي دارم به قرب حق نزديکتر باشم و اگر مهلتي خواهم يا سست شوم از اين گناه بايد استغفار کنم و از خداوند رشد خويش جويم. و اينکه گفتي: اگر انکار کنم تو را، انکار مي کني مرا، و اگر در فکر دشمني تو باشم، دشمن من خواهي بود. واي بر تو چه در خاطر داري؟ اميد من چنان است که دشمن تو زيان نداشته باشد جز آنکه به تو بازگردد زيرا که بر جهل خويش سوار شدي، و بر نقض عهد حريص گشتي. قسم به جان خودم که وفا به هيچ عهد و شرطي نکردي، و مسلمانان را بعد از عهد و پيمان و صلح و سوگند کشتي بي آنکه با تو مبارزه کنند و نبردي آغاز نمايند و جرم و گناه ايشان جز ذکر فضايل ما و تعظيم حقوق ما نبود، پس کشتي ايشان را از بيم آنکه مبادا تو هلاک شوي و ايشان زنده بمانند، يا بميرند و حرارت تيغ تيز تو را نچشند. بدان اي معاويه که روز حساب مي آيد، و هنگام قصاص فرامي رسد، بدان که خداي را کتابي است که چيزي از کوچک و بزرگ اعمال را فرونگذار نکرده و در آن کتاب ثبت است و خداوند نگران است که مردم را به بهتان گرفتي، و دوستان خداي را تهمت زدي و جماعتي را کشتي و گروهي را از خانه ها و شهرهاي خود بيرون کردي، و از براي پسرت يزيد که غلامي شرابخوار و سگ باز بود، از مردم بيعت گرفتي، اين نيست جز اينکه خود را هلاک کردي و دين خود را نابود کردي و پراکنده نمودي رعيت خود را، و خراب کردي امانت خود را، گوش فرادادي سخن سفيه جاهل را، و بيم دادي مردم پارسا و متقي را تا بر گردن آرزو سوار شدي، والسلام».
معاويه در تداوم تلاشهاي بيهوده ي خود براي بيعت گرفتن نسبت به حکومت موروثي يزيد، چاره اي جز جمع کردن مردم در مسجد مدينه نديد که با وعده ها و تهديدها، بسياري را به سکوت و انزوا کشانده بود. در اجتماع مردم مدينه، در مسجد پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم بر منبر نشست و از يزيد تعريف کرد و گفت: اگر غير از يزيد ديگري را براي رهبري مردم بهتر مي شناختم، براي آن شخص بيعت مي گرفتم. در اين لحظه حضرت اباعبدالله عليه السلام به پاخاست و فرياد زد:
«سوگند به خدا! کسي را ناديده گرفتي که از نظر پدرت و مادر و اخلاق فردي از يزيد بهتر است.»
معاويه گفت: خودت را مي گويي؟
امام فرمود: «آري، خدا تو را اصلاح کند. معاويه با شيطنت خاص خودش گفت: آري مادر تو از مادر يزيد برتر است و اين را همه قبول دارند. اما نسبت به پدر و مادر بايد بگويم که خدا اينگونه خواست که پدر يزيد بر پدر تو پيروز شود. امام پاسخ داد:
«ناداني تو همين بس که قدرت ظاهري دنيا را بر حقيقتهاي روشن که در قيامت آشکار مي شود، ترجيح مي دهي.»
معاويه گفت: اما اينکه گفتي تو بهتر از يزيد هستي سوگند به خدا! که يزيد براي رهبري بر اين امت از تو سزاوارتر است.
معاويه در سالهاي آخر زندگي، همه ي تلاش خود را بر انجام اين مهم صرف کرده بود که از همه براي يزيد بيعت بگيرد، مي دانست تا حسين بن علي عليه السلام در مدينه بيعت نکند ديگر رجال و بزرگان جهان اسلام نيز حکومت يزيد را قانوني نمي دانند. از اين رو معاويه با مشاوران خود به مدينه سفر کرد و مجلسي بسيار جالب ترتيب داد و بزرگان بني هاشم و حضرت اباعبدالله عليه السلام را براي شرکت در آن مجلس فراخواند. وقتي امام عليه السلام وارد شد، معاويه نهايت احترام را کرد و جاي خوبي براي آن حضرت در نظر گرفت، و از حال فرزندان امام مجتبي عليه السلام پرسيد. آنگاه پيرامون بيعت با يزيد سخن به ميان آورد و مقداري درباره ي يزيد صحبت کرد. ابن عباس خواست برخيزد و سخن بگويد که حضرت اباعبدالله عليه السلام با اشاره او را ساکت کرد و تذکر داد که هدف معاويه، من هستم، آنگاه خود برخاست و فرمود: «پس از ستايش پروردگار! اي معاويه، هيچ گوينده اي هر چند طولاني بگويد نمي تواند از تمام جوانب ارزشها و فضايل رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم مقداري نيز بيان دارد. و همانا متوجه شديم که تو چگونه پس از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم تلاش کردي تا براي بدست آوردن حکومت، خود را خوب جلوه دهي و از بيعت خود براي همگان صحبت کني، اما هرگز! هرگز! اي معاويه ما فريب نمي خوريم که در صبحگاهان سياهي زغال رسوا شد، و نور خورشيد روشنايي ضعيف چراغها را خيره کرد.
تو در تعريف خود و يزيد آنقدر زياده گفتي که دچار تندروي شده اي و ديگران را از بخششها آنقدر بازداشتي که به انسان بخيلي تبديل گشتي، و آنقدر نيش زبان زدي تا فردي متجاوز نام گرفتي. تو هرگز همه ي حقوق صاحبان حق را نپرداختي تا آنکه شيطان بيشترين بهره را از تو برد، و سهم خود را کامل گرفت.
امروز دانستيم آنچه را که درباره ي يزيد گفتي، از کمال روحي و سياست او نسبت به امت محمد صلي الله عليه و آله و سلم و تلاش داري ذهن مردم را درباره ي يزيد به انحراف کشاني، گويا فردي ناشناسي را تعريف مي کني، يا صفات فرد پنهان شده اي را بيان مي داري، يا چيزهايي از يزيد مي داني که مردم نمي دانند، نه يزيد خود را به همه شناساند، و افکارش را آشکارا بيان داشت.
پس بگو که يزيد با سگهاي تحريک شده بازي مي کند، و کبوتر باز است و با کبوتران مسابقه مي دهد با زنان معروف به فساد سرگرم است، و به انواع لهو و لعب بازيهاي حرام خوش مي گذراند، او را مي بيني که در اينگونه از کارها نيرومند است، معاويه رها کن اينگونه دگرگونيها را که به وجود مي آوري. معاويه از آنهمه ستمکاريها که بر اين مردم روا داشتي تو را کافي نيست که مي خواهي با آن خدا را ملاقات کني؟
پس سوگند به خدا! تو بيش از اين نمي تواني در رفتن راه باطل و ستم به پيش تازي، و در تجاوز و ظلم به بندگان خدا زياده روي کني، زيرا کاسه ها لبريز شد و بين تو و مرگ فاصله اي جز چشم بر هم زدن نمانده است. پس اقدام کردي بر کاري که در روزي آشکار براي همه روشن شده است. معاويه! تو را مي نگريم که پس از آن قرارداد صلح بر ما ستم روا مي داري، و ما را از ميراث پدرانمان بازمي داري، در حاليکه که سوگند به خدا! پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم ما را از لحظه هاي پس از ولادت به آن کرامتها گرامي داشت.
اما شما از همان اولين لحظه هاي وفات رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به دشمني و مباحثه روي آورديد و در امانت ما اهل بيت شک و ترديد روا داشتيد، و در ايمان خود خلل ايجاد کرديد، و تحولات سختي پديد آورديد، و هر چه خواستيد انجام داديد. و گفتيد: چنان بود و چنين خواهد شد تا آنکه اي معاويه، با تلاش و کوشش ديگران حکومت به دست تو رسيد. پس در اينجا بايد عبرت گيرندها عبرت گيرند.
تو در اين مجلس از عمروعاص نام بردي که در زمان رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم قدرتي داشت و آن را به حساب فضيلت او آورديد که هم صحبت پيامبر بود و با او بيعت کرد. در حاليکه در همان زمان بد رفتاري داشت و مردم از او کراهت داشتند و با او دشمني کردند که رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم براي آرام کردن مردم فرمود: «اي جمعيت مهاجرين از اين پس تنها خودم به شما دستور مي دهم نه ديگران».
کسي که در آن روز او را بر کنار کردند چگونه امروز مي تواند در حساس ترين لحظه ها در امت اسلامي و کشورهاي اسلامي، درست رفتار کند؟ معاويه تو چگونه مورد اعتمادي که پيرامون تو را انسانهايي گرفته اند که مورد اعتماد ما نيستند، و در دين آنها و خويشاونديشان اطميناني نيست؟ تو مردم را نسبت به يزيد اسراف کننده در فساد و فريب خورده، به انحراف کشاندي، و قصد داري مردم را همچنان در باقيمانده ي عمرشان در اشتباه و انحراف نگه داري؟ که به سبب آن در روز قيامت بدترين مردم باشي؟ همانا اين زيانکاري آشکار است، و من از پروردگار خودم و شما،
طلب آمرزش مي کنم.معاوية بن قره وي قاضي شهر بصره بود که از طرف مصعب بن زبير بر اين مسند گماشته شده بود. در آخرين حمله ي ابن زبير عليه نيروهاي مختار بن ابوعبيد ثقفي در منطقه ي «مذار»، معاوية بن قره نيز حضور داشت. وي از عمليات سبعانه ي خود چنين تعريف مي کند که: من به يکي از آنان (نيروهاي مختار) رسيدم، سر نيزه ام را در چشمش فروکردم و آن را تکان مي دادم تا جان داد. شخصي به من گفت: چرا اين کار را مي کني؟ گفتم: در نزد ما خون آنان، از خون کافران، از ترک و ديلم، حلال تر است.معاويه معاويه بن ابي سفيان زمامداري خودکامه و طاغوتي جبار بود.پدرش ابوسفيان و مادرش هند جگرخوار از سرسخت ترين دشمنان اسلام بودند.معاويه، خليفه اي سنگدل، حيله گر، دروغگو و فتنه انگيز بود.از زمان عثمان، والي شام گشت و با علي «ع » جنگيد و همواره عليه او توطئه مي نمود.حسن بن علي «ع » نيز ناچار شد با معاويه قرارداد ترک مخاصمه امضا کند.معاويه به هيچ يک از تعهدات صلحنامه وفا نکرد.به کشتار بي گناهان و دستگيري و قتل ياران علي «ع » پرداخت و هواداران اهل بيت «ع » را سرکوب و قلع و قمع نمود و عمال خويش را بر اموال و جانها و نواميس مسلمين مسلط ساخت و ديکتاتوري ترين شيوه هاي حکومتي را در قالب تزوير و تبليغات، اعمال مي کرد و در ريشه کن ساختن دين پيامبر مي کوشيد.معاويه، ملعون به زبان پيامبر «ص » بود. (1) .
از بدعتهاي معاويه، بيعت گرفتن اجباري از مردم و شخصيتها براي ولايت عهدي فرزند شرابخوار و نالايقش «يزيد» بود.قوي ترين گروه مخالف با آن بيعت، بني هاشم و در راس آنان حسين بن علي «ع » بود که مخالفت خويش را آشکارا اعلام کرد. اغلب چهره هاي سرشناس يا با تهديد يا با تطميع، پذيرفته بودند ولي امام حسين «ع » حتي دربرابر معاويه که به ستايش يزيد پرداخت، به بيان زشتيهاي يزيد اشاره کرد و از کار معاويه نکوهش نمود و رسوايش ساخت. (2) در پاسخ نامه معاويه به آن حضرت، جنايات معاويه را در کشتن حجر بن عدي و يارانش و شهيد کردن عمرو بن حمق و پيمان شکني و فتنه انگيزيهايش بر شمرد و حکومت معاويه را بزرگترين فتنه دانست و مبارزه با معاويه رابرترين جهاد و موجب قرب به خدا برشمرد: «و اني و الله ما اعرف افضل من جهادک فان افعل فانه قربة الي ربي و ان لم افعله فاستغفر الله لديني... و اعلم ان الله ليس بناس لک قتلک بالظنة و اخذک بالتهمة و امارتک صبيا يشرب الشراب و يلعب بالکلاب...». (3) همچنين ابا عبدالله «ع » يک سال پيش از مرگ معاويه در يک سخنراني عمومي در موسم حج، از معاويه بعنوان طاغوت ياد کرد و ستمهاي او را برشمرد و از مردم خواست چون به شهرهاي خود بازگشتند، سخنان آن حضرت را به مردم برسانند و آنان را به حق فراموش شده اهل بيت فرا خوانند، چرا که بيم زوال اسلام و از بين رفتن حق در کار است. (4) .
امام حسين «ع » پيش از يزيد، با پدرش معاويه و بني اميه مخالف بود، آن هم نه نزاعي شخصي، بلکه نزاع مکتبي، وقتي از آن حضرت درباره بني اميه پرسيدند، فرمود: «انا و هم الخصمان اللذان اختصما في ربهم...» (5) ما و آنان، دو خصمي هستيم که نزاعمان بر سر مسأله خداست. و اين نزاع، پيوسته در گفتگوها و مجادلات، محسوس بود.خود معاويه هم مي دانست که سيد الشهدا «ع » هرگز سازش نخواهد کرد و در وصيتي که پيش از مرگ به يزيد داشت، به او گفت که از مخالفت چهار نفر از قريش که مهمترين آنان حسين بن علي «ع » است بيم دارد و هشدار داد که اهل عراق، او را وادار به خروج بر ضد يزيد مي کنند و توصيه کرد که: «و اما الحسين،... و اياک و المکاشفة له في محاربة سل سيف او محاربة طعن رمح... و اياک يا بني ان تلقي الله بدمه فتکون من الهالکين ». (6) پس از مرگ معاويه در رجب سال 60 هجري و هجرت امام به مکه، کوفيان نامه به آن حضرت نوشتند و ضمن سپاس خداوند بر مرگ دشمن جبار امام حسين «ع » از آن حضرت درخواست کردند به کوفه آيد و محور حرکت و تجمع آنان در مبارزه بر ضد شاميان شود. (7) .
معاويه در تحکيم سلطه بني اميه بر مسلمانان و روي کار آمدن يزيد و جنايتهاي بعدي سهم عمده داشت.در زيارت عاشورا اشاره است به اينکه بني اميه و پسر هند جگرخوارکه به زبان خدا و رسول خدا ملعون است، روز عاشورا را روز شادماني قرار دادند. آنگاه لعن بر آنان است: «اللهم العن ابا سفيان و معاوية و يزيد بن معاوية » و آنان با کشتن پسر پيامبر در کربلا، به نظر خودشان انتقام کشته هاي خود را در بدر و احد گرفتند.و اين چيزي بود که يزيد در اوج قدرت پس از حادثه عاشورا، مستانه مي خواند: «ليت اشياخي ببدر شهدوا...». (8) امام سجاد «ع » نيز در مجلس يزيد، در رسواسازي او به کفر معاويه و ابوسفيان و جنگيدنشان با پيامبر خدا اشاره کرد و فرمود: جدم علي «ع » در روز بدر و احد و احزاب پرچمدار رسول خدا «ص » بود، اما پدر و جد تو، پرچمدار کفر بودند «... و ابوک و جدک في ايديهما رايات الکفار» (9) .پاورقي(1) براي شناخت پليديها و جنايات معاويه، ر.ک: «الغدير»، ج 1، ص 138 تا 384.
(2) مع الحسين في نهضته، ص 54.
(3) الغدير، علامه اميني، ج 10، ص 161.
(4) همان، ج 1، ص 198، موسوعة کلمات الامام الحسين، ص 271.
(5) حياة الامام الحسين بن علي، ج 2، ص 234.
(6) همان، ص 237، الفتوح، ابن اعثم کوفي، ج 4، ص 332.
(7) مع الحسين في نهضته، ص 76 به نقل از مقتل خوارزمي.
(8) بحار الانوار، ج 45، ص 133.
(9) همان، ص 136.معتوق موسوي سيد شهاب الدين احمد بن ناصر معتوق موسوي حويزي، به سال 1025 ه.ق. متولد و به سال 1087 ه.ق. درگذشته است. او داراي ديواني از مدايح و مراثي و موضوعات ديگر است.
حر بنصر أخيه قام مجاهدا          فهوي الممات علي الحياة و آثرا
حفظ الاخاء و عهده فوفي له         حتي قضي تحت السيوف معفرا
ويل لمن قتلوه ظمأنا أما         علموا بأن أباه يسقي الکوثرا
لعن الاله بني أمية مثلما         داود قد لعن اليهود و کفرا
جوانمرد آزاده اي که در ياري برادر به جهاد پرداخت و مرگ را بر زندگي ترجيح داد،
آنقدر در حفظ برادر خود و ميثاق با او تلاش کرد تا در زير شمشيرها به خاک و خون غلتيد.
واي بر کساني که او را تشنه شهيد کردند، در حالي که مي دانستند پدرش ساقي کوثر است.
خداوند بني اميه را لعنت کند چنانکه داود عليه السلام، يهود را لعن و تکفير کرد.معجر نوعي پوشش که بر سر مي افکنند، پارچه کوچکي که زن بر سر مي اندازد. (1) جامه اي که زنان بر سر مي پوشند تا گيسوان آنان را حفظ کند.روسري، چارقد، روپوش و مقنعه.در حادثه کربلا وقتي سپاه عمر سعد، پس از شهادت امام حسين «ع » براي غارت خيمه ها هجوم آوردند، وسايل خيمه ها را بردند، حتي معجر از سر زنان و دختران اهل بيت برگرفتند و گوشواره از گوشها کندند و حرم اهل بيت عصمت را سر برهنه و بدون پوشش ساختند. (2) اين، نشان دهنده بي اعتنايي سپاه کوفه به مبادي ديني و معيارهاي انساني بود. حضرت زينب «ع » نيز همين را وسيله اعتراض به يزيد قرار داد که آيا عادلانه است زنان شما در حرم و در پوشش باشند و دختران و ذريه رسول خدا، سر برهنه در معرض ديد همگان؟ (خطبه حضرت زينب).پاورقي(1) مجمع البحرين.
(2) بحار الانوار، ج 45، ص 58 و 59 و 61.معدن نام يکي از منزلگاههاي بين مکه و عراق که امام حسين «ع » بر آن هم گذشته است.معز الدوله ي ديلمي وي از حکام ديالمه (ديلميان) بود. در تاريخ است که معزالدوله ي ديلمي، اهل بغداد را به برگزاري مراسم سوگ و نوحه براي سيدالشهداء عليه السلام وادار ساخت و دستور داد که بازارها را ببندند و کارها را تعطيل کنند و هيچ طباخي غذايي نپزد و زنان، سياه پوش بيرون آيند و به عزاداري و نوحه بپردازند. اين کار را چندين سال ادامه داد و اهل سنت نتوانستند جلوي آن را بگيرند، چون که حکومت، شيعي بود.معصومة الصغري معصومه ي کوچک «معصومه ي ثاني». از القاب شريفه ي حضرت زينب سلام الله عليهاست.معقل از غلامان ابن زياد بود که به دستور او، منافقانه در کوفه خود را شيعه و طرفدار حسين بن علي «ع » و مسلم بن عقيل جلوه داد و در مسجد جامع کوفه، از طريق مسلم بن عوسجه، از مکان اختفاي مسلم آگاه شد.هر روز به خانه مسلم رفت و آمد مي کرد و مخفيانه اخبار و گزارشهاي نهضت را به ابن زياد مي رساند.جاسوسي او ضربه سختي به نهضت مسلم در کوفه زد و به دستگيري و شهادت «هاني » و سپس مسلم بن عقيل انجاميد. (1) .پاورقي(1) مقتل الحسين، مقرم، ص 177.معقل از غلامان ابن زياد بود که به دستور او، منافقانه در کوفه خود را شيعه و طرفدار حسين بن علي عليه السلام و مسلم بن عقيل جلوه داد و در مسجد جامع کوفه، از طريق مسلم بن عوسجه، از مکان اختفاي مسلم آگاه شد. هر روز به خانه ي مسلم رفت و آمد مي کرد و مخفيانه اخبار و گزارشهاي نهضت را به ابن زياد مي رساند. جاسوسي او ضربه ي سختي به نهضت مسلم در کوفه زد و به دستگيري و شهادت «هاني» و سپس مسلم بن عقيل انجاميد.معلي بن العلي از شهداي کربلا و عاشوراي حسيني عليه السلام مي باشد او از اخيار و ابرار و از شجاعان و از معاريف اصحاب ابي عبدالله و اهل بيت عترت است - و از رجزهاي اوست:
انا المعلي بن العلي الاجلي             ديني علي دين محمد و علي
يعني من معلي بن علي آشکارا مي گويم که دينم همان دين و آيين محمد صلي الله عليه و آله و سلم و علي عليه السلام است.معلي بن كليب همداني نامبرده از گزارشگران رويدادهاي جانسوز کربلا و عاشوراست و روايات خويش را از «ابو وداک» روايت مي کند.معين البكاء تعزيه گردان، کسي که تعزيه را اداره مي کند. «معمولا به کارگردان و مدير تعزيه «معين البکاء» مي گفتند و ميان مردم به تعزيه گردان معروف بود.معين البکاء که در کار خود ورزيدگي داشت، نقش هر يک از شبيه خوانها را براي هر مجلس تعزيه تعيين مي کرد و اشعاري که بايد در آن مجلس بخوانند، در ورقه اي که به آن «فرد» يا «نسخه » مي گفتند، به آنها داد...» (1) از لقبهاي ديگر او شبيه گردان، ميرعزا، ميرغم و ناظم البکاء بود.به نوشته لغت نامه دهخدا، «لباس اشخاص را براي نقشهاي مختلف او تعيين مي کرد، ترتيبات مقدماتي يا به عبارت اروپايي «ميزان سن » هم از وظايف او بود.در اواخر قاجاريه اين کارها را شربت دار باشي که يکي از اعضاي دار النظاره (خوانسالاري) و به لقب معين البکاء هم سرافراز بود اداره مي نمود.پاورقي(1) موسيقي مذهبي ايران، ص 37.مغيثه نام يکي از منزلگاههاي راه مکه به طرف عراق، که امام حسين «ع » در آنجا نيز فرود آمد.معناي آن سرزمين باران رسيد است.مغيرة بن شعبه استاندار کوفه، وي يکي از هواداران و تابعين بني اميه بود. معاويه در زمان خلافت خويش «مغيرة بن شعبه» را به استانداري کوفه منصوب کرد.
مغيره از زناکاران معروف عصر خويش بود، هنگامي که معاويه خواست تا وي را از امارت کوفه عزل کند، او از جريان آگاهي يافت و داوطلبانه به نزد معاويه رفت و از او تقاضاي استعفا کرد تا رسوا نشود، از اينرو سراغ يزيد رفت و به او گفت: بزرگان اصحاب پيامبر و شخصيتهاي قريش از ميان رفته اند، فقط فرزندان مانده اند که تو از برترين آنها خوش عقيده ترين و داناترين آنها به سنت و سياست هستي، نمي دانم چرا پدرت براي تو بيعت نمي گيرد؟ يزيد گفت: فکر مي کني انجام پذير است؟ مغيره گفت: آري، يزيد جريان را به پدرش گزارش داد، معاويه از مغيره پرسيد: يزيد چه مي گويد! مغيره گفت: شما که خونريزيها و اختلافات را بعد از عثمان ديده اي، براي يزيد بيعت بگير تا پس از تو پناهگاه مردم باشد! و فتنه اي رخ ندهد، معاويه گفت: چه کسي مرا کمک مي کند؟ مغيره گفت: کوفه با من، بصره هم با زياد، پس از اين دو شهر ديگر کسي با تو مخالفت نمي کند. معاويه گفت: برو بر سر کارت (امارت کوفه، باش و با افراد مورد اعتماد اين را بازگو کن تا ببينم چه مي شود. مغيره در بازگشت با طرفداران بني اميه اين موضوع را در ميان گذارد و عده اي را با دادن سي هزار درهم، متمايل کرد و بيعت گرفت.مقاتل بن مسمع بكري وي يکي از هواداران و فرماندهان تحت امر مصعب بن زبير بود که مرتکب جنايات بسياري گرديد. مقاتل بن مسمع بکري در به شهادت رساندن شيعيان نقش فعالي را ايفا نمود.مقتل هم به معناي محل قتل است، هم کتابي که درباره شرح قتل حسين بن علي «ع » و واقعه کربلا نوشته شده باشد.به نقل دهخدا: جايي و زميني که کسي در آنجا کشته شده باشد.البته به معناي جايي و عضوي از بدن نيز گفته که اگر تير يا تيغي بر آنجا وارد آيد، سبب قتل شخص مي شود.
(لغت نامه دهخدا) به انگيزه زنده نگهداشتن ياد حادثه عاشورا و شهداي کربلا، از صدر اسلام تاکنون، همواره کتابهايي بعنوان «مقتل » نوشته شده و مي شود.شيخ آقا بزرگ تهراني بيش از هفتاد کتاب را با همين عنوان نام مي برد که به حادثه کربلا مربوط مي شود (1) و «مقتل » اصبغ بن نباته (از ياران علي عليه السلام) را اولين مقتلي مي داند که نگاشته شده است. (2) نام برخي از مقتلهاي معروف از اين قرار است (البته آنها که عنوان «مقتل » دارد):
«مقاتل الطالبيين »: نوشته ابوالفرج اصفهاني (م 356) که در شرح حال و ذکر اسامي شهداي فرزندان ابو طالب است.اين کتاب به فارسي نيز ترجمه شده است. (3) .
«مقتل ابي مخنف »: نوشته لوط بن يحيي بن سعيد بن مخنف، معروف به ابو مخنف که درباره حوادث عاشوراست.اين کتاب نيز به فارسي ترجمه شده است.اخيرا با نام «مقتل الحسين و مصرع اهل بيته و اصحابه في کربلا» در 230 صفحه توسط مؤسسة الوفاء چاپ شده است.
«مقتل خوارزمي »: متن تاريخي مربوط به حوادث کربلاست، در دو جزء که توسط موفق بن احمد مکي خوارزمي (م 568) تاليف شده و اغلب مطالبش را از تاريخ ابن اعثم (م 314) نقل کرده است.
«مقتل الحسين »: عبد الرزاق المقرم (م 1391 ق در نجف) که درباره نهضت حسيني است و وقايع کربلا از خروج امام حسين «ع » از مدينه تا حوادث پس از عاشورا را دربر دارد.کتابهاي مقتل ديگري هم معروف است، همچون: نفس المهموم، لهوف، منهاج الدموع، العيون العبري، مثير الاحزان، روضة الشهدا، اسرار الشهادة، منتهي الآمال، بحار الانوار، ج 45 و... .پاورقي(1) الذريعه، ج 22، ص 21 به بعد.همچنين در کتاب‏ «نگرشي به مرثيه‏سرايي در ايران‏» عبد الرضا افسري کرماني، ص 137، بيش از شصت کتاب شعر و به نثر عنوان‏ «مقتل‏» را با نام گردآورندگان آنها آورده است.
(2) همان، ص 23، شماره 5838.
(3) «سرگذشت‏ کشته‏شدگان از فرزندان ابوطالب‏» سيد هاشم رسولي محلاتي.مقتل الحسين مقتل الحسين (ع): کتابي تاريخي ـ روائي درباره امام حسين (ع)،از خوارزمي.
نـويـسنده کتاب، ابو المؤيّد موفّق بن احمد مکّي (ح 484 ـ 568)،معروف به خطيب خوارزم و اخطب خوارزم و خوارزمي؛ فقيه، محدّث،اديـب، و خـطـيـب پر آوازه عصر خود و از شاگردان جاراللّه زمخشري بـوده اسـت. خـوارزمـي در فـروع، حـنـفـي و دراصـول، اشـعـري، امـّا مـتـمـايـل بـه شـيـعـه و عـلاقـه مـنـد بـه اهـل بـيـت بـود. مـهـمـترين کتاب او در نزد شيعه المناقب و الاربعين و مقتل ياد شده است.
مـقـتـل الحـسـيـن (ع) بـه عـربـي و شـامـل سـرآغـاز و پـانـزده فصل، در دو بخش، است. در فصل اوّل تـا پـنـجـم، بـه تـرتـيـب، بـه بـيـان پـاره اي ازفـضـايـل رسـول خـدا، حـضـرت خـديجه، حضرت فاطمه بنت اسد،امـيـرالمـؤمـنـيـن و حـضـرت فـاطـمـه (ع) پـرداخـتـه شـده اسـت.فـصـل شـشـم در فـضـايـل امـام حـسـن و امـام حـسـيـن (ع) وفصل هفتم تا چهاردهم ويژه امام حسين است و در آن ها، به ترتيب، ازاين مسائل سخن رفته است: فضايل ويژه امام حسين (ع)، پيشگويي هـاي رسـول خـدا(ص) درباره امام حسين (ع) و شهادت او، رويدادهاي مـيـان آن حـضرت و وليد بن عتبه و مروان بن حکم، ورود آن حضرت بـه مـکـّه و نـامـه هـاي مـردم کـوفـه بـه او و رفـتـن مـسـلم بـن عـقـيـل بـه آن جـا و شـهادت وي، خروج آن حضرت از مکّه به عراق ورخـدادهـاي در آن مسير و ورود به کربلا و شهادت در آن جا، مجازات قـاتـلان آن حـضـرت، مـصيبت هاي وارد شده به آن حضرت و مرثيه هـاي سـروده شـده در سـوگ او، زيـارت تـربـت آن حضرت. پايان بخش کتاب (فصل پانزدهم) درباره قيام مختار است.
هر چند کتاب حاضر يکسره درباره امام حسين (ع) نيست، از آن جا که نـويـسـنـده انـگـيـزه خـود را از نـگـارش ايـن کـتـاب گـردآوري مقتل امام حسين (ع) ذکر کرده و اغلب مطاوي آن درباره آن امام است، درشمار منابع زندگينامه امام قلمداد مي شود.
مـقـتـل الحـسـين کتابي است تاريخي ـ روائي که در آن، تاريخ بهروايـت پـيـشـوايـان اسـلام و مـحـدّثان و مورّخان گزارش شده است.روايـات و گـزارش هـاي تـاريـخـي کـتـاب بـا ذکـر سـنـد اسـت وبـيـشـتـريـنـه مـطـالب آن، از فـصـل نـهم به بعد، برگرفته ازالفـتـوح ابـن اعـثـم اسـت و خـوارزمـي بـه نقل از آن تصريح کرده است. برخي از مشايخ روايت خوارزمي، کهوي در ايـن کـتـاب فـراوان از آن هـا روايـت کـرده اسـت، عـبارتند از:جـاراللّه مـحمود زمخشري، حسين بن احمد عطّار همداني و شهردار بن شيرويه ديلمي.
مـقـتـل الحسين پس از کتاب الاربعين نوشته شده است؛ چه، خوارزمي در پـايـان فـصـل اوّل (ج 1، ص 21) و در پـايـان فصل چهارم (ج 1، ص 50)، خواننده را به کتاب الاربعين ارجاع مي دهـد. امـّا مـعـلوم نـيـسـت کـه مـقـتـل الحـسين (ع) هم پس از کتاب المناقب نـوشـتـه شـده و دليلي که علاّمه قزويني براي اين موضوع آورده اسـت (يـادگـار، ارديـبـهـشت 1327 / 60 ـ 61؛ مقالات قزويني، 2 /278 ـ 279)، تمام نيست.
خـوارزمـي روايـاتـي را کـه درايـن کـتـاب نقل مي کند، تلقّي به قبول کرده است. وي ظاهراً تنها در يک جا (2/ 2، ذيل نخستين حديث) به ضعف يک روايت تصريح کرده که آن هم از قـول ديـگـري است. در غير اين مورد، او به بررسي سند يا متن روايات نپرداخته است.
با اين که مقتل الحسين مورد استناد شيعه است و از آن بسيار روايت مي کنند، پاره اي از روايات آن مجعول است. از آن جمله است روايتي که تـحـريـض بـه روزه گـرفـتـن در روز عـاشورا کرده است. (2 / 3،فـصـل 11)؛ هـمـچـنـيـن رواياتي که عاشورا را عيد، و حتّي هفتاد عيد،شمرده است. (2 / 4، فصل 11).
از مقتل الحسين سه نسخه خطّي شناسايي شده است که هيچ کدام کهن نـيـسـت. (تـراثـنـا، سـال شـشـم، شـمـاره 2؛اهـل بيت في المکتبة / 544؛ معجم ما کتب، 8/80). همچنين اين کتاب دوبار به چاپ رسيده است که تصحيح شده نيست: 1. به اهتمام شيخ مـحـمّد سماوي (نجف، مطبعة الزهراء، 1367 ق)، 2 ج، و، 254،258 ص، رقـعـي؛ 2. افـسـت از آن (قـم، مـکـتبة المفيد)، 1 ج، و،254، 258 ص، وزيري. تاريخ انتشار اين چاپِ کتاب، که قيدنشده است، 1399 ق است.مقتل نويس کسي که متن مربوط به مجالس تعزيه و مقتل را مي نويسد. (1) .پاورقي(1) فصلنامه هنر، شماره 3، ص 233.مقسط بن زهير از اهالي کوفه و از فرزندان زهير بن حرث تغلبي بوده و تغلبي منسوب به قبيله تغلب بن وائل، که از اعراب قحطان هستند، مي باشد. از اصحاب حضرت امام علي عليه السلام و از جهادگران معروف بوده است. او شبانه به اتفاق دو برادر خويش از کوفه به کربلا آمده و به شهادت رسيد.
از شهداي کربلاست. او به همراه دو برادر ديگرش «قاسط و کردوس» هر سه از اصحاب اميرالمؤمنين بودند که در رکاب آن حضرت در جنگهاي سه گانه شرکت داشتند. پس از شهادت علي عليه السلام در کوفه ماندند. چون خبر آمدن حسين عليه السلام را در کوفه شنيدند، شب عاشورا مخفيانه خود را به امام عليه السلام رساندند.مقسط بن عبدالله (مقسط بر وزن مشفق) از اصحاب ابي عبدالله در عاشوراي حسيني و از صالحان و شجاعان که به اتفاق برادرش قاسط در کربلا حضور يافته و پس از پيکار سخت با لشکر ابن زياد به شهادت نايل آمدند.مكروب اندوهگين، غمگين، گرفته.از لقبهاي سيد الشهدا عليه السلام که در حديث امام باقر «ع » آمده است: «ان الحسين... قتل مظلوما مکروبا». (1) .پاورقي(1) کامل الزيارات، ص 168.ملا عباس زيوري ملا عباس زيور پسر قاسم بن ابراهيم، اصل آنان از بغداد بود ولي در حله ساکن بودند. او در بغداد متولد شد و در سال 1316 ه.ق. در تهران وفات يافت. او را در قم دفن کردند.ملا كاظم ازري ملا کاظم بن محمد بن مهدي أزري بغدادي، به سال 1143 ه.ق. در بغداد متولد شده و به سال 1201 ه.ق. وفات يافته و در کاظمين مدفون شده است.
لله صخرة وادي الطف ما صدعت          الا جواهر کانت حلية الزمن
من مبلغ سوق ذاک اليوم ان به           جواهر القدس قد بيعت بلا ثمن
به خدا سوگند، در دل صخره ي زمين طف جواهري است که آرايش دهنده ي روزگاران است.
در روز عاشورا (در کربلا)، بازاري برپا شد که در آن گوهرهاي عالم قدس را به رايگان فروختند.ملاحسين واعظ كاشفي حسين بن علي بيهقي، مشهور به واعظ و متخلص به کاشفي، از علماي معروف ايران که در فن خطابه تسلط داشته و شعر هم مي سروده است.
صاحب کتاب «روضة الشهداء»، نخستين کتاب مقتل فارسي بود که در سال» 910 م) توسط ملاحسين واعظ کاشفي به رشته ي تحرير در آمد.
ملاحسين کاشفي (متوفاي 910 هجري) زمان سلطنت سلطان حسين بايقرا (911-875 ه) به هرات، مرکز حکمراني اين پادشاه رفت و چون حافظه اي توانا و قريحه اي سرشار و صدايي گيرنده و مطبوع داشت و خطيبي دانشمند بود، بزودي شهرت يافت و مجالس وعظ و ذکر او بسياري را به خود جلب کرد و مورد توجه پادشاه و شاهزادگان و اعيان و اکابر دولت و وزير فاضل و هنرمند هنرپرور (اميرعليشير نوايي) قرار گرفت. کاشفي دانشمندي بليغ و فصيح و شاعر بود و بيش از چهل کتاب و رساله تأليف کرد. از جمله ي آنها «روضة الشهداء» بود. کاشفي کتاب روضة الشهداء را درباره واقعه ي کربلا به فارسي نوشت و چون مطالب اين کتاب را در مجالس عزاداري از روي کتاب بر سر منبر مي خواندند، خوانندگان اين کتاب به «روضه خوان» معروف شدند.
ناگفته نماند که از اخبار و احاديث ضعيف السند در اين کتاب بسيار است.
کتاب معروفش «روضة الشهداء» است که در تاريخ خاندان پيامبر و مراثي اهل بيت عليهم السلام است. به نوشته ي دهخدا: وي در زمان سلطان حسين بايقرا در هرات و نيشابور، مشغول وعظ و ارشاد بوده و با صوتي خوش و آهنگي دلکش آيات قرآنيه و احاديث نبويه را با عبارات و اشارات لايقه به عرصه ي بيان مي آورده... در هرات که مردمانش از اهل سنت و جماعت بوده اند، به شيعيگري متهم و در سبزوار که مرکز تشيع بوده... به تسنن اشتهار داشته است. او در سال 906 يا 910 در هرات درگذشت.ملك الشعراي بهار استاد محمد تقي بهار فرزند ملک الشعراء صبوري، به سال 1304 ه.ق. در مشهد متولد شد و در سال 1371 ه.ق (1330 ه.ش) درگذشت. بهار بزرگترين شاعر در چند قرن اخير است و قصايد وي با بهترين آثار اساتيد گذشته ادب فارسي برابري مي کند. وي سالها استاد دانشگاه تهران بود. ديوانش در دو مجلد به طبع رسيده است.
اين شاعر و استاد گرانمايه ي معاصر اشعار پرسوز و گدازي را در مصيبت سالار شهيدان کربلا و ياران باوفايش سروده است .ملك ري عمر سعد، به هوس رسيدن به استانداري «ري »، حسين بن علي را کشت.قرار بود به ملک ري گماشته شود که حادثه کربلا پيش آمد.ابن زياد، قبل از عزيمتش به حوزه استانداري، او را مامور سرکوب سيد الشهدا «ع » نمود.ابتدا مي خواست قبول نکند.ولي ديد اگر نپذيرد حکومت ري را از دست خواهد داد.بالاخره نتوانست بر جاذبه دنيا و رياست غلبه کند.درباره علاقه اش به ولايت «ري »، هر چند به کشتن حسين بن علي «ع » بيانجامد، چنين خواند:
ءاترک ملک الري و الري منيتي            او اصبح ماثوما بقتل حسين
و في قتله النار التي ليس دونها           حجاب و لکن لي في الري قرة عين (1) .
و اينگونه حب دنيا چشم او را کور کرد.طبق برخي نقلها امام حسين «ع » پس از آنکه دلباختگي عمر سعد را به حکومت ري ديد (روز عاشورا در يک گفتگو) به او فرمود: اميدوارم از گندم ري، جز اندکي نخوري!عمر سعد از روي تمسخر گفت: اگر از گندمش نخورم، جو آن هم برايم کافي است. (در برخي منابع «گندم عراق » آمده است) (2) .پاورقي(1) الخصائص الحسينية، شيخ جعفر شوشتري، ص 71.
(2) مقتل الحسين، مقرم، ص 248.مليكة الدنيا اختياردار دنيا. از القاب شريفه ي حضرت زينب سلام الله عليهاست.ممنوعيت عزاداري در پي ورود انديشه هاي غربزدگي در ايران و مقابله با مذهب و فرنگي ساختن کشور، با يک سري از مظاهر دين و سنتهاي مذهبي در ايران مبارزه شد.جلوگيري از اقامه عزاداري و مجالس سوگواري براي ابا عبدالله «ع » هم يکي از اين برنامه ها بود.عليه آن هم فعاليت فرهنگي شد و هم اقدام عملي.در مقطعي از تاريخ ايران (از سال 1313 تا 1320شمسي) در دوره رضاخان، عزاداري براي سيد الشهدا «ع » ممنوع شد و تکيه ها موقتا رونق خود را از دست دادند. (1) در آن مدت، در خانه ها و پنهاني و گاهي پيش از روشن شدن هوا و دميدن خورشيد، مجالس روضه برپا مي شد و دور از چشم ماموران رضاخان عزاداري انجام مي گرفت و اگر ماموران رضاخان به کسي مظنون مي شدند، دستگيرش مي کردند يابا گرفتن رشوه، رها مي کردند. مردم براي شرکت در مجالس روضه که در خانه ها پنهاني برگزار مي شد، از بيم ماموران گاهي از پشت بامها به منزل يکديگر رفت و آمد مي کردند و روضه خوان هم براي آنکه به چنگ ماموران گرفتار نشود، با لباس مبدل به خانه ها مي رفت و آنجا لباس خود را مي پوشيد. (2) براي پيشبرد اين هدف، هم از تبليغات و کارهاي فرهنگي استفاده مي شد، هم از نيروهاي قهريه.برخي نويسندگان غرب زده، همچون آخوندف و آقاخان کرماني، با قلم به ميدان مبارزه مي آمدند و رضاخان با مامور و سرباز. آخوندف (آخوند زاده) مي نويسد: «هر جا مي رود تعزيه برپاست، مگر مصيبت و درد خود آدم کم است که با نقل گزارش هزار ساله، اوقات خود را دائما تلخ کند و به جهت عمل بيفايده از کسب و کار باز بماند؟...» (3) ميرزا آقاخان کرماني هم مي نويسد: «آئين عزاداري و ماتم گري روح شادي و کامراني را از ميان اين ملت برانداخته، روزشان را چون شب تار ساخته است، ايرانيان با حبيب بن مظاهر هيچ قرابت و خويشي ندارند، روز سوگواري هزار سال پيش را بر پا مي کنند و بر مظلومان آن زمان مي گريند» (4) .
اما رضاخان، که روزي براي جذب افکار مذهبيها، در مجالس عزا شرکت مي کرد، پس از مسلط شدن، به برخورد حذفي با عزاداري سيد الشهدا «ع » پرداخت.به اين دو نقل توجه کنيد: امام خميني «ره » مي فرمايد: «وقتي که او (رضاخان) آمد، ابتداءا شروع کرد به اظهار ديانت و اظهار چه و روضه خواني و سينه زني و گاهي ماه محرم در همه تکيه هايي که در تهران بود مي رفت و مي گرديد، خودش تا وقتي که سوار مطلب شد، سلطه پيدا کرد.
همين آدمي که اينطور مجلس روضه داشت، هم آنطور سينه زن و ارتش مي آمد به سينه زني...، همين آدمي که اين دستگاه روضه را داشت، همچو قدغن کرد دستگاه خطابه و وعظ و روضه و همه اينها را که در تمام ايران شايد يک مجلس علني نبود، اگر بود در خفا، در بعضي شهرها در خفا و به صورتهاي مختلف و با اسمهاي مختلف.» (5) .
اما نقل ديگر: «پهلوي پس از به سلطنت رسيدن، نخست محل روضه قزاق خانه را به تکيه دولت منتقل نمود و از شکوه و جلال و مدت آن کاست و پس از چند سالي بکلي متروک گردانيد، سپس شهرباني براي برقراري مجالس عزاداري موانع و مشکلاتي به وجود آورد که قبلا بايستي تحصيل اجازه نمود.و بعدا هم حرکت دسته هاي عزادار در ايام عاشورا را ممنوع گردانيد و اگر احيانا در بعضي از خانه ها محرمانه مراسم عزاداري به عمل مي آمد، صاحبان خانه تحت تعقيب قرار مي گرفتند و به زندان مي افتادند، بعدا به جاي عزاداري، کاروان شادي (کارناوال) در ايام عاشورا به راه انداختند و صنوف را مجبور کردند که در برپايي کارناوال پيشقدم شده، هر صنفي دسته خود را شرکت دهد.
خوب بخاطر دارم در اواخر سلطنت پهلوي حرکت کارناوال مصادف بود با شب عاشورا و در کاميونها دستجات رقاصه با ساز و آواز به پايکوبي و رقص در شهر به گردش در آمده بودند، در عوض اگر احيانا افرادي از ذاکرين با عبا و عمامه ديده مي شدند، تحت تعقيب قرار مي گرفتند.» (6) .پاورقي(1) کيهان فرهنگي، سال 10 شماره 3، ص 31.
(2) ر.ک: «تاريخ تکايا و عزاداري قم‏»، ص 222.
(3) نهضت امام خميني، ج 3، ص 43 به نقل از انديشه‏هاي آخوندزاده.
(4) همان، ص 46.
(5) صحيفه نور، ج 7، ص 4.
(6) «حاج آقا حسين قمي، قامت قيام‏»، محمد باقر پوراميني، ص 80 (به نقل از: تاريخ يست‏ساله ايران 4/19).منابع جنبي يکي از راههاي «ماخذ شناسي » درباره موضوعات مختلف، دقت در کتابنامه و فهرست منابعي است که در پايان کتابها و مقالات يا در ذيل صفحات ارائه مي شود.در اين مجموعه، در پا نوشت صفحات علاوه بر ماخذ مطالب، گاهي کتابها و منابع ديگري نشاني داده شده است که براي علاقه مندان تحقيق و مطالعه بيشتر سودمند است.البته نام اين کتابها در فهرست منابع پايان کتاب، نيامده است، زيرا اغلب جنبه معرفي داشته نه آنکه چيزي از آنها نقل شده باشد، مثل آنچه در پاورقي مدخلهاي وقف، عبدالله بن عباس، فسادبني اميه، کوفه، مدايح و مراثي، ادبيات عاشورا، اصحاب امام حسين «ع » و... آمده است.منبر «آنچه خطيب بر آن ايستد و خطبه خواند.کرسي مانندي پايه دار که واعظ و خطيب بربالاي آن نشسته خطبه خواند و موعظه کند.کرسي چند پله براي وعاظ و مذکران.اهل منبر: روضه خوان و خطيب و واعظ.» (1) منبر: آنچه بر بالاي آن مي روند، براي وعظ وخطبه.ريشه اش از «نبر» به معناي رفعت و بالايي است و به منبر، منبر گفته اند، بخاطر ارتفاعش. (2) منبر، انواع گوناگون دارد: چوبي، آهني، سنگي با پله هاي متفاوت از نظر تعداد.
منبر بعنوان جايي که خطبا و ائمه جمعه از فراز آن به القاء خطبه و ايراد سخن مي پرداخته اند. از صدر اسلام وجود داشته و اغلب، در سيطره حکومتها و خلافتها بوده و وسيله ترويج يک فکر محسوب مي شده است.
منبري که خطيب وابسته به يزيد بر فراز آن رفته و از يزيد تعريف مي کرد و آل علي را ناسزا مي گفت.امام سجاد «ع » اجازه گرفت تا بر منبر فراز آيد.بر منبر رفت و خود را معرفي کرد و يزيد و دودمان او را رسوا ساخت.آن حضرت، از منبري که خطيب وابسته به ستم بر فراز آن سخنان ناروا مي گفت، بعنوان چوب ياد کرد و فرمود: «يا يزيد، ائذن لي حتي اصعد هذه الاعواد...» رسول خدا «ص » هم زماني خواب ديده بود که پس از او، بني اميه از منبر او بالا مي روند و مردم را از راه راست، باز مي دارند و از اين خواب، بسيار پريشان شده بود. (3) .
امروز نيز استفاده از منبر هنگام وعظ و ارشاد و سخنرانيهاي مذهبي، چه در ايام محرم و ماه رمضان و چه در مناسبتها و ايام ديگر سال، رايج است و منبر رفتن از شيوه هاي کهن تبليغات مذهبي به شمار مي رود. استفاده از منبر در خطابه، خاص روحانيون است و سخنرانان غير روحاني براي سخن گفتن از ميز و تريبون استفاده مي کنند، نه منبر.حرمت منبر بعنوان آنچه يادگار عصر رسول خدا «ص » است، همچنان محفوظ است.پاورقي(1) لغت‏نامه، دهخدا.
(2) مجمع البحرين.
(3) بحار الانوار، ج 58، ص 168.منجح بن سهم از غلامان حسنين عليهماالسلام بوده و مادرش کنيزي بود که حضرت امام حسين عليه السلام از نوفل بن حارث بن عبدالمطلب خريده و به ازدواج سهم درآورد و منجح متولد شد.
به نقل مرحوم سماوي منجح از غلامان امام حسن عليه السلام بوده و با فرزندان آن حضرت از مدينه تا کربلا هجرت کرده و در روز عاشورا به شهادت رسيد. و بنا به نقل بعضي:
مادر منجح در خانه ي حضرت امام سجاد عليه السلام خدمت مي کرد. وقتي که حضرت امام حسين عليه السلام از مدينه به سوي مکه و کربلا خارج شد، منجح و مادرش همراه آن حضرت بودند. تا اين که در روز عاشورا در اوايل جنگ به شهادت رسيد و مادرش جزو اسيران بود.
منجح به دست حسان بن بکر کشته شده و نام او در دو زيارت ناحيه مقدسه و رجبيه مطرح مي باشد.
در زمان امام حسن مجتبي عليه السلام غلام آن حضرت بود. پس از شهادت آن بزرگوار غلام سيدالشهداء عليه السلام شد و مادرش کنيز آن حضرت بود. نوفل بن حارث او را خريد و از او «منجح» به دنيا آمد. مادر منجح در خانه ي حضرت سجاد عليه السلام خدمت مي کرد و چون سفر کربلا پيش آمد، اين مادر و فرزند از مدينه همراه امام حسين عليه السلام به کربلا آمدند. از شهداي اوليه کاروان حسيني در روز عاشورا به شمار مي رود.منجح، مولي الحسين از شهداي کربلاست، نامش منجح بن سهم و در زمان امام مجتبي «ع » غلام آن حضرت بود.پس از وي غلام سيد الشهدا «ع » بود.مادرش کنيز آن حضرت بود.وي را از نوفل بن حارث خريد و از او «منجح » به دنيا آمد. (1) مادر منجح در خانه حضرت سجاد «ع » خدمت مي کرد و چون سفر کربلا پيش آمد، اين مادر و فرزند از مدينه همراه امام حسين «ع » به کربلا آمدند.منجح روز عاشورا پس از نبردي دليرانه در رکاب مولايش به شهادت رسيد و از شهداي اوليه بود.نامش در زيارت ناحيه مقدسه و زيارت رجبيه نيز آمده است. (2) .پاورقي(1) انصار الحسين، ص 94.
(2) تنقيح المقال، مامقاني، ج 3، ص 247.منذر بن جارود از بزرگان بصره و هواداران عبيدالله بن زياد بود. هنگامي که امام حسين عليه السلام نامه اي را توسط غلامش سليمان خطاب به اهالي بصره فرستاد. سليمان نامه را نزد منذر بن جارود برد. منذر پس از آگهي از نامه، سليمان را تسليم عبيدالله بن زياد (که آن زمان کارگزار يزيد در بصره بود) کرد و عبيدالله او را به شهادت رساند.منذر بن زبير پس از شهادت امام حسين عليه السلام اهل مدينه عده اي را براي تحقيق در مورد يزيد بن معاويه به شام فرستادند که از جمله ي آنها شخصي به نام منذر بن زبير بود، او در بازگشت از شام در مورد يزيد چنين گفت: همانا يزيد يکصد هزار سکه به من جايزه داد ولي اين مانع آن نخواهد شد که راجع به او سخن نگويم، به خدا سوگند که او شراب مي خورد، به خدا سوگند او مست مي شود بگونه اي که نماز را ترک مي کند.منذر بن سليمان از اصحاب سيدالشهدا و از شهداي کربلا و عاشوراي ابي عبدالله الحسين است که پس از قتال با خصم به درجه رفيع شهادت رسيد.منذر بن فضل جعفري به قولي او همان منذر بن الفضل از شهداي روز عاشوراست.منذر بن فضل جعفي بعضي منذر جعفي و منذر جعفري را متعدد دانستند - چنانکه در نام پدر منذر که فضل است يا مفصل دو گونه نقل شده است. به هر صورت در زيارت رجبيه وارد شده است: «السلام علي منذر بن المفضل الجعفي» - و در بعضي نسخ آمده است: «السلام علي منذر بن المفضل الجعفري». ظاهرا همان جعفي است که در رسم الخط به جعفري نزديک است و اختلاف نسخه پيش آمده است - و به هر کيفيت - نام اين شريف در زيارتهاي ياد شده از جمله شهداي عاشورا ابي عبدالله ذکر شده است.منذر بن مفضل به قولي او همان زيد بن معقل و از شهداي روز عاشورا است.منذر بن مفضل جعفي از شهداي کربلا به شمار آمده. نامش در زيارت «رجبيه» نيز آمده است.
جعفي: منسوب به «جعف». تيره اي از قبيله ي مذحج. قبيله اي از عرب قحطان. (يمن، عرب جنوب).منزل جاي فرود آمدن و استراحت کردن در طول مسافرت، خان، کاروانسرا، توقفگاه.درسفرهاي قديم، هر مرحله و بخشي را که يک فرد يا کاروان در يک روز بصورت پياده م ي پيمود، «منزل » مي گفتند.اگر سفر سواره بود، مقداري که به يک مرحله مي رسيدند و اسب را عوض مي کردند، منزل به حساب مي آمد، اين فاصله، گاهي سه فرسخ و گاهي پنج فرسخ بود.البته درباره فاصله دو منزل، نمي توان مسافت دقيقي تعيين کرد، ولي بطور متوسط، فاصله دو منزل چهار فرسخ بوده است. (1) .
بين مکه و کربلا هم منزلگاههايي بوده است که امام حسين «ع » در آنها فرود آمده يا ازآنها گذشته و در برخي از آنها شب را به صبح آورده است.منزلها برخي مشهورتر است. امام حسين «ع » و کاروان وي در همه منزلهاي بين راه، بار نمي انداخت، بلکه اغلب دو منزل يکي بار مي افکند.منزلهاي بين مکه و کوفه به ترتيبي که در «مناقب » آمده، چنين است: ذات عرق، حاجز، خزيميه، ثعلبيه، شقوق، شراف، نينوا، عذيب الهجانات، کربلا. (2) ترتيب ديگري در «معجم البلدان » آمده که به اين صورت است: صفاح، ذات عرق، حاجز، خزيميه، زرود، ثعلبيه، شقوق، زباله، شراف، ذوحسم، بيضه، رهيمه، قادسيه، عذيب الهجانات، قصر بني مقاتل، نينوا، کربلا. (3) البته منزلگاههاي ديگري هم در متون تاريخي يادشده از قبيل اجاء، قطقطانه، بطن الرمه و جز اينها، که براي توضيح بيشتر درباره هر يک از منازل ياد شده، به عنوان آن در اين فرهنگ مراجعه کنيد.
اجمالي از سير حوادث طول راه در اين منزلها از اين قرار است: سيد الشهدا «ع »، پس از خروج از مکه به سوي عراق، در منزلگاه ذات عرق در برخورد با بشر بن غالب، از اوضاع کوفه با خبر شد، در منزل حاجز و بطن الرمه، قيس بن مسهر صيداوي را همراه با نامه اي به سوي کوفيان فرستاد، در منزل زرود، با زهير بن قين ملاقات کرد و او را به پيوستن به خويش فرا خواند، در منزل ثعلبيه، از شهادت مسلم و هاني در کوفه آگاه شد.در منزل زباله، با فرستاده عمر سعد ديدار کرد، در منزل شراف، با سپاه حر برخورد نمود و خطبه خواند، در منزلگاه بيضه، با خطبه اي امويان را معرفي کرد و در منزل ذي حسم، در سخنراني خويش، بي وفايي و ناپايداري دنيا را ترسيم نمود.روز اول ماه محرم، در منزلگاه قصر بني مقاتل فرود آمد و پس از آن در سخني از شهادت خويش خبر داد و روز دوم محرم وارد سرزمين کربلا شد.
پس از شهادت امام «ع » و انتقال اسراي اهل بيت به کوفه، آنان را از کوفه به شام حرکت دادند، پيمودن اين مسير طولاني روي شترهاي بي محمل و با بدرفتاري ماموران و نيز غل و زنجير بر گردن امام سجاد «ع » از مصائب اسراي خاندان پيامبر بود.اين مسافت نيز منزلگاههايي داشت که اهل بيت «ع » از آنها عبور داده شدند تا به دمشق رسيدند، نام منازل کوفه تا دمشق از اين قرار است: تکريت، موصل، حران، دعوات، قنسرين، سيبور، حمص، بعلبک، حماة، حلب، نصيبين، عسقلان، دير قسيس و دير راهب.در يکي از منابع، خطسير اسرا از کوفه به شام اينچنين آمده است: کنار شط فرات، تکريت، وادي نخله، مرشاد، حران، نصيبين، موصل، حلب، دير نصراني، عسقلان، بعلبک، شام. (4) نام منازل ميان کوفه تاشام به اين صورت نيز نقل شده است: قادسيه، تکريت، موصل، تلعفر، دير عمروه، صليا، وادي نخله، ارمينا، لينا، کحيل، جهينه، نصيبين، دعوات، کفر طاب، سيپور، معرة النعمان، شيزر، حماة، بعلبک، عسقلان. (5) با پخش خبر شهادت امام حسين در کربلا در ميان اقوام و طوايف، عکس العملهاي گوناگون و اعتراض آميزي در مناطق مختلف نقل شده است. بويژه در منزلگاههاي کوفه تا شام، حتي ساکنان دهکده هاي مسيحي نشين گاهي با ورود نيزه داراني که سرهاي شهدا را حمل مي کردند به آبادي يا قلعه خويش مخالفت مي کردند و راه نمي دادند. (6) .پاورقي(1) فرهنگ تاريخي ارزشها و سنجشها، ابو الحسن ديانت، ج 1، ص 456.
(2) مناقب، ابن شهر آشوب، ج 4، ص 97.
(3) مقتل الحسين، مقرم، به نقل از معجم البلدان.
(4) زندگاني ابا عبدالله الحسين، عماد زاده.
(5) وسيلة الدارين في انصار الحسين، ص 368 (با توضيحاتي پيرامون هر منزل).
(6) همان، ص 374.منصب نوكري عنواني است که مداحان و روضه خوانان، از روي عشق و علاقه، به مولايشان ابا عبدالله «ع » به کار و شغل خود مي دهند و به آن افتخار مي کنند و امام حسين «ع » را ارباب و خود را نوکر به حساب مي آورند و اين نوکري را با پادشاهي عوض نمي کنند.شايسته آن است که اين نوکري، خلوص و حقيقت داشته باشد و صرف ادعا نباشد، حقيقت آن وقتي است که ميان نوکر و ارباب، اطاعت از يک سو و لطف از سوي ديگر باشد.مرحوم محدث نوري گويد: «به مجرد ذکر فضايل و مناقب و حالات و مصائب حضرت سيد الشهدا «ع » کسي سمت چاکري و منصب نوکري آن حضرت را پيدا نخواهد کرد... روضه خوان آنگاه در قطار چاکران آن حضرت در آيد که آنچه گويد، براي حق عز و جل واداي حق و اوليائش عليهم السلام باشد، و الا کاسبي خواهد بود که آن فضايل و مناقب راسرمايه نموده و به آن مشغول تجارت شده، ابدا حقي به کسي ندارد» (1) .
به مال و جاه و سلطنت نه رو کند نه بنگرد             کسي که از صميم دل، دمي شود گداي توپاورقي(1) لؤلؤ و مرجان، ميرزا حسين نوري، ص 19.منصور دوانيقي ابوجعفر، عبدالله بن محمد بن علي بن عبدالله بن عباس، دومين خليفه عباسي مشهور به دوانيقي مادرش کنيزي از بربر به نام سلامه، وي به سال 95 متولد شد، و طبق عهد برادرش سفاح پس از مرگ وي با او بيعت نمودند؛ او را فحل بني عباس مي گفتند که مردي مهيب، زورمند، سياستمدار و متجبر بود، در جمع حريص و در بخل شهرت داشت که او را بدين سبب «دوانيقي» مي گفتند، زيرا وي در مزد کارکنان و کارگزاران و صنعت گران بسيار سخت گير بود که يک دانگ درهم را نيز به حساب مي آورد. خلق بسياري را به قتل رسانيد تا کار خلافت بر او راست آمد.
وي در سال 137 بر اريکه ي سلطنت اسلامي مستقر گرديد و اولين کار که کرد ابومسلم خراساني که بنيان گزار حکومت عباسي و ولي نعمت او بود به تدبيري بکشت. بزرگان علويين همچون محمد و ابراهيم فرزندان عبدالله بن حسن بن علي ابيطالب و جمع ديگر از علويين را به بدترين وجه به قتل رسانيد. منصور، شهر بغداد را که روستايي بود بنا نهاد و آن را پايتخت خويش قرار داد. سرانجام به سال 158 درگذشت.
در سال 104 ه.ق.، بدستور منصور دوانيقي قبر مطهر سيدالشهداء عليه السلام تخريب گرديد.منصور نمري منصور بن سلمة بن زبرقان از طايفه ي نمر بن قاسط نزاري بود. کنيه ي او ابوالفضل الشاعر الجرزي البغدادي بود. وي از خواص بارگاه هارون الرشيد بوده ولي در باطن به اهل بيت عليهم السلام ارادت مي ورزيده است. او به سال 190 يا 193 ه.ق. درگذشته است.
و قد شرقت رماح بني زياد           بري من دماء بني الرسول
برئنا يا رسول الله ممن           أصابک بالاذاة و بالذحول
ألا يا ليتني وصلت يميني          هناک بقائم السيف الصقيل
فجدت علي السيوف بحر وجهي        و لم أخذل بنيک مع الخذول
نيزه هاي بني زياد آنقدر از خون فرزندان رسول صلي الله عليه و آله و سلم نوشيدند که گلوي آنها گرفت.
اي رسول خدا، من از تمام کساني که تو را آزردند و به کين و دشمني تو برخاستند، بيزارم و از آنان تبري مي جويم.
اي کاش من در آنجا بودم و (در ياري تو) شمشير بران به دست مي گرفتم.
و با چهره اي گشاده خود را سپر شمشيرها قرار مي دادم و هرگز مانند ديگر مردم نمي شدم و نمي گذاشتم که فرزندان تو را خوار کنند.منهال منهال بن عمرو، يکي از هواداران اهل بيت بود که در شام مي زيست.در روزهايي که اسراي اهل بيت «ع » در خرابه شام بودند، روزي امام سجاد «ع » بيرون آمد و با او برخورد کرد و گفتگوهايي ميان آن دو انجام گرفت و امام، از مظلوميت اهل بيت و شدايد دوران اسارت سخن گفت. (1) از او نيز نقل شده که هنگام آوردن سر مطهر امام حسين به دمشق، مردي آيه اصحاب کهف را مي خواند.صدايي از سر مطهر آمد که: کشتن من و گرداندن سرم، شگفت تر از داستان اصحاب کهف است. (2) منهال، از طايفه بني اسد و کوفي بود و از امام سجاد «ع » روايت مي کرد.او را از اصحاب امام سجاد و امام باقر شمرده اند. (3) در سفر بازگشت از مکه با امام زين العابدين ديدار کرد.حضرت، وضع حرمله (کشنده علي اصغر) را از او پرسيد، سپس آن ملعون را نفرين کرد.منهال وقتي به کوفه رسيد، حرمله رادستگير کرده بودند.به دستور مختار، دست و پايش را قطع کردند، سپس در آتش افکندند.منهال، ماجراي ديدار خود با امام و نفرين آن حضرت را نسبت به حرمله بازگو کرد.مختار، خوشحال شد که دعاي امام به دست او تحقق يافت. (4) منهال، به معناي بسيار بخشنده است.پاورقي(1) مقتل الحسين، مقرم، ص 462، الفتوح، ابن اعثم، ج 5، ص 155.
(2) اثبات الهداة، ج 5، ص 193.
(3) تنقيح المقال، ج 3، ص 251.
(4) بحار الانوار، ج 45، ص 332، معارف و معاريف، ج 5، ص 2143.منهال بن عمرو از شيعيان و دوستداران امام سجاد عليه السلام بود. سالها بعد از عاشورا، منهال در سفر حج، ديداري با امام سجاد عليه السلام داشت. حضرت از او پرسيد: حال «حرملة لعنة الله عليه» چگونه است؟ عرض کرد: در کوفه و زنده است. امام عليه السلام او را نفرين کرد: «اللهم اذقه حر الحديد، اللهم اذقه حر النار؛ خدايا، سوزش و گرماي آهن و آتش را به او بچشان». چون به کوفه برگشت، در ديدار با «مختار» که خروج کرده بود، ناگهان ديد که حرمله را آوردند و به دستور مختار، دست و پايش را بريدند و سپس در آتش افکندند. منهال، ماجراي ديدار خود با امام سجاد و دعاي امام را نسبت به حرمله بيان کرد. مختار، از اينکه خواسته و دعاي حضرت به دست او تحقق يافته بود، بسيار خوشحال شد.
از او نيز نقل شده است که هنگام آوردن سر مطهر امام حسين عليه السلام به دمشق، مردي آيه ي اصحاب کهف را مي خواند. صدايي از سر مطهر آمد که: «کشتن من و گرداندن سرم، شگفت تر از اصحاب کهف است».منهج بن سهم از غلامان ابي عبدالله عليه السلام و از شهداي عاشوراي حسيني است. چنانکه در زيارتهاي ناحيه و رجبيه است:
«السلام علي منهج بن سهم مولي الحسين بن علي عليه السلام». مادر منهج در خانه امام زين العابدين خدمت مي نمود و وقتي امام حسين عليه السلام و اهل بيت به عراق عزيمت مي نمودند. منهج و مادرش نيز در ملازمت امام بودند تا در روز عاشورا منهج پس از قتال و جنگ با دشمن به شهادت رسيد.منير بن عمرو احدب از اصحاب کربلا و شهداي عاشوراي ابي عبدالله عليه السلام است که پس از قتال با لشکر ابن زياد به شهادت رسيد.منيع بن رقاد به نقل بعضي از مورخين او همان منيع بن زياد از شهداي کربلا مي باشد.منيع بن زياد گفته اند از شهداي کربلاست.نامش در زيارت رجبيه آمده است. (1) در برخي کتب رجال، نامش منيع بن رقاد و از اصحاب سيد الشهدا آمده است. (2) .پاورقي(1) انصار الحسين، ص 104.
(2) تنقيح المقال، مامقاني، ج 3، ص 252.منيع بن زياد برخي مورخين او را از شهداي کربلا دانسته اند. در برخي کتب رجال، نامش «منيع بن رقاد» و از اصحاب سيدالشهداء آمده است. در زيارت رجبيه نام شريف او نيز مذکور است: «السلام علي منيع بن زياد».مهاتما گاندي رهبر استقلال هند. درباره ي عاشورا مي گويد: من زندگي امام حسين عليه السلام، آن شهيد بزرگ اسلام را به دقت خوانده ام و توجه کافي به صفحات کربلا نموده ام و بر من روشن شده است که اگر هندوستان بخواهد يک کشور پيروز گردد، بايستي از سرمشق امام حسين پيروي کند.مهاجر بن اوس يکي از مردان سپاه عمر سعد بود که وقتي تمايل «حر» را در روز عاشورا براي پيوستن به سپاه امام حسين عليه السلام مشاهده کرد، با او سخن گفت. گفتگوي معروف حر و مهاجر بن اوس بدين گونه در تواريخ آمده است که:
مهاجر: تو را از شجاعان کوفه مي دانستم، اين چه حالت است؟ حر به او جواب داد که: خود را بر سر دو راهي بهشت و جهنم مي بينم.
از سرهنگان لشگر عمر سعد بود که آب فرات را بر روي اهل بيت سيدالشهداء عليه السلام بسته بود و به اين عمل مباهات مي کرد.مهاجرت اصحاب به حبشه چون آزار مشرکان نسبت به حضرت محمد صلي الله عليه و آله و سلم و پيروان او شدت يافت رسول و ياران خود را که از خويشاوندان او نبودند رخصت داد تا به سرزمين حبشه روند و اين هجرت در سال پنجم بعثت بود هجرت به حبشه دوبار صورت گرفت.مهاجرين اوس يکي از مردان سپاه عمر سعد، که وقتي تمايل «حر» را روز عاشورا براي پيوستن به سپاه امام حسين «ع » مشاهده کرد، با وي سخن گفت و اين که: تو را از شجاعان کوفه مي دانستم، اين چه حالت است؟و پاسخ حر به او که: خود را بر سر دو راهي بهشت و جهنم مي بينم. (1) .پاورقي(1) بحار الانوار، ج 45، ص 11.مهدي بحرالعلوم سيد محمد مهدي بن سيد مرتضي بن سيد محمد حسيني بروجردي، معروف به بحرالعلوم طباطبايي به سال 1155 ه.ق. در کربلا متولد شد و به سال 1212 ه.ق. در نجف وفات يافت. آرامگاه او در کنار قبر شيخ طوسي است.
مهدي بن حسن بن منصور کليددار پنجم قبر مطهر امام حسين عليه السلام. او را پنجمين توليت حرم حسيني دانسته اند.مهدي بن محمد بن ابراهيم سيزدهمين کليددار بارگاه ملکوتي امام حسين عليه السلام.
پس از آنکه سيد وهاب کربلا را ترک نمود، حاج مهدي امور حرم را بعهده گرفت. مرحوم شيخ حسن کاشف الغطاء
کيفيت بدست آوردن مقام کليدداري او را چنين آورده است: «هنگامي که نجيب پاشا وارد کربلا شد و کليددار سابق هم گريخته بود، حاج مهدي خود را به پيشگاه پاشا رسانيد و با صداي بلند توأم با خضوع و زبان ترکي چنين گفت: ما هرگز در اين شهر از اطاعت تو سرپيچي نکرده ايم و بين اجتماعات مردم تفرقه نينداخته ايم، ما را به جرم ديگران که افساد کرده اند مورد تنبيه قرار مده و ما را مورد عنايت خود قرار ده. در آن روز نجيب پاشا جواب مثبتي به وي نداد تا آنکه فردا با ابهت تمام وارد صحن مقدس حسيني عليه السلام گشت در حاليکه سيدکاظم رشتي همراه او بود. مجددا حاج مهدي با حالت گريان و دست به قرآن پيش نجيب پاشا آمد و دم اسب او را بوسيد و جماعتي از خدمه ي حرم که با حاج مهدي بودند، نجيب پاشا را همراهي مي کردند تا اينکه نجيب پاشا از زيارت حرم فارق شد آنگاه صدا زد: کليددار کجاست؟ - و روي سخنش با حاج مهدي بود - حاج مهدي جواب داد:
از ترس فرار کرده. پاشا نيز بدون تأمل او را متولي حرم حسيني قرار داد.»
به موجب اين فرمان در سال 1258 توليد حرم را به عهده داشت و او تا سال 1272 که دار فاني را وداع گفت، همچنان به سمت خود باقي بود.مهدي مطر شيخ عبدالمهدي پسر عالم مجاهد، شيخ عبدالحسين مطر به سال 1318 ه.ق. متولد شد و به سال 1395 ه.ق. وفات يافت. او بزرگترين شاعر زمان خود بود.
ان لم تلبک ساعة محمومة            ذمت فقد لبت ندائک اعصر
قم و انظر البيت الحرام و نظرة            أخري لقبرک فهو حج اکبر
اگر يک ساعت (روز عاشورا) نداي تو را جواب نداد لکن تمام اعصار و روزگاران به تو لبيک مي گويند.
برخيز و به کعبه نگاهي کن و نگاهي ديگر به قبر خود بينداز که حج اکبر است.مهر كربلا مهر، قطعه اي کوچک از گل، معمولا به شکل مکعب مستطيل يا استوانه اي که نمازگزاران، بر زمين نهند و به جاي خاک، پيشاني به هنگام سجده بر آن گذارند. (1) مهر وتسبيحي که از تربت سيد الشهدا ساخته شود و بر آن نماز، يا با آن ذکر گفته شود، فضيلت بسيار دارد، امامان و اولياء و علماء چنين مي کردند.امام صادق «ع » سجده بر تربت امام حسين «ع » مي کرد و فرمود: «السجود علي تربة الحسين «ع » تخرق الحجب السبع » (2) ، سجده بر تربت حسيني، حجابهاي هفتگانه را کنار مي زند.صنعت مهر سازي و تسبيح سازي از تربت حرم ائمه، شغلي مقدس و محترم و اغلب در انحصار خاندانهاي پاک و سادات معتقد بوده است.حتي در کربلا، خانداني براي اينکه اين افتخار و امتياز را همواره داشته باشد، سالانه مبلغي به والي بغداد مي پرداخته است.پاورقي(1) لغت نامه، دهخدا.
(2) بحار الانوار، ج 98، ص 135.مهران وي غلام ابن زياد بود، در زمان قيام مختار بن ابوعبيد ثقفي، عليه نيروهاي ابن زياد، وقتي ابن زياد به هلاکت رسيد مهران را گفتند تا جسد آن ملعون را شناسايي کند. مهران نيز تصديق کرد که اين جسد مولاي من، ابن زياد است.مهريه زهرا در برخي روايات است که آب، يا آب فرات، مهريه حضرت زهرا «ع » مي باشد.از امام باقر «ع » در ضمن حديث مفصلي درباره مهريه حضرت زهرا «ع » آمده است: «و جعلت لها في الارض اربعة انهار: الفرات، و نيل مصر و نهروان و نهر بلخ » (1) و در نقل ديگري است: «و جعلت نحلتها من علي خمس الدنيا و ثلثي الجنة و اربعة انهار في الارض، الفرات و دجلة و النيل و نهر بلخ...». (2) طبق اين نقلها نه تنها فرات و دجله و نيل و نهر بلخ، بلکه يک پنجم دنيا و دو سوم بهشت نيز مهريه زهراي مرضيه است، اما فرزند زهرا، در کنار همين فرات، لب تشنه جان مي دهد و مظلومانه به شهادت مي رسد.
کاش، اي کاش که دنياي عطش مي فهميد              آب، مهريه زهراست، بيا تا برويم (3) .
آب، مهريه زهرا و تو لب تشنه دهي جان            مصلحت بود ندانم چه در اين کار، قضا را (4) .پاورقي(1) مناقب، ابن شهرآشوب، ج 3، ص 351.
(2) عوالم (فاطمة الزهراء) بحراني، ج 11، ص 359 به نقل از اثبات الهداة.
(3) حسينجاني.
(4) ناصر الدين شاه قاجار.مهلا مهلا آهسته، آهسته، سخن حضرت زينب «ع » پشت سر امام حسين «ع » وقتي که روز عاشورا براي آخرين بار به ميدان رفت، گفت: مهلا مهلا يا بن الزهرا.و مي خواست به وصيت مادرش درباره بوسيدن زير گلوي امام حسين «ع » عمل کند. (1) .پاورقي(1) سوگنامه آل محمد «ص‏»، ص 344، به نقل از تذکرة الشهدا.مهلب بن ابي صفره «مهلب بن ابي صفره» والي فارس، که از طرف ابن زبير منصوب شده بود، با اصرار «محمد اشعث» و دستور «مصعب» با اموال زياد و لشکرياني به بصره مراجعت کرد و هنگام ورود به بصره، به صورت رژه ي نظامي و نمايش اموال، وارد شهر شدند که تا آن زمان مردم بصره، مردي را با آن عظمت و شوکت نديده بودند. «مهلب»، پس از استراحت، براي ملاقات با «مصعب بن زبير» به درب قصر آمد و «مصعب»، اذن عام داده بود که همه وارد شوند.
يکي از دربانان قصر که «مهلب» را نمي شناخت، جلوي «مهلب» را گرفت و گفت: بايد با اجازه وارد شوي. «مهلب»، سخت عصباني شد و مشت محکمي به صورت دربان بيچاره نواخت، که بيني او را شکست، دربان سراسيمه در حالي که خون از بيني اش بيرون زده بود، به نزد مصعب آمد، «مصعب» تا وضع دربان را ديد، با ناراحتي فرياد زد: اين چه وضعي است؟ چه شده است؟!
از اين رو مهلب بن ابي صفره با پيوستن به مصعب بن زبير، ابن زبير را در سرکوبي قيام مختار بن ابوعبيد ثقفي مساعدت فراوان نمود.
درجنگ مصعب بن زبير، عليه مختار بن ابوعبيد ثقفي، مصعب، ارتش خود را مهياي حرکت به سوي کوفه کرد. وي ميسره ي لشکر خود را به «مهلب بن ابي صفره» داد.مواكب حسيني دسته: گروهي از مردم که در جايي گرد آيند و يا با هم حرکت کنند و کاري را انجام دهند. گروهي که با تشريفات خاصي در خيابانها و کوچه ها حرکت مي کنند و با هم اشعاري خوانند، براي اقامه عزاداري سيد الشهدا و ائمه ديگر. (1) حرکتشان بصورت سينه زني يا زنجير زني است. رواج آن بيشتر در عصر صفويه شکل گرفت.
اينگونه دستجات، براي خود نشانه و علامت و توغ و پرچم مخصوص و گاهي نام ويژه اي داشته اند و با نوعي سازماندهي مردمي در ايام عاشورا و روزهاي ديگر به سوگواري مي پرداختند.اين مراسم، بويژه در عراق و شهرهايي چون نجف و کربلا، ريشه دارتر بوده است. مرحوم کاشف الغطاء مي نويسد: «آغاز بيرون آمدن دسته هاي عزاداري براي سيد الشهدا، پيش از هزار سال، در زمان «معز الدوله » و «رکن الدوله » بود، که دسته هاي عزاداران در حالي که براي حسين «ع » ندبه مي کردند و شب، مشعلهايي به دست داشتند، بغداد و راههايش يکباره پر از شيون شد... اين در قرن چهارم بود.و اگر بيرون آمدن اين موکبها در راهها نبود، هدف و غرض از يادآوري حسين بن علي «ع » از بين مي رفت و ثمره فاسد مي شد و راز شهادت حسين بن علي «ع » منتفي مي گشت.» (2) .
«موکب » يا «مواکب حسيني » نيز به همين حرکتهاي جمعي بصورت عزاداري و پيمودن راهي با حالت عزا گفته مي شود که در عراق، بويژه در ايام اربعين رواج و شور بيشتري دارد.در روزهاي تاسوعا و عاشورا نيز در همه شهرها و روستاهاي شيعه نشين رواج دارد.برخي از اين دسته ها، تاريخچه اي طولاني و گاهي مثلا چند صد ساله دارد (مثل دسته «طويرج » در کربلا) که در نسلهاي پياپي، سنتهاي خويش را حفظ مي کنند. (3) .
دسته هاي عزاداري، نوعي تشکل و سازماندهي را تمرين مي دهد که بر محور امام حسين «ع » است.اين دسته ها و هيئتها، در افراد احساس مسؤوليت و شخصيت و اعتماد به نفس را تقويت مي کند و به آنان نظم و نظام مي بخشد، آن هم با محتوايي مقدس و آدابي خالصانه و عاشقانه و بدون حاکميت زور و اعمال قدرت.پاورقي(1) فرهنگ فارسي، معين.
(2) المواکب الحسينيه، محمد حسين کاشف الغطاء، ص 15، (چاپ 1345 ق، نجف).
(3) در زمينه تشکلها و اهداف دسته‏هاي عزاداري حسيني از جمله ر.ک: «المواکب الحسينيه، مدارس و معسکرات‏» از: سامي البدري، ص 34.موثقة مورد اطمينان. از القاب شريفه ي حضرت زينب سلام الله عليهاست.موسي ابن عمران، پيغمبر معروف بني اسرائيل عليه السلام به اين معني لفظ موسي مرکب است از «مو» و «سا» که به زبان سرياني اولي به معني تابوت، و دومي به معني آب است چون ايشان را فرعون از درياي نيل در تابوت يافته لهذا به اين اسم مسمي شدند. و نيز نوشته اند که «مو» به زبان قبطي به معني آب و «سا» به معني شجر است چون ايشان را در آب
کنار اشجار يافته بودند بنابراين نام او را موشام گذاشتند بعد شين را معرب کرده به سين بدل ساختند و به قاعده ناقص يايي به ياء نوشتند و به الف خواندند. در قاموس محتملا کتاب مقدس آمده است که از کلمه قبطي مو مساوي آب به اضافه وشه مساوي نجات يافته. ولي اين وجه تسميه هم موجه به نظر مي رسد که با ريشه مصري مس يا مسو - پسر مربوط باشد و محتملا در اصل با نام يکي از خدايان مصري چون رامسو و يا توتمس مربوط بوده که بعدا تحت نفوذ معني يکتاپرستي اسرائيلي قرار گرفته. در قاموس کتاب مقدس ترجمه ي هاکس آمده است که: در زبان عبري به معني (از آب کشيده شده) است و او پيشواي قوم اسرائيل است و مدت زندگاني وي را به سه قسمت تقسيم کرده اند که هر يک داراي چهل سال مي باشد: دوره اول - زماني که دختر فرعون او را از آب کشيده و در منزل فرعون همه دانشمنداني که بر فنون و قواعد مصريان مهارت داشتند براي تربيت او گمارده شدند. دوره دوم - از چهل سالگي آن جناب است که نهايت ترقي را کرد و در ميان مردم به پسر و دختر فرعون مشهور بود و اگر در آن رتبه بود بلاشک به اعلي درجه کمال و ترقي دنيوي مي رسيد. ليکن خداي متعال بهره اي اعظم و نصيبي عاليتر از براي او که پيشوايي قوم و شارع و مؤسس نظام ديني باشد، مقرر داشت. دوره سوم - زمان نبوت آن حضرت که با هارون برادر خود براي راهنمايي مردم کمر بست. موسي چون پيغمبري که به ديدار شبه و لقاء الله نايل گرديد مدت چهل روز از ظهور ابر و غمامه ي مظلمه بر کوه سينا با خداوند بود و تمام اهل کتاب وي را به لقب کليم الله مفتخر ساخته و مي سازند و پيش از وفات همه قواعد و قوانين شريعت را از براي بني اسرائيل مجددا بيان فرمود. وي داماد شعيب، شوهر صفورا، برادر هارون است و لقب او کليم الله است و به سبب راز و نياز و تکلم که با خدا به مدت چهل شبانه روز در کوه طور سينا کرد. معني نام او خلاص شده و نجات يافته از آب است و وجه تسميه آن حضرت از اين روست که چون فرعون فرمان داده بود همه نوزادهاي پسر را در خانواده هاي بني اسرائيل بکشند، پدر و مادر اين نوزاد از ترس کشتن فرعون او را در جعبه يا زنبيلي قيراندود قرار دادند و در رود نيلي انداختند و به روايت اسلامي، آسيه زن فرعون به روايت يهود و قاموس کتاب مقدس دختر فرعون که براي گردش به کنار نيل آمده بود وي را ديد و بر حالش رحمت آورد و از آب بگرفت و به فرزندي خويش برگزيد و به تربيتش پرداخت و بزرگش کرد تا از سوي خدا به نبوت مبعوث گرديد و فرعون و قومش را به پرستش خداي يگانه دعوت کرد و پس از مبارزات و تحمل رنجها و شکنجه ها و نمودن اعجاز، سرانجام به فضل الهي و به نيروي ايمان و حق بر فرعون و فرعونيان چيره گشت. چون وي در برابر سحر و جادوي کهنه فرعون که به کمک سيماب رشته هايي به صورت مار و اژدها در آورده بودند که حرکت مي کردند. به امر حق اعصاي خود را انداخت و عصا به صورت اژدهايي بزرگ در آمد و همه آثار جاودان فرعون را بليعد. و نيز گويند چون وقتي دستش را در زير بغل برده بيرون آورد نوري ظاهر مي گشت که جهان را روشن مي ساخت و همين که به بغل مي برد زايل مي شد. از اين رو عصاي موسي و يد بيضاي موسي در زبان و ادب فارسي و در روايات اسلامي سخت مشهور است. گويند وي يک صد و بيست سال عمر کرده است.
در مجمع البحرين، موسي عليه السلام با خضر سلام الله عليه ملاقات نمود، آنگاه از آل محمد صلي الله عليه و آله و سلم و مصائب و شدايد ايشان صحبت کردند تا اينکه به قضيه شهادت حسين عليه السلام رسيدند و صداي آن دو به ناله و گريه بلند شد.
خداوند خطاب به موسي عليه السلام فرمود: اي موسي، جماعتي طاغي و ياغي که خود را از امت محمد مصطفي صلي الله عليه و آله و سلم مي شمارند، فرزند گراميش را در زمين کربلا مي کشند سپس او را بدون غسل و کفن بر روي خاکها بيندازند و اسباب او را به غارت ببرند و زنان او را در شهرها بگردانند و ياران او را شهيد نمايند و سرهاي ايشان را بر سر نيزه ها کنند و در بلاد بگردانند. اي موسي، اطفال صغير ايشان از تشنگي هلاک شوند، و بزرگانشان در ميان آفتاب پوست بدنشان به هم کشيده شود. آنگاه موسي عليه السلام گريست. خطاب رسيد اي موسي بدانکه هر کس گريه کند يا بگرياند و يا خود را شبيه گريه کننده ي بر حسين عليه السلام کند، بدنش را بر آتش حرام کنم.موسي بن عامر موسي بن عامر از طايفه ي «جهنيه» و از راويان وقايع عاشوراست.موسي بن عقيل ذخيرة الدارين، مقتل ابي مخنف و ناسخ التواريخ او را از شهداي کربلا نوشته اند.
در روز عاشورا موسي بعد از کسب اجازه از امام عليه السلام، جنگ سختي نموده و جمع کثيري از دشمن را به هلاکت رسانيد و رجز ذيل را قرائت کرد:
يا معشر الکهول و الشبان            اضربکم بالسيف و السنان
احمي عن الفتية و النسوان             و عن امام الانس ثم الجان
ارضي بذاک خالق الانسان          ثم و رسول الملک المنان
«اي گروه پيران و جوانان - با شمشير و نيزه شما را مي زنم.
و از پيشواي انس و جن و از بانوان و فرزندان او دفاع مي کنم تا خدا و پيامبرش را خشنود سازم.»
قابل ذکر است که چون مقاتل و تواريخ ديگر غير از منابع مذکور، موسي بن عقيل را مطرح نکرده اند، شهادتش مورد ترديد است.
از صالحان و شجاعان و از خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم بود که پس از شهادت برادر خود جعفر بن عقيل به دشمن حمله نمود و جمعي را مقتول و مجروح ساخت و به شهادت نايل آمد و از رجزهاي اوست:
احمي عن الفتيه و النسوان           و عن امام الانس ثم الجان
يعني از اين جوانمردان و از بانوان حرم، و از امام انس و جن يعني ابي عبدالله الحسين عليه السلام حمايت مي کنم.موسي بن عمير وي همان «ابوهارون مکفوف» شاعر اهل بيت عليهم السلام است که در رثاي سيدالشهداء عليه السلام شعر مي سرود.موسي بن محمد علي بن سيد موسي کليددار ششم بارگاه ملکوتي امام حسين عليه السلام.
او از اولاد موسي بن جعفر عليه السلام است. پس از متولي پنجم، امور توليت حرم به دست وي بود. در 18 ذي الحجه 1216 در اثر حمله وهابيها به کربلاي معلا، سيد موسي به شهادت رسيد.موسي بن مغيره بن شعبه وي پسر ناخلف مغيرة بن شعبه (زناکار معروف عرب) بود. هنگامي که معاويه خواست پدر موسي (مغيره) را از امارت کوفه عزل کند، مغيره از جريان آگاهي يافت و داوطلبانه به نزد معاويه رفت و از او تقاضاي استعفا کرد. مغيره بن شعبه با نقشه اي از پيش تعيين شده از معاويه خواست تا براي فرزندش يزيد بيعت بگيرد. بدين منظور گروهي از بني اميه را به فرماندهي پسرش موسي نزد معاويه فرستاد تا او را به اين امر (بيعت گرفتن) تشويق کنند، معاويه به آنها گفت عجله نکنيد و نظر خود را اظهار نداريد، سپس از پسر مغيره (موسي) پرسيد: پدرت اينها را به چند خريد!؟ پاسخ داد: به سي هزار درهم.موسي سبط الشيخ حجت الاسلام سيد موسي سبط الشيخ فرزند حجت الاسلام سيد محمد از نوادگان دختري فقيه بزرگ «آيت الله العظمي حاج شيخ مرتضي انصاري» به سال 1327 ه.ق. در نجف متولد شد. وي بعد از تحصيل علم و کمال در حوزه هاي علميه ي نجف و کربلا در سال 1364 ه.ق. به ايران آمد و در تهران به خدمات ديني و ارشاد و تأليف پرداخت. سرانجام در سال 1358 ه.ق. وفات يافت و در جوار مرقد حضرت معصومه عليهاالسلام در قم مدفون گرديد.
از آثار او کتاب شيعه در اسلام در دو جلد به چاپ رسيده است.
سيد موسي سبط الشيخ از جمله شاعراني است که در مصيبت سيد و سالار شهيدان امام حسين عليه السلام اشعار پر سوز و گدازي دارد. هم اکنون ترجيع بندي در مرثيه ي سيدالشهداء عليه السلام از او بجاي مانده است. سيد موسي سبط الشيخ در اين ترجيع بند به استقبال ترجيع بند محتشم کاشاني رفته و از او پيروي نموده است.موسي طالقاني سيد موسي بن سيد جعفر بن علي بن سيد حسين طالقاني نجفي، به سال 1250 ه.ق. در نجف متولد و به سال 1298 ه.ق. وفات يافته و در نجف دفن شد. او به فضل و ادب مشهور بود.
يا نازلين بکربلا کم مهجة           فيکم بفادحة الکروب تصاب
و معانق سمر الرماح کأنها         تحت العجاج کواعب أتراب
بطل ينکره الغبار و عابد           ما أنکرته الحرب و المحراب
کم موقف لهم به خرس الردي         رعبا و ضاقت بالکماة رحاب
اي کساني که در کربلا فرود آمديد، چه خون جگرها و مصائب و اندوه به شما روي آورد.
شما نيزه ها را در ميان گرد و غبار چنان در آغوش گرفتيد که دختران زيبا را در آغوش مي گيرند.
او قهرماني است که در زير غبار شناخته نمي شود و زاهدي است که شبها محراب نيز با او آشناست.
براي آنها موقعيتهايي پيش آمد که مرگ (با ديدن آنها) از ترس لال شده و فضا را بر دلاوران تنگ ساخت.موسيو ديولافوا همسر «مادام ديولافوا» بود که در سال (1299 ه. 1881 م) وارد شهر کربلا شدند و به ثبت اوضاع و احوال شهر پرداختند. موسيو ديولافوا در کتاب خود از آمدن ناصرالدين شاه به کربلا که با پاي پياده آمده بود و از وضع عزاداري شيعيان و جلالت حرم و شخصيت بارز امام حسين عليه السلام سخن به ميان آورده است.موفق عباسي درسال 273 نهم ذي الحجه، با دسيسه ي موفق عباسي، سقف حرم حسيني ويران گرديد.موقع بن ثمامه اسدي صيداوي وي يکي از شهداي قبيله بني اسد در کربلاست که همچون سوار بن ابي عمير که شش ماه بعد از واقعه ي کربلا در اثر جراحات به شهادت رسيد، يکسال پس از حادثه عاشورا به فيض شهادت نايل آمد.
بنا به نقل تنقيح المقال و ابصار العين و منتهي الآمال، موقع بن ثمامه شبانه خود را به اردوي امام عليه السلام رسانيد و بعد از رد شروط حضرت امام حسين عليه السلام از طرف دشمن، او در روز عاشورا در راه دفاع از امام عليه السلام آنقدر جنگيد تا اينکه تيرهايش تمام شده و مجروح بر زمين افتاده از خويش دفاع مي کرد، آنگاه قومش او را نجات داده و به کوفه آورده و مخفي کردند وقتي عمر سعد، ابن زياد را از حال او باخبر کرد، دستور قتل او را صادر کرد، ولي جمعي از بني اسد شفاعتش کردند تا او را نکشت ولي در غل و زنجير و آهن کرده به قريه زرارة، با آن حالت مريضي و جراحات، تبعيدش کرد، تا اينکه بعد از يک سال به شهادت رسيد. وي هر چند در کربلا به شهادت
نرسيده ولي در عظمت و ثواب مانند آنهاست.
شاعر معروف شيعي کميت اسدي در اين مصرع از موقع که کنيه اش اباموسي بوده ياد نموده: «ان اباموسي اسير مکبل»؛ «موقع اباموسي اسيري که به کبل، زنجير و آهني بسته شده».مولوي جلال الدين محمد فرزند سلطان العلما محمد بن حسين خطيبي معروف به بهاء الدين، به سال 604 ه.ق. در بلخ به دنيا آمد. پدر وي از علما و صوفيان بزرگ زمان خود بود که به سبب رنجش از سلطان محمد خوارزمشاه از بلخ به قونيه رفت. جلال الدين در ابتدا در قونيه و سپس در حلب و دمشق به تحصيل پرداخت و در قونيه به تدريس و وعظ مشغول گشت. در سال 642 ه.ق. با شمس تبريزي ملاقات کرد. اين ملاقات سبب انقلابي روحاني در مولانا شد که در نتيجه ي آن مسند تدريس و فتوي را ترک گفت. مولانا به سال 672 ه.ق. در قونيه وفات يافت. آثار به جاي مانده از او عبارتند از: 1. مثنوي در 6 جلد و شامل 26 هزار بيت. 2. ديوان معروف به ديوان کبير مشتمل بر 50000 بيت. 3. رباعيات 4. مکتوبات 5. فيه ما فيه 6. مجالس سبعه.
کجاييد اي شهيدان خدايي؟           بلا جويان دشت کربلايي
کجاييد اي سبک روحان عاشق؟      پرنده تر ز مرغان هوايي
کجاييد اي شهان آسماني؟         بدانسته فلک را در گشايي
کجاييد اي ز جان و جا رهيده؟      کسي مر عقل را گويد کجايي؟
کجاييد اي در زندان شکسته       بداده وامداران را رهايي
کجاييد اي در مخزن گشاده؟        کجاييد اي نواي بي نوايي؟
دران بحريد کاين عالم کف اوست      زماني بيش داريد آشناييمياندار کسي که به لحاظ سن و سابقه و مهارت، در مجلس و محفل، محور قرار گيرد، صدر نشين مي شود و به اداره جلسه و هدايت يک گروه براي انجام کاري مي پردازد، مثل مياندار در زورخانه براي ورزش باستاني، يا ميانداري در دسته هاي زنجير زني و مجالس سينه زني، «آنکه در ميان صف سينه زنان يا زنجير زنان قرار مي گيرد و مباشر و مسؤول هماهنگي و يکنواختي و نظم کار آنهاست ». (1) .پاورقي(1) لغت نامه، دهخدا.ميثم تمار «ابن ابي الحديد» مي نويسد: ميثم تمار و مختار، هر دو در کوفه به دستور ابن زياد به زندان افتادند و هر دو محکوم به اعدام شدند. ميثم (هم بند مختار) به او چنين گفت: «انک تفلت و تخرج ثاشرا بدم الحسين عليه السلام، فتقتل هذا الجبار الذي نحن في سجنه، و تطأ بقدهک هذا، علي جبهة و خده؛ تو از زندان آزاد خواهي شد و به خونخواهي حسين عليه السلام قيام خواهي کرد، و اين جباري که ما اکنون در زندان او هستيم به وسيله ي تو کشته خواهد شد! (و با اشاره به پاهاي مختار گفت:) و با همين پاهايت سر و صورت او را لگدمال خواهي کرد».ميدان زمين گسترده و عرصه اي که در آن، جنگ، کشتي، اسبدواني، چوگان بازي، ورزش و مسابقات انجام گيرد، ميدانگاه، معرکه، فاصله ميان دو لشکر که در آن جنگ کنند، مجموع لشکرگاه دو طرف و محل جنگ ايشان ». (1) در قديم، بيشتر عرصه کارزار را مي گفتند که نيروهاي متخاصم رو در روي هم قرار مي گرفتند و به نبرد تن به تن، سپس حمله گسترده دست مي زدند.نيروهاي مستقر در ميدان را هم به جناح چپ و راست و قلب تقسيم کرده، به آرايش نيرو مي پرداختند، ميمنه، ميسره و قلب، نام اين نيروها بود.در عاشورا، ياران سيد الشهدا يکايک به ميدان نبرد مي رفتند، جنگيده، جان خود را فداي امام خويش مي کردند.خيمه گاه استقرار نيروها به اندازه اي از ميدان فاصله داشت که تيرها به آن نرسد. از نظر فقهي کشته شدگان در ميدان و معرکه جنگ هم شهيد محسوب مي شوند.پاورقي(1) همان.ميرزا حسين نوري مؤلف کتاب «لؤلؤ و مرجان». وي در کتاب ارزنده ي خود به بيان آداب اهل منبر پرداخته و «اخلاص» را پله ي اول منبر و «صدق» را پله ي دوم آن دانسته و نکاتي را هم به عنوان «مهالک عظيمه ي روضه خوانان و اهل منبر» دانسته است.ميرزا صابر زواره اي از سادات زواره بوده و در اواسط قرن يازدهم هجري در هندوستان مي زيسته است.
بر نيزه کرده اي سر گلدسته ي رسول            اي روزگار، خوش گلي آورده اي به بارميسون وي دختر بجدل و مادر يزيد بن معاويه بود.ميمونه مادر بزرگوار «عبدالله بن بقطر (يقطر)» از شهداي واقعه ي عاشوراست.

 




منوی اصلی
زیارت آنلاین
جستجوی مطلب


عبارت :

      تبدیل زبان : ALT + SHIFT
حدیث روز
حضرت زهرا سلام الله علیها :
خياركم الينكم مناكبه و اكرمهم لنسائهم
بهترين شما كسانى اند كه با مردم نرم ترند و زنان خويش را بيشتر گرامى مى دارند. .
(دلائل الامامه،ص۷۶)
لینک لوگوی کربلاگ
کربلاگ

مدیران محترم وب سایتها و وبلاگها در صورت تمایل می توانند جهت حمایت و لینک به کربلاگ از کد فوق استفاده نمایند که متقابلا کربلاگ نیز آنها را لینک خواهد نمود

صفحه اول | زندگینامه امام حسین | فلسفه و آثار قيام عاشورا | دایره المعارف جامع عاشورا | زیارت آنلاین اماکن متبرکه | زیارت عاشورا | مرکز آموزش علمی و کاربردی فرهنگ و هنر همدان


کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت برای « کربلاگ » محفوظ می باشد.

Copyright © 2011, www.Karblog.ir ® All Rights Reserved.   Powered & Hosted by : WEB IRANI